کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 23 , از مجموع 23
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض ¤نور الدین پسر ایران



    مجموعه خاطرات سید نورالدین عافی_ کتاب بسیار جالبی است که سعی در پیاده کردن آن در این مبحث دارم و تصمیم دارم شبی یک صفحه از آن را در این مبحث بگذارم.پیگیر باشید

    درباره کتاب «نورالدین پسر ایران» «نورالدین پسر ایران» کتاب خاطرات سید نورالدین عافی است؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که مانند دیگر رزمنده*های نوجوان ایران با تلاش و زحمت فراوان رضایت والدین و مسئولین را برای اعزام به مناطق عملیاتی جلب کرد و از دی ماه ۱۳۵۹ -یعنی تنها سه ماه پس از آغاز جنگ تحمیلی- به جبهه*های نبرد با متجاوزان رفت. او حضور در گردان*های خط**شکن لشکر ۳۱ عاشورا را به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته و در جبهه*های مختلف تجربه کرده و بارها مجروح شده است. نورالدین نزدیک به هشتاد ماه از دوران جنگ تحمیلی را علیرغم جراحات سنگین و شهادت برادر کوچک*ترش سید صادق -در برابر چشمانش- در جبهه ماند و در عملیات*های متعددی حضور داشت و جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس است.
    ویرایش توسط دلتنگ خدا : دوشنبه ۲۵ دی ۹۱ در ساعت ۱۴:۱۴
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    فوق العاده کتاب زیباییست. حرف نداره
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  3. 10 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  4. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض یادداشت تجلیل حضرت آیت الله خامنه ای از کتاب»نورالدین پسر ایران«

    این نیز یکی از زیباترین نقاشی های صفحه پرگار و اعجاز گونه ی هشت سال دفاع مقدس است.هم راوی و هم نویسنده حقا در هنرمندی ،سنگ تمام گذاشته اند.آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرین زبانی که از قریحه ی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازک اندیشی نویسنده،به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است ، ونیز صراحت و جرات راوی در بیان گوشه هایی که که عادتا در بیان خاطره ها نگفته میماند،از ویژگی این کتاب است.تنها نقصی که به نظر رسید نپرداختن به نقش فداکارانه ی همسری است که تلخی و دشواری های زندگی با رزمنده ای یکدنده و مجروح و شلوغ را به جان خریده و داوطلبانه همراهی دشوار و البته پر اجر با او را پذیرفته است.ساعات خوش و با صفائی را در مقاطع پیش از خواب با این کتاب گذراندم
    ویرایش توسط دلتنگ خدا : دوشنبه ۲۵ دی ۹۱ در ساعت ۱۴:۰۵
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  5. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    به گواهی شناسنامه ام پانزدهم شهریور ماه 1343 به دنیا آمدم،هر چند آقاجانم میگفت شناسنامه مرا چند ماهی پس از تولدم گرفته است.روستای زادگاهم »خلجان«در نزدیکی شهر تبریز روستایی بزرگ با باغات فراوان بود.پدرم سید حسن عافی در همین روستا کشاورزی میکرد و ما مثل بقیه کشاورزان زندگی ساده و سختی داشتیم.خانواده پر جمعیتی هم بودیم،آقاجان و مادرم»خانم نمکی« شش بچه داشتند؛میر رحیم،فریده،میربیوک،سید نورالدین،سید صادق و لعیا.زندگی مان با باغداری کشاورزی میگذشت تا اینکه در سال 1346،دارقالی در خانه ما علم شد و به تدریج من هم برای کمک به گذران زندگی پای دار قالی نشستم.اوایل فرش را برای دیگران میبافتیم اما رفته رفته اوضاع زندگی بهتر شد و وقتی یکی،دو فرش برای خودمان بافتیم آقاجان و خانم راهی حج شدند.سال 1348 بود و سفر حجاج آن موقع دوماه و نیم طول میکشید.در بازگشت،در منطقه کردستان راهزنان همه بار و بندیل کاروان را دزدیدند و چشم ما را به دیدن سوغاتی هامان خشک شد!
    ویرایش توسط دلتنگ خدا : یکشنبه ۰۳ دی ۹۱ در ساعت ۰۰:۴۹
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  6. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    از همان بچگی رابطه من و آقاجان با بقیه بچه ها فرق میکرد.همدیگر را خیلی دوست داشتیم.صبح ها وقتی مادر ما پای دارقالی مینشستیم او به باغ میرفت تا بار انگور را آماده کند و »سردرود« ببرد،همان وقت به من اشاره میکرد که زود بیا!من هم بیشتر به بهانه ی دستشویی از قالی بافی در میرفتم.مسافت حدود دو و نیم کیلومتری خانه تا باغ را می دویدم و می دیدم آقاجان منتظر من است.خیلی وقت ها نان روغنی هم میخرید که من دوست داشتم.این رابطه طوری بود که حتی بزرگ تر که شده بودم کنار آقاجان میخوابیدم.گاهی شب ها که خواب میدیدم از آقاجان دور شده ام،گریه ام میگرفت.از بچگی همیشه از خدا میخواستم هیچ مرا از او جدا نکند و شکر خدا این این دعایم مستجاب شده هر چند از این نظر در سال های جنگ،به هر دو ی ما سخت گذشت. تابستان ها که فصل داغ بود،هر شب باید کسی در باغ میماند.پدر و عمویم یک شب در میان در خانه باغ میماندند و من هم با هر دوشان در باغ می ماندم.طوری که گاهی حاج خانم پیغام میفرستاد که »نورالدین!آش کلم گذاشتم ها!زود بیا!« من هم که این آش را دوست داشتم خودم را به خانه میرساندم. یک شب عمو و آقاجان هر دو فکر میکردند نوبت دیگریست که در باغ بماند و در نتیجه من تنها در خانه باغ ماندم!نصف شب بیدار شدم و و دیدم تنها هستم،شب تاریکی بود.ترسیدم.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  7. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    شب تاریکی بود.ترسیدم.دیدم سگ مان جلوی در خوابیده.سگ با وفایی بود،شب ها قلاده اش را باز میکردیم و توی باغ می گشت.حیوان حس کرده بود من تنها مانده ام.فکر کرد بروم باغ بالا که خانه عمه ام آنجا بود و از همه نزدیک تر بودند.سگ همراهم شد.700،800متر در سیاهی شب رفتم و به خانه عمه ام رسیدم.در زدم اما کسی در را باز نکرد.ترسیده بودم.بیچاره عمه و بچه هایش هم ترسیده بودند.آن روزها بچه های هم سن و سال مرا از »جوئود« می ترساندند.اگر میخواستند جایی نروم میگفتند:اون جا نرید!جوئود میاد خونتونو می مکه. البته من ذهنم گیر می کرد آخه مگه جوئود پشه است که خون میخوره؟! آن شب بچه های عمه از این که جوئود پشت درشان امده زهر ترک شده بودند!بالاخره وقتی دیدند از رو نمی روم رفته بودن از پشت بام و ......!وقتی در باز شد رفتم زیر پر مادر بزرگم»فاطمه ننه«.پیر زن پشت سر پسرهایش هی غر میزد که » خودشون گرفتن خوابیدن و بچه تنها مونده« ترس آن شب که بچه ای هفت ساله بودم هیچ گاه از یادم نمیرود.¤ با همه سختی ها ،روزگار شادی داشتیم.آقاجان پول تو جیبی میداد پنج قر ان(ریال) به برادر بزرگتر و پنج قر ان به ما سه برادر.من و بیوک و. صادق مجبور میشدیم این پنج قر ان را سه قسمت کنیم .دوتا دو قر ان و یک،یک قر ان که نوبت میگذاشتیم و یک قر ان بین ما سه تا میچرخید اما معمولا وقتی نوبت یک قر ان برداشتن من میشد جر زنی میکردم. من و برادرم سید صادق که بیشتر با هم بودیم،چند دوست دیگر هم داشتیم که همیشه با هم بازی می کردیم.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  8. 11 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  9. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    روايت نورالدين از بدر، والفجر هشت، كربلاي 4 و يامهدي، بي نظير است. دقيق، صادقانه و عميق. بارها درباره ي اين عمليات ها شنيده و خوانده بودم. ولي هيچگاه آنرا نديده بودم. نورالدين آنرا به من نشان داد.
    هنگاميكه صحنه بازگشتن به محل شهادت «امير» را در زير آتش بي امان در فاو روايت مي كند، انگار كه زير بغلش را گرفته باشم و با او مرثيه سر داده باشم...



    وقتي كه دندانهايش قفل شده بود و او مجبور شد دو دندانش را بشكند تا چيزي بخورد، دندان درد گرفتم...
    وقتي در سرماي اسفند در عمق كارون غواصي مي كرد، سردم شد و به خودم لرزيدم...
    روزي كه شكمش منفجر شد و روده هايش بيرون ريخت، سرگيجه گرفتم...
    ... ولي نورالدين گاهي توان تصور صحنه ها را هم از من گرفت و من فقط كتاب را بستم و خيره ماندم به ديوار روبرويم. وقتي كه دستش در صورتش فرو رفت... وقتي كه آتش خمپاره او را به يك گلوله ي گوشت كباب شده بدل كرد، وقتي كه پس از چند هفته صورت جديدش را در آينه ديد... وقتي كه جنازه ي «امير» را در وادي رحمت به خاك سپرد... وقتي كه تلويزيون خبر پذيرفته شدن قطعنامه را اعلام كرد...
    «سيد نورالدين عافي» را خواهم يافت و سر و دستش را خواهم بوسيد. همانگونه كه پس از خواندن «كوچه نقاش ها» ، سيد ابوالفضل كاظمي را يافتم تا به او بگويم كه: « ما، فدايي شماييم. »
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  10. 9 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  11. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    حسن نمکی ، سید محمد و سید علی حسینیان که دو برادر بودند،سید محمد ایزدخواه ، و سه نفر دیگر که بعدها راهشان از ما جدا شد و گرفتار مواد مخدر شدند.عجیب است که از همان وقت در بعضی چیزها با هم اختلاف داشتیم.معمولا وقتی در کوچه باغ ها میرفتیم ما به انگور،گردو و گیلاس های باغ مردم که منظره ای قشنگی درست میکردند،دست نمیزدیم اما آن سه نفر راحت میچیدند و میخوردند . یادم هست با این که گیلاس دوست داشتم اما باغ ما هیچ وقت محصول گیلاس نداشت .بنابراین ،آقاجان هر وقت می پرسید چی بخرم؟ زود میگفتم:» گیلاس « . با دوستانم در کنار درس و کار ،فوتبال هم بازی میکردیم. تا دو، سه سال قبل از انقلاب تیم داشتیم و اسم تیم مان هم رستاخیز بود! خبر نداشتیم رستاخیز اسم یک حزب سیاسی است.این حزب در تبلیغ خودش پیراهن هایی که اسم رستاخیز رویشان چاب شده بود به بچه های ده داده بود و ما موقع بازی تنمان میکردیم.بی خبر از همه جا ! در میان خاطرات کودکی، ایام محرم برای همه بچه ها روزهای ویژه ای بود.بین خانه ما و مسجد ده فقط خانه عمویم فاصله بود.بنابراین، هر وقت در مسجد برنامه ای بود ما هم میرفتیم.دایی ام حاج عای اکبر نمکی بزرگ ده بود سواد خوبی داشت و به رساله وارد بود. اغلب در مسجد از بچه ها نماز و احکام میپرسیدند و هر کس نمازش را درست می خواند جایزه میگرفت.یک قر ان یا دو قر ان......! روزهای محرم مسجد شور و حال دیگری داشت. (ادامه دارد......)
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  12. 10 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  13. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    از بچگی ماه محرم را دوست داشتم و یکی از دلایل این علاقه سفره های بزرگ احسان و پلو در ماه محرم بود!آن روزها تا این حد استفاده از برنج مرسوم نبود و در طول سال بیش از دو یا سه بار برنج نمیخوردیم. گاهی رشته را مثل برنج دم کرده و می خوردیم.اما مطمئن بودیم دهه محرم یک پلو خورشت حسابی خواهیم خورد! ¤از روزگار کودکی گاهی حرف هایی می شنیدیم که در ذهن کوچک ما سوال های بزرگ درست می کرد.آقا جانم که در روزگار جوانی عضو حزب بوده یک سرنیزه قدیمی داشت که همیشه قایمش می کرد.ما که به این چیزها علاقه داشتیم کنجکاو بودیم آن را ببینیم و دست بزنیم.اما او می گفت :» مگه ادمای شاه علم و غیب دارن!« و جواب می شنیدیم »آره!« با این حرف ها طبیعی بود از شاه و اطرافیانش بترسیم. در سال 1350 خانواده ما با یکی از اهالی ده ،سر آب درگیر شدند.آن ها که از نزدیکان کدخدا بودند و نفوذ زیادی داشتند، از ما شکایت کرده و گفته بودند ما به شاه فحش میدهیم! نتیجه این شد که پدر و عمویم را گرفتند و 40 ، 50 روز در زندان نگه داشتند.با این اتفاق ها بدبینی و نفرت همراه با ترس از شاه در دل ما جوانه می زد.یادم هست چندین بار برای گرفتن سرباز به ده ریختند.مردی بود به اسم شوکور که می گفتند از آدم های شاه است.او گاهی با چندین نفر به ده می آمد تا سرباز بگیرد! آقاجان از جمله کسانی بود که سربازی نرفته بود.هر بار که شوکور می آمد هراس به جان ما می ریخت.آقا جان که چند بچه داشت قایم می شد اما مادرم جلوی شوکور در می آمد!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  14. 11 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  15. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۳۱
    محل سکونت
    دلم توی سامراست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,023
    امتیاز : 16,435
    سطح : 82
    Points: 16,435, Level: 82
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 415
    Overall activity: 29.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,164
    تشکر شده 11,677 در 2,599 پست
    مخالفت
    34
    مخالفت شده 5 در 3 پست

    پیش فرض

    اجرکم عندالله
    کسی می تواند از سیم خار دار دشمن عبور کند ، که در سیم خار دار نفس خویش گیر نکرده باشد.
    شهید علی چیت سازیان

  16. 5 کاربر از پست مفید redway تشکر کرده اند .


  17. #11
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-بهمن-۰۴
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    30
    امتیاز : 1,077
    سطح : 17
    Points: 1,077, Level: 17
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 50
    تشکر شده 87 در 25 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کتاب واقعا قشنگیه اتفاقا دارم میخونمش ........مثل کتاب دا

  18. 4 کاربر از پست مفید تمار تشکر کرده اند .


  19. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    سلام. این کتاب بالای 600 صفحه داره اگر کسی براش مقدوره و کتاب رو داره بیاد به کمک تا با هماهنگی بتونیم کتاب رو برا دوستان تالاری و آقا سید پیاده کنیم! اگر کسی میتواند یه پیام خصوصی بده تا صفحات هماهنگ بشه! اجرش هم با شهدا
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  20. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  21. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    زن زرنگی بود و مردم روستا احترامش را داشتند. خیلی از مردم با دادن پول شوکور را راضی میکردند تا از آنها صرف نظر کند. حاج هم هرگز جلوی او کوتاه نیامد و دست خالی برش گرداند.من همیشه از خودم میپرسیدم؛ »آخه آدم های شاه چطور این چیزها را میدانند؟!« ¤ آن روزها مرجع تقلید خانواده ما آیت الله خسرو شاهی بود که در تبریز منبر داشت . در خانه ما نوارهای زیادی از صحبت های ایشان بود و هنوز هم هست. بچه بودم که داداش بزرگم میررحیم دستم را میگرفت و می آمدیم تبریز پای منبر ایشان.آقای خسرو شاهی حرف هایی میزد که خیلی از علما نمی توانستند بگویند. یک بار قصه ای گفت که هنوز توی گوشم مانده. می گفت:» روزی شاه دستور داد برایش لحافی بدوزند.اولین خیاط خیاط لحاف را دوخت و آورد.دیدند برای شاه کوتاه است و پاهایش بیرون می ماند.شاه دستور داد او را بکشند.دومی دوخت اما باز هم پاهای شاه بیرون بود و او را کشتند.نفر سوم آمد و گفت من خوب می دوزم.دوخت ولی باز پاهای شاه بیرون بود! ایم مرد گفت:» من لحاف رو خوب می دوزم این پاهای شاهه که هی دراز میشه! شما باید پاهای شاه رو قطع کنید!« در چنین شرایطی دوره ابتدایی را در مدرسه روستاگذراندم. سال 1356 تصمیم گرفتم برای کار به تبریز بیایم. از خیر درس گذشته بودم.مدتی گشتم و بالاخره در باطری سازی نوین در میدان قونقا به شاگردی پذیرفته شدم. آن جا متعلق به دو برادر به نام های محمود و صمد بود. مسیر تبریز تا خلجان یک ربع تا بیست دقیقه بود و من بعضی شب ها در باطری سازی می ماندم.........
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  22. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  23. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    یک روز آقا محمود صبح که به مغازه آمد با تندی به من گفت: شنیدم وقتی من نیستم کارت میشه دختر بازی و ....؟!. اصلا انتظار این حرف رو نداشتم. به جای هر جوابی زدم زیر گریه. ساعتی بعد برادرش آقا صمد برای دلجویی آمد کنارم.گفت: خیلی از بچه ها که میان تبریز می افتن تو این خط! آقامحمود چون نگرانته این طوری گفته که حواستو جمع کنی....! آن ها سال ها آقا محمد نمکی_پسر همان دایی ام که جلسات ده رو اداره میکرد _ در قم درس طلبگی می خواند و ما برای اولین بار از او بود که اسم امام خمینی ره را شنیدیم. او نوارهای سخنرانی، اعلامیه ها و عکس امام را به ده می آورد، من هم یکی از کسانی بودم که در پخش آن ها کمکش می کردم. آقا محمد می گفت کاری کمید پول چاپ و تکثیر این ها هم در بیاید. اول عکس ها را به سر قر ان می فروختیم که بعضی ها هم پنج قر ان می دادند.وقتی پول عکس ها در می آمد بقیه اش را مجانی بین مردم پخش می کردیم. چند بار تعدادی از عکس ها و اعلامیه ها را از خلجان به تبریز آوردم.آن روزها ترمینال مینی بوس های خلجان در محله آخمقیه تبریز بود. یک بار تعدادی از عکس های امام را زیر کاپشنم گذاشتم و راهی تبریز شدم. وقتی مینی بوس به ترمینال رسید دیدم سربازها آن جا هستند و همه را می گردند. ترسیده بودم ولی کاری نمی توانستم بکنم.نوبت من رسید،یکی از سربازها مرا بازرسی کرد و متوجه عکس ها شد. قلبم داشت از ترس کنده می شد ! .....
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  24. 2 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  25. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    سرباز نگاهی به صورتم کرد و گفت: زود ببند و برو!. زیپ کاپشن را بالا کشیدم و سریع آمدم بیرون.آن روز راهپیمایی مردم در میدان نصف راه بود که فاصله زیادی با آخمقیه نداشت. وقتی به جمع مردم رسیدم سریع عکس ها را پخش کردم و با همان مینی بوس به ده برگشتم. با اوج گرفتن مبارزات و حضور مردم در خیابان ها خبر ورود امام به ایران به واقعیت پیوست. روز دوازده بهمن ما در حال راهپیمایی در تبریز بودیم. از چهار راه شهناز که بعد از انقلاب اسمش شد شریعتی به طرف باغ گلستان می رفتیم که از رادیو خبر فرود هواپیمای حامل امام در فرودگاه مهر آباد تهران را شنیدیم. یادم هست جلوی سینما آزادی بودیم و شور و شوق مردم به اوج رسیده بود.همان جا بود که به دوستم گفتم: حیف شد! راهپیمایی تموم شد! -نه بابا !تازه ماجرا از این به بعد شروع میشه! راست میگفت.از آن روز تا 22 بهمن و پیروزی انقلاب مردم واقعا در راهپیمایی ها سنگ تمام میگذاشتن.حتی در روستای ما هم تظاهرات میشد.مردم تا زیارتگاه پیر ابودجانه که قبرستان ده همان جا بود می آمدند و آن جا راهپیمایی با سنگ زدن به دو مجسمه شیر سنگی که در محل قبرستان بود تمام می شد.انگار شیرهای سنگی نماد شیطان و رمی جمره بودند. گاهی هم اهالی روستا با مینی بوس دسته جمعی برای شرکت در راه پیمایی به تبریز می آمدند. روز های بعد از پیروزی انقلاب برای کار رفتم تهران.قبل از من برادرم بیوک آقا برای کار به تهران رفته و تنها آن جا زندگی میکرد.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  26. 2 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  27. #16
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۲۰
    نوشته ها
    317
    امتیاز : 8,904
    سطح : 63
    Points: 8,904, Level: 63
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 655
    تشکر شده 1,299 در 272 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    چهارتا کتاب خوندم که توش خیلی احساس جاموندگی کردم خودم احساس کردم. نه برای نویسنده ها بلکه برای خودم.
    حماسه یاسین، کوچه نقاش ها، پایی که جا ماند و آخریش همین نور الدین پسر ایران بود
    كتاب يك غذاست؛ ... يك نوشيدنى روح است و چنانچه مقوّى باشد، روح را تقويت مى كند. ما كه سفارش مى كنيم از اين نوشيدنى بخوريد، نوع نوشيدنى را معين نكرده ايم. بايد مواظب باشيم كه مبادا نوشيدنى مسموم، خطرناك، فاسد، گنديده و مضر با رنگ آميزي هاى خيلى خوب، دست مردم داده شود..




  28. 4 کاربر از پست مفید سحر تشکر کرده اند .


  29. #17
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    جاده انتظار
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    719
    امتیاز : 32,299
    سطح : 100
    Points: 32,299, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassTagger Second ClassCreated Album picturesVeteran
    تشکر کردن : 1,791
    تشکر شده 1,926 در 548 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    10
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی
    سلام. این کتاب بالای 600 صفحه داره اگر کسی براش مقدوره و کتاب رو داره بیاد به کمک تا با هماهنگی بتونیم کتاب رو برا دوستان تالاری و آقا سید پیاده کنیم! اگر کسی میتواند یه پیام خصوصی بده تا صفحات هماهنگ بشه! اجرش هم با شهدا
    من کتابو دارم..
    ​حاج همته عششششقه♡♡♡

  30. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۲۹
    محل سکونت
    تو خاطره هام..
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,932
    امتیاز : 24,934
    سطح : 95
    Points: 24,934, Level: 95
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 416
    Overall activity: 6.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 4,540
    تشکر شده 4,615 در 1,634 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    این کتاب و کتاب پایی ک جاماند. بسیارکتابهای ارزشمند و تاثیر گذاریست...

  31. 3 کاربر از پست مفید الفبای جنون* تشکر کرده اند .


  32. #19
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-دی-۰۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,020
    امتیاز : 11,795
    سطح : 71
    Points: 11,795, Level: 71
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 255
    Overall activity: 43.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 5,613
    تشکر شده 8,248 در 1,194 پست
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    کتاب رو که می خونم حس میکنم تفاوت انسان ها چقدره!
    اکثر کتاب هایی اشخاص دفاع نوشته شده مربوط به شهدا است!
    من کتاب کم دیدم که شخصیت اول اون هنوز زنده باشه!
    یکی همین نورالدین پسر ایران و یکی هم حکایت زمستان!

    باید بیشتر قدر این شهدا زنده رو دونست!


  33. #20
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کتابهایی مثل نورالدین و دا که سرتاسر درد عشقه از حد وتوان درک من خارجه و هیچ وقت عمق اتفاقات و دردشونو نمی فهمم .

    وسیع تر از فهم منه.

    دلیلشم شاید این باشه که من یه نسل چهارمی ام.

    چون من هیچوقت ندیدم برادرم جلو چشمم منفجر بشه

    یا بهترین دوستام تو بغلم جون بدن.

    نمی تونم بفهمم بابای شیمیایی و موجی یعنی چی.

    هیچوقت بابام قیافش مثل نورالدین نبوده.

    نمی دونم جانبازا و خانواده هاشون تو این سالها چه کشیدن .

    هیچوقت جای همسر شهدا نبود ...

    وپدر و مادر شهدا که همیشه قصه های دست اولی از بچه هاشون دارن .

    شاید چون من جای هیچ کدوم از اینا نبودم نمی فهمم چرا دوست دهه شصتیم باید قبل از مطالعه نورالدین آرامش بخش بخوره.
    ویرایش توسط گل نسا : جمعه ۲۸ تیر ۹۲ در ساعت ۲۰:۰۸
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  34. 2 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  35. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض

    خوندن فصل های آخر کتاب مصادف شده بود با اومدن سید نور الدین عافی به دانشگاه شیراز.
    سخنران برنامه سالگرد تدفین شهدای گمنام دانشگاه شیراز بودن
    بهش سلام که کردم خیلی گرم تحویل گرفت
    اخلاصی که توی کتاب بهش پی برده بودم قشنگ حسش کردم
    کاش از این دست کتابها باز هم نوشته بشه
    کتاب رو که شروع کنی دیگه نمیتونی ازش دل بکنی
    پیشنهاد میکنم اگه کسی هنوز نخونده این کتاب رو بخونه
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...

  36. 6 کاربر از پست مفید پلاک12 تشکر کرده اند .


  37. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1979
    نوشته ها
    2,713
    امتیاز : 50,773
    سطح : 100
    Points: 50,773, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,231
    تشکر شده 11,269 در 2,054 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هنوز فرصت نکردم شروعش کنم ...
    هنوز در کمای پایی که جا ماند به سر میبرم !!!

    به پیشنهاد یکی از دوستان چند صفه مربوط به شهادت رفیق نورالدین رو خوندم ...
    تکون دهنده بود !!!

  38. 4 کاربر از پست مفید راحل تشکر کرده اند .


  39. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط راحل نمایش پست اصلی
    هنوز فرصت نکردم شروعش کنم ...
    هنوز در کمای پایی که جا ماند به سر میبرم !!!

    به پیشنهاد یکی از دوستان چند صفه مربوط به شهادت رفیق نورالدین رو خوندم ...
    تکون دهنده بود !!!
    اصلا دلم نمیخواست این فصلش رو بخونم ولی خوندم
    واقعا عحب صبری داره این مرد...
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...

  40. 4 کاربر از پست مفید پلاک12 تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1