کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 21 , از مجموع 21
  1. #1
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض خاطرات جناب ناخدا صمدی از کتاب تکاوران نیروی دریایی خرمشهر

    دوستان و همراهان عزیز


    به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس تصمیم گرفته شده که خاطرات جناب ناخدا صمدی از کتاب تکاوران نیروی دریایی خرمشهر در این کانال درج گردد .



    از آنجاییکه جناب ناخدا صمدی فرمانده تکاوران نیروی دریایی در این کانال حضور دارند ،انتظار می رود نشر مطالب با حفظ نام منبع کانال تکاوران دریایی گمنام صورت پذیرد امیدوارم این خواسته براساس احترام به جا آورده شود .

    تکاوران دریایی فرزندان گمنام ایران - خاطرات تکاوران نیروی دریایی ارتش را منتشر کنید تا ایران و ایرانی قهرمانان راستین خود را بشناسد .



    به کانال تلگرامی تکاوران دریایی گمنام ، تنها کانال تکاوران نیروی دریایی ارتش ،



    گردآورنده؛؛حسنعلی ابراهیمی سعید









  2. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مقدمه




    در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می گذرد، در این باره، کتاب های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه ای ماندنی و خاطره انگیز آفریدند.


    اگرچه در همه خاطرات و کتاب هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است.


    گفتنی است در طول سال های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم.



    آذر 1389 امیردریادار دوم آل احمد، رئیس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای افتتاح موزه دریایی دفاع مقدس سفری به بوشهر داشت. در این سفر با معرفی دوست نویسنده و عکاس و روزنامه نگارم آقای عبدالرحمان برزگر با ایشان آشنا دشم و قرار شد خاطرات شفاهی چندتن از پیشکسوتان جنگ هشت ساله نیروی دریایی ارتش را در قالب چند کتاب مستقل تدوین و تألیف کنم. برای این منظور اوایل بهمن ماه 1389 به مدت پانزده روز به تهران رفتم و در پایگاه پشتیبانی کوهک (نداجا) خدمت ناخدا هوشنگ صمدی رسیدم و خاطرات شفاهی ایشان را در 45 ساعت نوار کاست یک ساعته ضبط کردم. نخستین جلسه ما روز ششم بهمن ماه بود. روز تولد جناب ناخدا! این تقارن را به فال نیک گرفتم و شروع به کار کردم.


    جناب ناخدا با صمیمت در خور توجهی با آن ته لهجه دلنشین آذری خود، از زندگی خود در یکی از روستاهای اردبیل در دوران کودکی به مدرسه رفتن، مهاجرت به تهران، دوران دبیرستان و گرفتن دیپلم، ورود به ارتش، آموزش در دانشکده افسری، خدمت در شیراز و تهران و منجیل، انتقال به نیروی دریایی، سفر به انگلستان برای دوره آموزشی، بازگشت به ایران و انتقال به بوشهر، انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی و ماجراهای شگفت آور نقش تکاوران نیروی دریایی در یک سال اول جنگ و ... گفتند. هنگام روایت روزهای خونین خرمشهر، اشک چشمانشان را پر می کرد و گاه به زحمت بغض گره شده در گلو را فرو می دادند.


    اوایل اسفندماه کار تدوین این خاطرات را به پایان رساندم و بسیتم همان ماه کتاب را برای ایشان ارسال کردم. ناخدا صمدی در روزهای پایانی و دهه اول فروردین 1390 کتاب خاطرات خود را مطالعه کردند و مطالب زیادی به صورت حاشیه نویسی بر آن افزودند که اغلب آن مطالب در بازنگری نهایی اعمال شد.


    ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته ها در خرمشهر زمین گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند.


    به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود.


    در پایان لازم می دانم از همکاری های صمیمانه دریادار دوم سید مهرداد آل احمد برای مطالعه کتاب و همه هماهنگی ها و به خصوص محبت هایی ک در خلال مدت ضبط خاطرات و تدوین و انتشار آن به من داشتند؛ همچنین از ناخدا یکم مجید منصوری و ناخدا یکم علی جعفری جبلّی برای مطالعه متن کتاب و ارائه پاره ای تذکرات ضروری و همچنین در اختیار قرار دادن اسناد و عکس های ارزنده جنگ در خرمشهر، موجود در آرشیو نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران، تشکر و قدردانی کنم و توفیق آنان را از خداوند منان مسئلت دارم.
    بندر بوشهر / سیدقاسم یاحسینی
    17 فروردین -1390



  3. #3
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب


    فصل اول – قسمت دوم


    روزی که دموکرات ها و پیشه وری از ارتش ایران شکست خوردند و به روسیه شوروی فرار کردند، در اردبیل کُشت و کشتار زیادی شد. خوب یادم است که مردم با چوب و چماق در خیابان و کوچه ها دنبال هوداران پیشه وری می گشتند و تا به کسی مشکوک می شدند فریاد می زدند: «بگیریدش که پیشه وری است! بلشویک است!»


    مردم خشمگین هم بر سر آن فرد می ریختند و به قصد کشت او را می زدند. چندین نفر همین طوری کشته شدند. اوضاع طوری شد که مادر و پدرم اجازه نمی دادند از خانه بیرون بروم.


    در شش سالگی به مدرسه روستا رفتم. اسم دبستان ما «دانش» بود و در همان کلخوران، در داخل حیاط قبر شیخ جُنید صفعوی، جد بزرگ شاه اسماعیل صفوی قرار داشت. دبستان دانش یک اتاق آجری بزرگ بود که تا کلاس چهارم هم بیشتر نداشت. همه دانش آموزان از کلاس اول تا چهارم، در همان اتاق درس می خواندند. معلم کلاس اول ما اسماعیل خیرخواهی بود که در ضمن پسرعمه ام هم بود. در آن کلاس یک معلم دیگر هم داشتیم به نام اشرفی. مدیر مدرسه دانش جبرئیل شاه محمدی بود.
    روز اولی که به مدرسه رفتم تا ثبت نام کنم، خوب به یاد دارم. پدر و مادرم همراهم بودند. بابای مدرسه سیداسماعیل بود که مرد خوب و مهربانی بود. دستی به سرم کشید و گفت: «بارک الله! آمده ای مدرسه؟ می خواهی درس بخوانی و باسواد بشوی؟ بارک الله! پسر من هم در کلاس توست فامیلش حافظی است»


    اسمم را نوشتند و با پدر و ماردم رفتیم خانه. روزی که قرار شد به مدرسه بروم، میکائیل برادر چهارمم مرا به مدرسه برد. هفت سال از من بزرگ تر بود. رفتن من به مدرسه هم ماجرایی داشت: نمیدانم چه کسی در همان مدرسه و روز اول به من گفت: «آقای اشرفی روانی است!» که همین حرف باعث شد از اشرفی بترسم و تا او را می دیدم می زدم زیر گریه و اشک می ریختم! بنده خدا خیلی تلاش کرد تا اعتماد مرا جلب کند دیگر از او نترسم و ختی یک بار به من گفت: «یک ورق از دفتر مشقت را بده تا برایت نقاشی بکشم».


    اشرفی یک کبک خیلی خوشگل برایم کشید و به من داد. ورق را دستم گرفتم و از مدرسه بیرون رفتم. اما باد آمد و ورق نقاشی را با خودش برد. روز بعد آمدم مدرسه. آقای اشرفی گفت: «نقاشیت کو؟!»


    - باد برد!


    - ای بابا! حیف آن نقاشی نبود دادی باد برد؟


    با وجود این هنوز از او می ترسیدم و تا می آمد سر کلاس، بی اختیار گریه ام می گرفت. همین باعث شد از مدرسه گریزان بشوم. صبح که مادرم مرا برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار می کرد، خودم را به خواب یا مریضی می زدم و حاضر نبودم به مدرسه بروم! اگر هم می رفتم، خودم را گوشه و کناری قایم می کردم. پسرعمویم غلام حسین که یک سال از من بزرگ تر بود، می آمد و مرا پیدا می کرد و کشان کشان به مدرسه می برد! مدت ها طول کشید تا ترسم بریزد و به مدرسه عادت کنم.


    این بود که خاطره خوشی از روزهای شروع مدرسه و درس و مشق ندارم.



    باید بگویم تا روزی که به مدرسه نرفته بودم، یک کلمه هم فارسی بلند نبودم. در خانه همه به زبان ترکی آذری با هم حرف می زدند. در مدرسه هم معلم و شاگردها به آذری صحبت می کردند. خوشبختانه من در خانه قرآن یاد گرفته بودم و حروف را خوب می شناختم. از همان روز اول، من و دانش آموزان دیگر مجبور بودیم در کنار کلمات، فارسی، معنی آذری  آن ها را با مداد بنویسیم. یعنی در کنار کلماتی چون آب، نان و اسب، کلمات ترکیِ سو و چُرَک و آت را هم می نوشتیم.


    تا کلاس چهارم دبستان در همان مدرسه دانش بودم، اما چون تا کلاس چهارم بیشتر نداشت، مجبور شدم برای ثبت نام در کلاس پنجم و ششم به اردبیل بروم. در محلۀ «آغانغی خرمنی» مدرسه ای بود به اسم «پروین». پسرانه بود، اما اسم دختر رویش گذاشته بودند!
    در دوره دبستان درسم خوب بود و نمراتم غالباً از هجده پایین تر نمی آمد. اما از سال سوم متوسطه به بعد اغلب معدلم چهارده یا پانزده بود.



    پس از دبستان به دبیرستان رفتم. اسم دبیرستان ما «پهلوی» بود البته بهترین دبیرستان اردبیل «صفوی» بود که چون ظرفیت ثبت نام آن تکمیل شده بود، مجبور شدم در دبیرستان پهلوی ثبت نام کنم. سال اول و دوم و سوم را در دبیرستان پهلوی خواندم، اما برخی از کلاس هایمان در دبیرستان صفوی برگزار می شد. در دبیرستان بود که توانستم فارسی حرف بزنم.



    پایان قسمت دوم




    https://www.uplooder.net/img/image/15/fb5fff9b122b2122ab42e3d98d69597f/hasa-n-a-li_ebrahimi_said_13930509_(5).jpg


  4. #4
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب


    فصل اول


    ناخدا یکم تکاور بازنشسته، هوشنگ صمدی کلخورانی هستم و خوشحالم که پس از گذشت سال ها فرصتی دست داد تا بتوانم شمّه ای از خاطرات آن دوران بگویم. دوران پرفراز و نشیبی که گاه به یک خواب و رویای دوردست می ماند.


    ششم بهمن ماه 1318 در روستای «کلخوران» از توابع اردبیل به دنیا آمدم. این روستا امروزه جرو شهر اردبیل است، اما در دوران کودکی من حدود یک و نیم تا دو کیلومتر با شهر فاصله داشت.


    پدرم شیرعلی و مادرم قِزخانم بود؛ قِز به تُرکی آذری یعنی دختر. مادرم سواد نداشت و خانه دار بود. پنج برادر داشتم به نام های موسی، احمد، جبرئیل، میکائیل و فرمان و یک خواهر به نام معصومه. روستای کلخوران روستای بزرگ و پرجمعیتی بود و اغلب اهالی آن زمین داشتند و کشاورزی می کردند. پدر من هم زمین داشت و در آن محصولاتی چون گندم و جو و حبوبات می کاشت. در دوران کودکی من زمین های پدرم را با گاوآهن شخم می زدند، اما پس از مدتی با تراکتور این کار انجام می شد. پدرم مالک بود و خودش روی زمینش کار نمی کرد.



    غذای ما در خانه اغلب گوشت گوسفند و مرغ، گاهی آش دوغ، آبگوشت و کوفته بود. مادرم یک نوع کوکو با گوشت و زرشک و مغز گردو درست می کرد که خیلی خوشمزه و قسطرش ده تا دوازده سانتیمتر بود. اغلب هم نان می خوردیم و پنجشنبه ها برنج داشتیم. بوی برنج تا ده ها متر آن طرفتر می رفت و دهان همه را آب می انداخت.



    پدرم یک مسلمان واقعی بود. در دوران کودکی و قبل از آنکه به مدرسه بروم، برادرها و پسرعموهایم و اهالی روستا را جمع می کرد و در خانه خودمان یا در مسجد، به ما قرائت قرآن می آموخت. پدر علاقه عجیبی به قرآن داشت و مرتب قرآن می خواند. ماه های رمضان تا نزدیک سحر در مسجد می نشستیم و قرآن می خواندیم. به این کار «مقابله» می گفتیم. روش مقابله این طور بود که پدرم می نشست و دیگران دورش جمع می شدند و یکی یکی به نوبت قرآن می خواندند و بقیه گوش می دادند. اگر غلط داشتند، پدرم به آنها تذکر می داد و تصحیح می کرد. من در همان سن پنج تا شش سالگی و پیش از رفتن به دبستان، می توانستم به راحتی تمام قرآن را از رو بخوانم.



    دوران کودکی ام با بازی با هم سن و سال های خودم و انجام بازی های محلی چون قایم باشک بازی، الاکلنگ، گل یا پوچ، قیش قاپتی، جفتَک چهارکُش و ... گذشت. هوشنگ شاهرخی و غلام و قاسم عبدالرحیمی هم بازی هایم بودند. یکی از تفریح های ما ریختن زرنیخ در لوله کلید و زدن آن به سنگ بود. صدای انفجارش عجیب بود و لذت خاصی داشت. خاطره زیادی از آن سال ها در ذهنم نمانده است. بعدها دوستانم برایم تعریف کردند:


    «تو از کودکی عاشق نظام و تیر و تفنگ بودی. ما را به خط می کردی و قدم رو می بردی و به همه دستور می دادی! ما هم اطاعت می کردیم.»
    هنوز به مدرسه نرفته بودم که در سال 1324 و در ماجرای غائله آذربایجان و نخست وزیر شدن جعفر پیشه وری در آذربایجان، بلشویک های روسی آمدند و اردبیل را هم اشغال کردند.



    در روستای ما یک خرمنگاه بزرگ بود که نظامیان، یا بهتر بگویم شبه نظامیان که جوانان ایرانی بودند، در آنجا به خط می شدند، یکی برایشان فلوت می زد و دیگران قدم رو می رفتند.


    من از دیدن رژه آن ها لذت می بردم و از همان موقع دلم می خواست من هم می توانستم رژه بروم.



    از حضور بلشویک ها و اعضای فرقه دموکرات در اردبیل چیز زیادی یادم نمانده است. فقط یادم است که پدرم آن ها را نفرین می کرد و می گفت: «این ها کافر و خدانشناس هستند. می خواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند.»




    من و همبازی هایم معمولاً می رفتیم اطراف خرمنگاه و آن ها را تماشا می کردیم. بین آن ها شخصی به نام حکیمی بود که ظاهراً رئیس فرقه دموکرات در اردبیل بود. او یک اسلحه کمری به کمرش بسته و کاپشن چرمی سیاه رنگی پوشیده بود و بر یک اسب بزرگ سوار می شد. خوب یادم است از دهان اسب خون می آمد. حکیمی با آن اسب جولان می داد و همه از او می ترسیدند.


    دموکرات های پیشه وری به پدرم که ملاک بود کاری نداشتند. فقط چند بار از او اسب گرفتند که پس از چند روز آن ها را برگرداندند.




    پایان قسمت اول




  5. #5
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب



    فصل اول و دوم – قسمت چهارم



    هر طور بود که کلاس های هشتم و نهم را در همان دبیرستان پهلوی شهرمان خواندم. کلاس نهم را که تمام کردم، در تابستان 1334، برادرهای بزرگم مرا به تهران بردند تا در آنجا زندگی و تحصیل کنم. منزل ما در حوالی چهار راه سیدعلی و خیابان سعدی تهران بود. البته مادرم و یکی از برادرهایم در همان اردبیل ماندند. برادرهایم احمد، جبرئیل و میکائیل چندسالی بود به تهران رفته بودند و در خیابان سرسلسبیل مغازه ای گرفته و مشغول به کار شده بودند. احمد و جبرئیل، مغازه کتابفروشی داشتند.


    من هم رفتم وردست آن ها درهمان کتابفروشی مشغول به کار شدم.



    پاییز 1334 در تهران به دبیرستان بهبهانی رفتم. کلاس های ده، یازده را در همین دبیرستان تمام کردم. برای سال دوازده به مدرسه ای در خیابان لاله زار رفتم، برای اینکه من در اردبیل زبان فرانسه خوانده بودم و در تهران فقط در آن مدرسه بود که زبان فرانسه تدریس می شد. دبیر درس فرانسه ما یک ارمنی بود که اسمش یادم نیست. این بود که به آن دبیرستان که در کوچه روزنامه کیهان بود رفتم و در خرداد ماه سال 1337 دیپلم ریاضی گرفتم.



    در همان کلاس دوازده بودم که مادرم فوت کرد. او مدت ها بود به سرطان حنجره مبتلا شده بود و برای مداوا به تهران آمده بود اما کار از کار گذشته بود و دکترها جوابش کردند. بنابراین به اردبیل بازگشت تا در خانه خودش بمیرد. مادرم درست روز چهارشنبه سوری سال 1336 در اردبیل فوت کرد. برعکس روزی که پدرم مُرد، هنگام مرگ مادرم، بر بالینش نبودم. چند روز بعد از عید سال 1337 بود که در تهران خبر آوردند مادرم فوت کرده است. مادرم را بیشتر از پدرم دوست داشتم و از شنیدن خبر مرگش دنیا مقابل چشمانم تیره شد و شوکه شدم.

    فصل دوم




    پس از گرفتن دیپلم در رشته ریاضی باید وضعیت نظام وظیفه ام را روشن می کردم. بنابراین، به پادگان«6-0» که در خیابان سلطنت آباد (پاسداران) بود، مراجعه کردم. برای اینکه تعداد دیپله ها بیش از نیاز ارتش بود، لذا با قرعه کشی تعدادی را برای سربازی انتخاب می کردند و تعدادی هم معاف می شدند. قرعه من سرباز افتاد!




    بازوی مرا گرفتند و بردند داخل سالنی و یک دست لباس و پوتین به من دادند و شدم سرباز! چون دیپلم داشتم، ستوان سوم وظیفه شدم. دوره شش ماهه آموزشی را در همان پادگان سطنت آباد گذراندم. رسته ام مخابرات بود. سه ماه اول رزم انفرادی و درس های نظامی بود و سه ماه دوم دروس تخصص درباره مخابرات، درس هایی درباره تلگراف، بیسیم، تله تایپ و تلفن صحرایی.




    پس از پایان دوره به ما سردوشی و درجه ستوان سومی دادند و من برای ادامه خدمت به اداره مخابرات نیروی زمینی رفتم که در پادگان جمشیدیه بود و شدم مسئول مخابرات مرزبانی غرب کشور. هم تله تایپ داشتیم و هم بیسیم، بنابراین، دائم با غرب کشور در ارتباط بودیم و اخبار و گزارش هایی روزمره را به ما گزارش می کردند؛ مسائلی مثل خرابی بیسیم ها، نوار تله تایپ، باطری بیسیم و قطع شدن تلفن های صحرایی! حقوق ماهیانه هم به ما می داند. مثل یک کارمند از ساعت هفت تا دوی بعد از ظهر سرکار می رفتیم و پس از پایان کار هم به مغازه کتابفروشی برادرهایم می رفتم و به آن ها کمک می کردم یک سال در پادگان جمشیدیه خدمت کردم و مهرماه 1339 بود که دورۀ خدمتم تمام شد.




    به من پیشنهاد کردند در همان اداره مخاطرات با درجه ستوان سومی بمانم و خدمت کنم، اما می خواستم ادامه تحصیل بدهم و با درجه بالاتری جذب ارتش شوم. این را هم بگویم که برادرانم خیلی اصرار کردند جذب بازار بشوم و کاسب بشوم، اما به کاسبی در بازار علاقه چندانی نداشتم.




    مرداد یا شهریور ماه 1339 بود که دانشکده افسری برای پذیرش دانشجو آگهی داد. در کنکور این دانشکده شرکت کردم، چون از همان کودکی به نظامی گری و نظامی شدن علاقه خاصی داشتم. در کنکور قبول شدم.



    بعد از آن به بهداری ارتش معرفی شدم و معاینه پزشکی کاملی انجام شد. خیلی هم سخت گرفتند، اما در معاینه پزشکی هم قبول شدم. اول آبان همان سال وارد دانشکده افسری شدم. فرمانده دانشکده افسری در زمان ورود ما سرلشکر محمود جم بود. چون قبلاً در دوره خدمت نظام وظیفه سردوشی و درجه ستوان سومی داشتم، نسبت به دانشجویان دیگری که بدون سردوشی وارد دانشکده شده بودند، از امتیاز بیشتری برخوردار بودم. همین موضوع باعث شد دانشجویان سال های دوم و سوم نسبت به من حساس تر شوند و به آزار و اذیت من بپردازند و به اصطلاح روی من «مانور» بدهند یا به قول معروف حال مرا بگیرند!


    پایان قسمت چهارم



    https://www.uplooder.net/img/image/26/36e909c8b5f9f223776fa894f2e31a57/hasa-n-a-li_ebrahimi_said_13930509_(2).jpg

  6. #6
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب



    فصل دوم – قسمت پنجم




    در دانشکده افسری، دانشجویان سال های بالاتر نسبت به دانشجویان سال پایین، از ارشدیت خاصی برخوردار بودند و هر چه می گفتند و می خواستند، دانشجویان سال پایین تر باید اطلاعت می کردند و انجام می دادند. همین باعث شده بود تا عده ای دانشجوی سال دومی و سال سومی، دانشجویان سال اولی را اذیت و آزار کنند. این آزارها بارها شامل من هم شد.



    میدان صبحگاه و شامگاه دانشکده افسری بزرگ بود؛ شیب تندی هم داشت. یک دانشجوی سال دومی بود که تا مرا می دید، مجبورم می کرد از اول تا آخر میدان را کلاغ پر بروم. من هم ناچار به اطاعت بودم و آن همه راه را کلاغ پر می رفتم و از سربالایی برمی گشتم. در نتیجه خیس عرق می شدم و از شدت نفس زدن و خستگی، نمی توانستم روی پاهایم بند شوم! فلسفه اش هم این بوده که دانشجوی دانشکده افسری باید مطیع و فرمانبردار و ضمناً ورزیده و چابک باشد و بتواند مسیرهای سخت را به راحتی برود و بیاید!



    یک دانشجوی سال سوم بود به نام گلبار. بچه کرمانشاه بود و کشتی گیر. تا مرا می دید، می گفت: «دانشجوی سال یک!»



    - بله سرکار!



    - بدو برو آخر میدان، دو تا مورچه برای من بگیر و بیاور. یکی نر و یکی ماده!



    - قربان چطوری بفهمم مورچه ها نر هستند یا ماده؟



    - ساکت! حرف نباشد، دستور را اجرا کن؟


    من هم می دویدم و می رفتم تا میدان صبحگاه، دو مورچه می گرفتم و می آوردم و می گفتم: «قربان یکی ماده و آن دیگری نر است!»
    خودش هم مثل من نمی دانست که کدام مورچه نر است و کدام ماده!
    یک دانشجوی دیگری داشتیم به نام حافظی که سال سومی بود. او هم چندین بار روی من مانور داد. من و چند نفر دانشجوی سال اولی دیگر چون خانواده مان در تهران بودند، عصرهای پنج شنبه به خانه می رفتیم و جمعه ساعت پنج یا شش عصر برمی گشتیم دانشکده. هر یک از سال بالاها برای خودش، یکی از سال اولی ها را نشان می کرد و روی او مانور می داد. یادم است حافظی دم در ورودی منتظر می ماند تا من وارد بشوم. تا مرا می دید، می گفت: «دانشجوی سال اولی!»



    - بله قربان!



    - با من بیا!



    مرا که لباس زمستانی تنم بود و پالتو پوشیده بودم و چمدانی هم دستم بود، می برد کنار ساختمان شماره چهار که آسایشگاه سال اولی ها بود. روبه روی آن ساختمان دو توپ قدیمی بود که ارتقاع هر کدام حدود یک متر و نیم بود و روی سکویی نصب شده بودند. می گفت: «چمدان را بگذار زمین! با شماره یک می پری روی این توپ و با شماره دو از رویش می پری پایین!»



    یک، دو، سه، بیست، شصت، هفتاد، صدا! می پریدم بالا، می پریدم پایین. آن قدر که همه تنم به عرق می نشست بعد از آن هم می گفت: «چشمانت را ببند و روبه روی دیوار بایست!»



    دستور را اجرا می کردم. بعد می گفت: «چمدانت را برمی داری و شماره سه خودت را به آسایشگاه می رسانی! یک... دو... سه!»
    و من با تمام سرعتم از پله های زیاد ساختمان بالا می رفتم و خودم را به آسایشگاه می رساندم.



    یک بار به من گفت: «حاجی شده ای؟»
    - نه قربان!


    - خانه خدایان کجاست؟


    به ساختمان شماره یک که آسایشگاه دانشجویان سال سومی بود «خانه خدایان» می گفتند. ساختمان بزرگ H مانندی بود که زمان رضاشاه آلمانی ها برای ارتش ایران ساخته بودند.


    می گفت: «می روی هفت بار دور ساختمان شماره یک طواف می کنی؛ بعد پله هایش را یکی یکی می بوسی.


    پله آخر را که بوسیدی حاجی می شوی! فهمیدی؟»



    - بله قربان فهمیدم.


    - پس بدو!


    و من مجبور بودم فرمانش را اجرا کنم. وقتی برمی گشتم می گفت: «حالا حاجی شدی! چمدانت را بردار و به شماره سه برو آسایشگاه! یک... دو... سه!»



    یک روز از در ورودی دانشکده که وارد شدم، دیدم حافظی منتظرم نیست! خیلی خوشحال شدم.



    آهسته آمدم بروم آسایشگاه که یک دفعه از لای درخت ها بیرون پرید و جلوم سبز شد و گفت: «چرا احترام نگذاشتی؟»



    - سرگروهبان کسی نبود که احترام بگذارم!



    - اِ تو دانشجوی سال سه را آن جا ندیدی؟


    - نه قربان!



    دستم را گرفت و گفت: «بیا اینجا.»



    مرا جلوی درختی برد که روی تنه آن سردوشیِ سال سه گذاشته بود و گفت: «مگر ایندرجه دانشجوی سال سه نیست! چرا احترام نگذاشتی؟»



    - قربان! این درخت است!


    - مگر تو به شخص من احترام می گذاری؟ تو به درجه و سردوشی باید احترام بگذاری!



    https://www.uplooder.net/img/image/52/bc6f458d0ea50b59b8646f37d1f26aaf/hasa-n-a-li_ebrahimi_said_13930509_(6).jpg

  7. #7
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب




    فصل دوم – قسمت ششم




    آن روز هم کلی حال مرا گرفت. این چنین فرمان مافوق را بدون چون و چرا اجرا کردن را به من و بقیه یاد دادند و ما هم خیلی خوب یاد گرفتیم و فهمیدیم در ارتش چرا وجود ندارد و فقط اجرای اوامر بالاتر شرط است.



    این مانورها تا زمانی که داشنجوی سردوشی می گرفت و به جرگه دانشجویان قدیمی می پیوست، ادامه داشت. دانشجوی سال اول حق نداشت در دانشکده به طور معمولی راه برود، باید می دوید! باید به همه دانشجویان سال های بالاتر احترام می گذاشت.



    راه رفتن در سراسر دانشکده افسری برای دانشجویان سال یک ممنوع بود.


    اگر کوچک ترین بی توجهی ای به این مسئله می شد، دانشجو به شدت تنبیه می شد.



    دانشجویی بود به نام خسرو شریفی راد که رنجر (تکاور) بود. او بدن ورزیده ای داشت و بسیار هم شجاع و نترس بود و از دیوار راست بالا می رفت.



    ما را در آسایشگاه جمع می کرد و می گفت:


    «بنشینید و زیر تخت هایتان را پاک کنید!»


    ما مشغول تمیز کردن می شدیم واو می ایستاد و برایمان سخنرانی می کرد. می گفت: «می دانید دانشکده افسری چه جور جایی است؟ کوره آدم سازی! خمیره شما را می گیرد، می مالد، ورز می دهد، آدم دیگری از شما درست می کند.


    دانشجویی که سال اول وارد می شود آن دانشجویی نیست که سه سال بعد خارج می شود. این کوره آدم سازی، خمیره آن آدم پخته را به یک نظامی ورزیده تبدیل می کند.»
    خلاصه نیم ساعتی برایمان سخنرانی می کرد و به ما درس زندگی می داد.




    مربی ها بارها ما را تنبیه دسته جمعی می کردند. عصرهای جمعه وقتی مانورهای سال بالایی ها تمام می شد و به آسایشگاه می رفتیم، تازه نوبت سرگروهبان های خودمان بود که به حسابمان برسند!


    سرگروهبان ها معمولاً از دانشجویان سال سومی بودند. اول آمار می گرفتند و حضور و غیاب می کردند. بعد لباس مرخصی را در می آوردیم و لباس ورزشی می پوشیدیم.


    یک زیرپیراهن، شورت، جوراب و کفش سفید کتانی می پوشیدیم و آماده ورزش می شدیم. سرگروهبان می گفت: «پتوها را دور گردنتان بیندازید! به دو بروید و به خط بشوید!»




    محل به خط شدن میدان صبحگاه بود. هر کدام دو تخته پتوی سربازی داشتیم که دور گردنمان می انداختیم و می رتفیم جلوی ساختمان به خط می شدیم.


    معمولاً در ته ستون می ایستادیم.


    زمین چمن به اندازه زمین فوتبال بود. در حالی که دو پتو دور گردنمان بود، دوازده تا پانزده دور، دور زمین چمن می دویدیم.


    دویدن که تمام می شد سرگروهبان می گفت: «حالا دو نفر دو نفر روبروی هم بایستد و پتوهایتان را بتکانید!»




    پتوها را یکی یکی می تکاندیم و دور گردن می انداختیم و دوباره به خط می شدیم. یک بار که داشتیم می رفتیم به طرف آسایشگاه، در مسیرمان یک حوض بزرگ آب بود. به حوض که رسیدیم، سرگروهبان فرمان میل به راست یا میل به چپ نداد تا از مانع رد بشویم.



    صف اول که نه نفر از قد بلندترین ها بود و بقیه در صف های نه نفر پشت سر آن ها بودند، مستقیم رفتند داخل حوض آب. من هم جزو آن نه نفر بودم، بقیه هم آمدند. همه از حوض عبور کردیم و از آن طرف آمدیم بیرون. آب تا گردنمان بود. لباس و پتوهایمان همه خیس شد. ناچار پتوها و لباسمان را چلاندیم و رفتیم داخل آسایشگاه.



    فردا صبح وقتی فرمانده گروهان ستوان یکم محمد پورفرید آمد، فهمید که دیروز سرگروهبان چه کرده و گفت: «نه نفر دانشجویان صف اول بیایند دفتر من!»



    رفتیم دفتر فرمانده. گفت: «چرا دیروز زدید به آب؟»



    من چون سردوشی داشتم و ارشد حساب می شدم، احترام نظامی گذاشتم و گفتم: «جناب سروان! سرگروهبان میل به راست یا میل به چپ نداد. آب بود و از آن رد شدیم. اگر دیوار بود، رد نمی شدیم.»



    بعد از آن هشت نفر پرسید و آن ها هم همان جوابی را دادند که من دادم.

    فردای آن روز، صبح سر مراسم صبحگاه ما نه نفر را تشویق کردند و به هر کدام 48 ساعت مرخصی دادند.



    https://www.uplooder.net/img/image/97/0fcb506f2444529fdb3050be1c62115a/hasa-n-a-li_ebrahimi_said_13931008_(3).jpg

  8. #8
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سال 1340 من دانشجوی سال دوم دانشکده افسری بودم که تصمیم گرفته شد لباس های دانشجویان دانشکده افسری عوض شود. فرم جدید شبیه دانشجویان دانشکده افسری در فرانسه بود.




    برای اینکه سرلشکر محمود جم فرمانده دانشکده و ضمناً شوهر خواهر محمدرضا شاه، خودش در دانشکده سین سیر فرانسه درس خوانده بود و به لباس افسران فرانسوی علاقه داشت.



    بدین ترتیب چند خیاط آمد و هر کدام یکی از دانشجویان را به عنوان مدل انتخاب کرد تا برایش لباس بدوزند.


    یک خیاط آلمانی هم بود که چون قد من بلند بود، مرا به عنوان مدل خودش انتخاب کرد و برایم لباس دوخت. لباس را آوردند و ما پوشیدیم و رفتیم روی سن. هیئت ژوری که چند نفر از امرای ارتش و فرماندهان دانشکده افسری بود، لباس مرا به عنوان بهترین لباس انتخاب کرد و خیاط آلمانی برنده شد.



    یقه پیراهنی که آن خیاط آلمانی برای من دوخته بود، برایم گشاد بود. فرمانده گروهان ما ستوان یکم محمد پورفرید بود که افسر بسیار منضبط و سخت گیری هم بود. پیراهن گل و گشاد را که تنم دید گفت: «این چه پیراهن و یقه ای است؟»



    - جناب سروان! من که این را ندوخته ام! خیاط دوخته و آورده!



    - باید بروی آن را عوض بکنی!



    - جناب سروان اگر اجازه بفرمایید عوض نکنم بلکه کار دیگری انجام بدهم.



    - چه کاری می خواهی بکنی؟



    - گردم را اندازه پیراهنم می کنم؟



    جناب سروان که از جواب من جا خورده و تعجب کرده بود گفت: «چگونه؟»




    - شما یک ماه به من وقت بدهید، من گردنم را اندازه همین پیراهن می کنم!



    فرمانده از جواب من خوشحال شد و شروع کردم به ورزش اضافی. در آن سال ها کشتی و مشتی زنی کار می کردم و ضمناً ارشد گروهان هم بودم و چون قبلاً سردوشی و درجه ستوان سومی گرفته بودم، جناب سروان احترام خاصی به من می گذاشت و برای همین خواسته ام را قبول کرد. یک ماه بعد یقیه پیراهن درست اندازه گردنم شده بود. جناب سروان مرا که دید، تعجب کرد و گفت: «پسر چه کار کردی؟»
    - ورزش کردم قربان!



    فرمانده گروهان از تصمیم و اراده ی من خوشش آمد و مرا تشویق کرد.



    بعدها که خودمان به سال دوم و سوم رفتیم، مانورهایمان روی دانشجویان تازه وارد و سال اولی شروع شد. البته من به جز یک مورد، روی کسی مانور ندادم، چون از این کار خوشم نمی آمد. آن یک مورد هم این طور اتفاق افتاد: یکی از دانشجویان تازه وارد که قد بلند و هیکل درشتی داشت، خیلی خودش را می گرفت و احساس گردن کلفتی می کرد. برای همین با بعضی ازبچه ها یک شب قرار گذاشتیم که حالش را بگیریم. او را پیدا کردیم و کلی کلاغ پر و سینه خیز بردیم و مجبورش کردیم بدود. از آن شب به بعد هر وقت مرا می دید، احترام می گذاشت و من هم به احترامش جواب می دادم.




    در خرداد ماه 1342 اوضاع تهران و برخی از شهرها به هم ریخت. طوری که ارتش در تهران به خیابان ها ریخت و قیام مردم را سرکوب کرد. من سال سوم دانشکده افسری بودم. ما نظامی بودیم و اهل سیاست نبودیم. همه مرخصی ها لغو شد.



    جلوی دانشکده ما یک تانک گذاشتیم و ما هم نگهبان بودیم تا کسی وارد دانشکده نشود.



    حدود یک هفته وضعیت اضطراری بود. عده ای در خیابان های تهران کشته و مجروح شدند. همان موقع بود که من اسم حاج طیب رضایی را شنیدم که می گفتند محرک قیام است. او را گرفتند. بعد از چند روز آماده باش، به ما مرخصی دادند.


    وقتی از دانشکده بیرون آمدم، دیدم در خیابان سپه تانک ها آسفالت خیابان را شخم زده اند و آسفالت به کلی خراب شده است.



    محمدرضا شاه پهلوی در مهرماه هر سال به دانشکده افسری می آمد و ضمن دادن درجه به سال سومی ها، به سال اولی ها هم سردوشی می داد. سال اول را که شاه به دانشکده افسری آمد خوب به یاد دارم.

    جلوی صف گروهان ما که نه نفر بودیم، اولین نفر فرهنگ پاکپور ایستاده بود. من نفر سوم از صف اول بودم. نماینده دانشجویان سال اول برای دریافت سردوشی از دست شاه، فرهنگ پاکپور بود.


    پایان قسمت هفتم




  9. #9
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    در دوران دانشکده، تابستان ها یک ماه به اردوگاه می رفتیم که در اقدسیه تهران بود.


    آنجا اردوگاه تابستانی دانشکده افسری بود. روز اول مرداد ماه هر سال دانشجویان سال های اول تا سوم با همه تجهیزات انفرادی در سازمان گروهانی از دانشکده تا اردوگاه اقدسیه را پیاده طی می کردند. یادم است سرهنگ ناظم فرمانده هنگ بود و در صف اول و جلوی گردان های دانشجویان شمشیرکش از دانشکده افسری تا اقدسیه را پیاده حرکت می کرد.


    دسته موسیقی هم مارش نظامی می نواخت.


    با همین وضع تا اردوگاه اقدسیه پیاده پیش می رفتیم.



    فقط در وسط راه یک جا به مدت ده دقیقه استراحت می کردیم. در راه مردم دسته دسته می آمدند برای تماشا. دیدن ستون افسران تجهیز شده برایشان جالب بود. در آن سال ها تهران تا سه راه ضرابخانه جزو شهر محسوب می شد و از آن به بعد (خیابان پاسداران امروز) باریکه راهی وجود داشت که دو طرفش زمین های مزروعی بودند.



    در آن یک ماهی که در پادگان اقدسیه بودیم، روزها فعالیت هایی چون اسلحه شناسی، تیراندازی، عملیات صحرایی و اسب سواری داشتیم و شب ها رزم شبانه.پنج شنبه ها ساعت 11 صبح با نظم و ترتیب و مارش نظامی دسته موسیقی، سوار اتوبوس های ارتشی شده و به مرخصی اعزام می شدیم.



    یک شب عملیات شبانه داشتیم. نمی دانم در ناهار آن روز چه مشکلی بود که همه بچه ها مریض شدند و همه اسهال گرفتیم. هوا که تاریک شد قرار شد ما را به رزم و عملیات شبانه ببرد. وضع بچه ها اسفناک بود و مجبور بودیم علاوه بر سلاح های انفرادی، اسلحه هایی چون تفنگ57، بازوکا، تیربار و... هم حمل کنیم. تفنگ 57 سنگین ترین اسلحه بود و کمترکسی می توانست آن را حمل کند.


    آن شب سه قبضه از این تفنگ ها در میان سلاح ها بود. من بدنی ورزیده و ورزشکاری داشتم و حالم هم نسبت به دیگران بهتر بود. برای همین یکی از تفنگ ها را من گرفتم. اما برای دومی و سومی داوطلب پیدا نشد. فرمانده گروهان گفت: «کی می تواند این دو اسلحه را بردارد و حمل کند؟»



    یکی از بچه ها به نام هُژبری با صدای بلند گفت: «من جناب سروان!»



    - بدو بیا جلو ببینم.



    دوید آمد جلو. کلاه آهنی اش را برعکس سرش گذاشته بود. جناب سروان گفت بلند کند!
    هژبری بچه قوی هیکل و کشتی گیر بود. اسلحه را بلند کرد و بر دوش انداخت و راه افتاد. اما هنوز ده قدم بیشتر نرفته بود که گفت نمی تواند ادامه بدهد. و اسلحه را زمین گذاشت.




    جناب سروان گفت: «بَه! تو که کشتی گیری! با آن سروصدا آمدی و حالا هم نمی توانی؟»



    اما هژبری حالش خوب نبود و نمی توانست ادامه بدهد.
    آن شب به دلیل مریضی بچه ها، کل عملیات و رزم شبانه لغو شد و همه از نیمه راه به پادگان و چادرهای خودمان برگشتیم.


    آن شب تا صبح جلوی توالت ها صف بود.



    از این یک ماه، یک هفته اش را می رفتیم پادگان تلو. چادر می زدیم و همان جا می ماندیم و رزم شبانه می رفتیم. من یک هم چادری داشتم به اسم کیامرث رستگار. نفر اول گروه من بودم و نفر دوم او بود. شب اول که چادر انفرادی زدیم و زیلو و پتو پهن کردیم، من کوله پشتی ام را گذاشتم زیر سرم و خوابیدم.


    فردا صبح که بلند شدم تا پتو را جمع بکنیم، دیدم یک عقرب بزرگ روی کوله پشتی ام خوابیده! جا خوردم.


    درست کنار شاهرگ گردنم بود! به کیامرث گفتم: «بیا ببین دیشب با کی هم خواب بوده ام!»


    بعد به شوخی گفتم: «ما دیگر با هم رفیقیم این دیگر مرا نمی زند.»



    یک ماه در اردوگاه می ماندیم. در آخر اردو شاه می آمد و از دانشجویان دانشکده افسری بازدید می کرد. آخرین روز معمولا با جشن ورزشی همراه بود. شاه ضمن اینکه از دانشجویان سان می دید، جوایزی به ورزشکارانی که در طول سال امیتازات ورزشی کسب کرده بودند، اهدا می کرد.



    پایان قسمت هشتم



  10. #10
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب



    فصل دوم و سوم-
    قسمت ;نهم



    یک ماه در اردوگاه می ماندیم. در آخر اردو شاه می آمد و از دانشجویان دانشکده افسری بازدید می کرد. آخرین روز معمولا با جشن ورزشی همراه بود. شاه ضمن اینکه از دانشجویان سان می دید، جوایزی به ورزشکارانی که در طول سال امیتازات ورزشی کسب کرده بودند، اهدا می کرد. بعضی از مسابقات در همان روز حضور شاه انجام می شد مانند مسابقه شنا.



    خاطره بامزه ای از یکی از این بازدیدها دارم. یک بار که در سال دوم بودم شاه برای بازدید آمد و من طبق معمول در جلوی صف ایستادم.


    آن روزها سبیل چنگیزی داشتم، یعنی نوک سبیلم را به بالا تاب داده بودم. شاه آمد، تا سبیل مرا دید، ایستاد و گفت: «از چنگیز چه چیز خوبی دیده ای که سبیل هایت را چنگیزی کرده ای؟!»



    راستش جا خوردم و گفتم: «هیچی قربان!»



    شاه ادامه داد: «چرا سبیلت را چخماقی و رضاشاهی نمی کنی؟»




    بعد در کمال تعجب با دستان خودش سبیل های مرا چخماقی کرد و گفت: «سبیل هایت را رضاشاهی بکن!»



    - چشم قربان!



    شاه این را گفت و راهش را کشید و رفت.



    سال سوم
    دانشکده افسری که بودیم، در همان اقدسیه، شاه برای بازدید آمد. در دانشکده افسری، دانشجویان در رشته های مختلف ورزشی فعالیت می کردند. من هم در رشته شمشیربازی و هم در رشته نرمش کاپیتان بودم. عادت شاه این بود که در اواخر مردادماه هر سال به اردوگاه اقدسیه می آمد و ضمن بازدید از وضع افسران، به نفرات برتر رشته های ورزشی جایزه می داد. در آن سال به من هم چون در دو رشته کاپیتان بودم، جایزه داد. از آن مراسم عکسی باقی مانده که مرا در حال گرفتن جایزه از شاه نشان می دهد. فرمانده دانشکده افسری، سرلشکری خزایی هم در عکس دیده می شود.

    مهر 1342 بود که پس از سه سال، فارغ التحصیل شدیم و شاه آمد و به ما درجه ستوان دومی داد. طبق معمول هر سال، به سال اولی  ها هم سردوشی داد.





    فصل سوم



    در پایان دوره سه ساله دانشکده افسری، دانشجویان رتبه بندی می شدند و برحسب رتبه، برای انتخاب رسته طی مراسمی هر کس رسته خود را انتخاب می کرد. رسته من پیاده بود. پس از گرفتن درجه ستوان دومی، برای ادامه تحصیل باید به دانشکده پیاده در شیراز می رفتم و خودم را به آنجا معرفی می کردم. دو هفته مرخصی داشتیم؛ من و دو نفر از همدوره ای هایم به نام های کیامرث رستگار، که اهل شیراز بود و سعید یزدانی که بچه کرمانشاه بود، با اتوبوس «پی .ام.تی»، که گاراژ آن در خیابان چراغ برق (امیرکبیر فعلی) بود، به شیراز رفتیم. دو سه روز در مسافرخانه بودیم، اما در این مدت دنبال خانه می گشتیم. بالاخره یک آپارتمان روبه روی حافظیه پیدا کردیم و من و سعید و یعقوب مهدیون، که اهل زنجان بود، ساکن آن آپارتمان شدیم. مبلغ کرایه آن ساختمان یادم نیست. سه اتاق داشت و پایین آپارتمان هم مغازه کله پزی و گاراژ بود.




    بعد از استقرار در
    شیراز، خودمان را به دانشکده پیاده در باغ تخت (در خیابان حُر فعلی) معرفی کردیم. فرمانده دانشکده پیاده سرتیپ ده پناه بود. فرمانده هنگ دانشجویان سرهنگ خلعتبری بود. سروان مهرپور هم فرمانده گروهان ما بود. افسران جدید برای دوره مقدماتی و افسران درجه سروانی برای دوره عالی در گروهان ها سازماندهی می شدند.



    دوره شروع شد و ما رفتیم سر کلاس. هر روز هم قبل از شروع کلاس ها به مدت یک ساعت مراسم صبحگاه، ورزش و نرمش داشتیم. ما را چند کیلومتر می دواندند و نرمش و ورزش می کردیم تا بدنمان روی فرم بماندو



    دوره مقدماتی پیاده یک سال بود. در طول دوره تاکتیک و تکنیک جنگ آموزش داده می شد. آموزش های رزم انفرادی را در دانشکده افسری جزء دروس نظامی گذرانده بودیم و حالا باید تاکتیک های گروه و دسته و گروهان را در وضعیت های مختلف جوّی، جغرافیایی، و نحوه هماهنگی با یگان های رزمی خط مقدم، نقش مخابرات و نحوه ارتباط با یگان های بالادست، پایین دست، هم جوار و پشتیبانی کننده و خلاصه نحوه به کارگیری دسته و گروهان را فرا می گرفتیم. درس نقشه خوانی در دوره مقدماتی مهم و کلیدی بود و استادان روی آن تأکید داشتند.




    پایان قسمت ;نهم





  11. کاربر روبرو از پست مفید حسنعلی ابراهیمی سعید تشکر کرده است .


  12. #11
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب



    فصل سوم- قسمت دهم





    دوره مقدماتی در حقیقت پایه و اساس آموزش های یک افسر فارغ التحصیل دانشکده افسری بود که خود را برای احراز مشاغل فرماندهی رده های مختلف در یگان های رزمی آماده می کرد. شالوده مشاغل بزرگ فرماندهی از همان دوره ریخته می شد. فرماندهان گردان ها، تیپ ها و لشکرها افسرانی بودند که این دوره با نحو شایسته طی کرده و بهره آموزشی کامل از آن گرفته و در دوران فرماندهی دسته و گروهان، آموخته های خود را به نحو شایسته، کار می بستند و با ترکیبی از مدیریت و فرماندهی در به کارگیری یگان زیر امر خود موفق می شدند.



    نحوه مدیریت و فرماندهی تعیین کننده مشاغل رده های بالا بود.



    استادان دوره مقدماتی پیاده هم از افسران دوره های بالاتر، دوره عالی و فرماندهی و ستاد، انتخاب می شدند. یکی از آن ها سرهنگ کلارستاقی بود. نام دیگر استادانم را به یاد ندارم.



    حقوق من در دوره دانشکده مقدماتی 905 تومان بود.



    در طول یک سالی که در شیراز بودم، عصرها پس از تعطیل شدن کلاس های درس یا در روزهای تعطیل، سری هم به شهر زیبای شیزاز می زدیم وبرای خودمان تفریح و گردش می کردیم و خوش می گذراندیم. دوستان افسر اغلب با لباس فرنج و شلوار به خیابان می رفتند، اما من چون کم رو و خجل بودم با لباس سویل می رفتم. با لباس شخصی راحت تر بودم تا با لباس فرم.





    اواخر دوره، یک دوره ترابری هم گذارندم. مجرد بودم و گاهی شیطنت هم می کردم. یک بار قراری داشتم. هر چقدر فکر کردم که آن روز تَرک خدمت کنم و نروم، دیدم نمی شود. ممکن بود برایم غیبت رد کنند. بالاخره رفتم خدمت. همان روز صبح باید سوار کامیون های «ریوُ» می شدیم و برای تمرین رانندگی به اطراف اردکان می رفتیم. سروان فرمانده واحد موتوری هم همراهمان بود.



    سوار کامیون ریوُ شدیم و از پادگان بیرون آمدیم. من که فکر قرارم بودم، به دوستانم گفتم بچه ها می خواهم بپرم بیرون و در بروم! بچه ها منعم کردند و گفتند نرو! سروان می فهمد! گفتم فهمید، که فهمید! قرار داشتم، باید می رفتم!


    دست راستم یک انگشتری نقره بود که تا خواستم از پشت کامیون بیرون بپرم، نمی دانم چطور شد که انگشتم به دستگیره پشت لبه ریو گیر کرد. انگشتر شکست، اما فکر کردم انگشتم شکسته! هر چند انگشتم خیلی درد گرفت، آسیبی ندیدم و هر طور بود خودم را سر قرار رساندم.




    پس از یک سال، دوره مقدماتی رسته پیاده در شیراز تمام شد. پرسنلی که نمرات خوبی گرفته بودند، می توانستند خودشان محل خدمتشان را انتخاب کنند. محل خدمت بقیه هم براساس جاهای خالی مشخص می شد. ما در کل صد و چند نفر افسر پیاده بودیم. من چون نمراتم خوب بود و نفر پنجم شده بودم، به لشکر یک مرکز، که مقرش در تهران بود، اما واحدهایش تا منجیل هم پخش می شد، منتقل شدم.



    اواخر شهریورماه 1343 بود که پس از چند روز مرخصی در تهران ودیدن برادرهایم، رفتم و خودم را معرفی کردم. به تیپ یک لشکر یک، که مقرش در قزوین بود منتقل شدم، و از آنجا هم به گردان منجیل. در شهریورماه که می خواستم به منجیل برویم، شنیدم که گردان منجیل برای اردو به اردوگاه پرندَک در تهران آمده است، به همین دلیل به مقر تیپ در قزوین رفتم و خودم را معرفی کردم. سروان شاه علی زادگان فرمانده قرارگاه تیپ قزوین بود. کمتر از یک ماه در قزوین بودم و پس از برگشت گردان از اردوگاه پرندک به منجیل، در مسیر راه و در جاده قزوین به منجیل در محلی به نام «نظام آباد» خودم را به فرمانده گردان معرفی کردم و با گردان به منجیل رفتم.




    چون دوره ترابری و پیاده را دیده بودم، در منجیل به گروه هان ارکان معرفی شدم و به عنوان فرمانده ترابری و حمل و نقل مشغول به کار شدم. ما سه نفر همدوره ای بودیم که به منجیل منتقل شدیم: من، ستوان دوم کیامرث رستگار و ستوان دوم سعید یزدانی. من افسر موتوری شدم، رستگار افسر مخابرات بود و یزدانی هم افسر رکن سوم شد.





    فرمانده گروهان ارکان ستوان یکم مظفری بود. افسر مهربان و خوبی بود. در همان برخورد اول ما را تحویل گرفت و با بزرگواری خاصی پذیرفت. روزی که خودمان را به او معرفی کردیم، ستوان ریحانی که افسر قدیمی تر گروهان ارکان بود صدا زد و گفت: «سه همکار جدید آمده اند. انتظار دارم تا آنجا که برایتان امکان دارد، کمکشان بکنید تا در واحد جا بیفتند. مشخصات، امکانات و کمبودهای واحد را به آن ها بگویید و راهنمایی کنید تا بر کارشان مسلط شوند.»



    از این برخورد صمیمی و مهربانانه ستوان مظفری خوشحال شدم و احساس کردم می توانم در محیطی دوستانه کار و خدمت کنم.




    پایان قسمت دهم






  13. کاربر روبرو از پست مفید حسنعلی ابراهیمی سعید تشکر کرده است .


  14. #12
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب



    فصل سوم- قسمت یازدهم




    در آن سال ها پادگان منجیل جای پرت و دورافتاده ای بود و منجیل هم بیشتر به روستا می مانست تا یک شهر با امکانات شهری. پادگان منجیل را که پادگان مجهزی بود، امریکایی ها در سال 1338 برای ارتش ایران ساخته بودند. سد منجیل را هم فرانسوی ها ساخته بودند. گردان ما 144 بود. من و دوستانم در پادگان مستقر شدیم و کارمان را شروع کردیم.



    منجیل در میان مردم و ارتشی ها به دو چیز مشهور بود. یکی مارهایش و دیگری بادهایش. باد منجیل درست مثل ساعت منظم بود. مثلاً رأس ساعت ده صبح و دوازده شب تمام می شد. اوج باد در ساعت پنج عصر بود. شدت باد به اندازه ای بود که اگر فرضاً با ماشین در مسیر مخالف باد حرکت می کردی، کاپوت ماشین را بلند می کرد. یکی از افسرها کم مانده بود تصادف کند. باد کاپوت ماشینش را بلند کرده و به شیشه کوبیده بود و آن را خرد کرد. در مدتی که باد می وزید مارها از لانه هایشان بیرون نمی آمدند. از آبان ماه تا آخر اسفند هم باد نمی وزید، اگر هم می وزید، خیلی آهسته بود. البته سال ها قبل فرانسوی ها در هنگام ساخت سد منجیل، منطقه را چندین بار به طور کامل سمپاشی کرده و اکثر مارها و رُتیل ها را کشته و نابود کرده بودند. وقتی ما در پادگان بودیم، خبر چندانی از مار و رُتیل نبود.



    در تابستان ها باد منجیل برای مردم ساکن آن نواحی یک نعمت بود. منجیل پشه های خیلی ریزی داشت که نیش بدی داشتند و به صورت کپه ای و دسته جمعی حرکت می کردند و یک دفعه یک کپه از آن ها به سر و صورت آدم می خورد. باد آن پشه های موذی را پراکنده می کند. وقتی باد نبود ما از دست این پشه های سمج و مزاحم مصیبت داشتیم.



    فرمانده ترابری یا موتوری گردان مسئولیت تعمیر و نگهداری کل وسایط نقلیه گردان را به عهده داشت. بیش از صد دستگاه انواع ماشین داشتیم. نزدیک سی نفر هم کادر تعمیراتی من بودند. البته سرباز هم داشتیم. آن اوایل ماشین های امریکایی چون ریو و جیپ و لیز داشتیم.


    اما بعدها ارتش از شوروی سابق ماشین خرید و ما صاحب خودروهای روسی مثل زیل، اوآز و جیپ فرماندهی و ... شدیم. برای تعمیر موتورهای روسی مرا به پادگان جی تهران فرستادند و خود روس ها به من آموزش های لازم را در زمینه تعمیرات ردۀ 3 موتورهای روسی دادند.



    آن زمان دشمن اصلی ایران شوروی بود. به همین دلیل گردان ما که در منجیل بود، همیشه در گروهان آماده رزم را در پادگان های «نقله بر» و «امامزاده هاشم» مستقر کرده بود. پادگان نقله بر بین شهر رشت و منجیل بود. آنجا به اصطلاح خط مقدم ما با کشور شوروی سابق بود.

    آن مسیر و جاده آن، تنها مسیر زمینی ای بود که اگر ارتش سرخ شوروی می خواست به ایران حمله کند، مجبور به عبور از آن بود. به همین دلیل هم کل جاده را چاله های خرج کنده بودند تا در صورت حمله احتمالی، جاده را خرج گذاری کرده و با مواد منفجره، منهدم و مسدود کنند. این طرف کوه و آن طرف هم رودخانه است، اگر جاده بسته می شد، تانک ها، نفربرها و کامیون های دشمن نمی توانستند به راحتی عبور کنند و خودشان را به قزوین و تهران برسانند. ضمناً در سینه بالای کوه اطراف جاده، مکان هایی برای استقرار توپ، خمپاره، تیربار و تفنگ 106 با بتن تعبیه شده بود.



    این سنگرها حتی در برابر بمب اتم هم مقاوم بودند.



    ایران جزو پیمان «سنتو» بود که در آن ترکیه و پاکستن هم عضو بودند. آمریکایی ها هم ایران با شوروی سابق مرز طولانی داشت، ارتش ایران را آماده رویارویی نظامی با شوروی کرده بودند. نیروی زمینی ایران در صورت حلمه احتمالی شوروی، می توانست به مدت زیادی مقاومت کند. آمریکایی ها تدابیر و تدارکات لازم را در این زمینه اندیشیده و فراهم کرده بودند.



    پایان قسمت یازدهم








  15. کاربر روبرو از پست مفید حسنعلی ابراهیمی سعید تشکر کرده است .


  16. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب


    فصل سوم- قسمت دوازدهم




    در سال 1348 تنشی بین ایران و عراق ایجاد شد. عراق ادعا کرده بود اروندرود یک رودخانه عراقی است و هر کشتی که با پرچم ایران قصد عبور از آن را داشته باید، باید حق عبور و عوارض به عراق بدهد! من در منجیل بودم که خبر درگیری های مرزی را شنیدم.



    پس از مدتی بخشی از گردان 144 را از منجیل به مهران بردند و در سنگرهای مرزی مستقر کردند. من هم هرماهشان بودم. یادم است بلندگو مرتب اعلام می کرد: «هر آن ممکن است جنگ شروع بشود.»



    ما با تمام توان و مهماتمان آماده نبرد با دشمن بودیم. من هنوز ستوان یک بودم. الان چیز زیادی از آن درگیری یادم نمانده است. در همان روزها بود که شنیدیم فرمانده نیروی دریایی ایران سوار کشتی تشریفاتی به نام «ابن سینا» می شود و از خور عبدالله وارد اروندرود شده و تا آخرین نقطه بندر خرمشهر حرکت می کند. او بر روی عرشه کشتی و پای میله پرچم ایران می ایستد و از قبل اعلام کرده بود اگر از طرف عراق یک فشنگ به طرف کشتی شلیک بشود، اعلان جنگ به ایران خواهد بود و ارتش ایران از زمین، دریا و هوا به خاک عراق حمله خواهد کرد.



    عراقی ها هم هیچ عکس العملی از خود نشان ندادند. با قدرت نمایی ایران، عراقی ها حساب کار دستشان آمد و چند سال بعد هم مجبور شدند پای میز مذاکره بنشینند و قراداد 1975 الجزایر را امضا کنند. قراردادی که اروندروز را مرز مشترک ایران و عراق معرفی کرد.




    در بهمن ماه 1349 بود که خبر رسید عده ای از اشرار در سیاهکل منطقه را ناامن کرده اند. بعدها بود که فهمیدم گروهی به نام «سازمان چریک های فدایی خلق ایران» در روستای سیاهکل دست به قیام مسلحانه زده اند وپاسگاه سیاهکل را خلع سلاح کرده اند. برای سرکوب شورشیان به چند واحد از نیروهای پیاده نیروی زمینی مأموریت دادند. نیروها را با هلی کوپتر به حوالی سیاهکل بردند. افسران اطلاعات با هلی کوپتر شورشیان کمونیست  را در کوه های پر از برف شناسایی کردند و به واحدهای عملیاتی خبر دادند.



    ضمناً از دیدبان های خمپاره انداز هم در هلی کوپتر حضور داشتند تا برای تصحیح تیر بتوانند گرا بدهند. شورش در کمتر از چند روز سرکوب شد و با کمک مردم سیاهکل و روستاهای اطراف، عده ای از شورشیان کشته و بقیه هم دستگیر شدند.



    من از اواسط 1343 تا اواخر 1350 تقریباً به مدت تقریبی هشت سال در پادگان منجیل در نیروی زمینی ارتش خدمت کردم. در همین زمان ستوان یک شدم. از این دوره خاطره خاصی در ذهنم نمانده است. فقط یادم است که یک بار یکی از ماشین های ما در جاده رشت به منجیل تصادف شدیدی کرد که خوشبختانه تلفات نداشتیم، اما ماشین خسارت زیادی دید.



    در سال 1348 با دختردایی ام پروین دخت اصلانیان نامزد کردم. نامزدم در تهران زندگی می کرد. ما اوایل مهرماه 1349 ازدواج کردیم. مدتی تهران بودیم و بعد به منجیل رفتیم و در یکی از منازل سازمانی که مخصوص افسران بود، مستقر شدیم. اما بیش از یک سال در منجیل نماندیم و اواخر سال 1350 گردان 144 منجیل کلاً به تهران منتقل شد. من و همسرم هم به تهران رفتیم.



    در فاصله سال های 1351 تا 1353 در تهران، پادگان عشرت آباد و در تیپ یک از لشکر یک خدمت کردم و در این مدت فرمانده گروهان ارکان بودم. از اواخر دهه چهل شمسی شمار مستشاران امریکایی در ارتش ایران به طور بی سابقه ای افزایش یافت.


    البته بیتر در نیروی دریایی و نیروی هوایی. در نیروی زمینی، مستشاران امریکایی بیشتر در ستاد خدمت می کردند و غالب طرح های عملیاتی را آن ها برای نیروی زمینی ایران برنامه ریزی می کردند. امور آموزشی هم زیر نظرشان بود. در مانورها هم می آمدند و بازدید می کردند.



    اوایل سال 1353 در منطقه دشت علی آباد تهران یک مانور مشترک بزرگ بین لشکر 21 نیروی زمینی و هوایی داشتیم. من سروان و فرمانده گروهان بودم، با توپخانه، تانک وهواپیما به دشمن فرضی حمله و با فشنگ جنگی شلیک می کردیم. مانور بزرگ و خوبی بود.


    در یکی از روزهای مانور شاه همراه با انور سادات، رئیس جمهور وقت مصر، آمدند و از مانور بازدید کردند.



    پایان قسمت دوازدهم









  17. کاربر روبرو از پست مفید حسنعلی ابراهیمی سعید تشکر کرده است .


  18. #14
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    بخش اول از تولد تا انقلاب



    فصل سوم- قسمت سیزدهم







    . مستشاران آمریکایی هم برای بازدید آمده بودند. انورسادات به شدت تحت تأثیر قدرت نظامی ارتش ایران قرار گرفت. این مانور در خلیج فارس هم بازتاب خوبی داشت و کشورهای حوزه خلیج فارس را متوجه قدرت و توان نیروی زمینی ایران کرد. آن سال ها ایران قدرت اول دریایی خلیج فارس و دریای عمان بود. البته ارتش و نیروی زمینی ایران در منطقه خوزستان هم سالانه دو مانور اجرا می کردند. درآن منطقه لشکر 92 زرهی اهواز مستقر بود که در مانورها شرکت می کرد؛ یکی در تابستان و دیگری زمستان. عراق در غرب و جنوب ایران، از دشمنان ما به شمار می رفت و از اواخر دهه چهل چند درگیری مرزی هم پیش آمده بود که تعدادی از نیروهای طرفین کشته، زخمی و اسیر شده بودند.





    مدتی بود که سروان شده بودم و باید درجه سرگردی می گرفتم. برای ارتقای درجه از سروانی به سرگردی، باید دوره عالی پیاده را طی می کردم. این بود که در شهریورماه 1353 برای طی دوره عالی به مرکز پیاده در شیراز منتقل شدم. ده سال پیش در همان مرکز دوره مقدماتی دیده بودم و حالا دوره عالی را می دیدم.





    مهرماه همان سال دوره آموزش های نظری و عملی ما شروع شد. درس ها برای فرماندهی گردان و تیپ بود و درس هایم هم درباره عملیات ستاد، تاکتیک های رزم روزانه، شبانه و مرکب، توپخانه لشکر و تیپ ها، فرماندهی، لُجستیک، تدارکات، مخابرات و جنگ های الکترونیک و ... استادان هم از افسران عالی رتبه ارتش بودند. یکی از آن ها سرهنگ کلارستاقی بود که من ده سال قبل هم شاگردش بودم. استادان همه باسواد در خارج از کشور تحصیل کرده و مسلط به دروس بودند.






    یکی از درس هایی که به طور نظری و عملی آموختیم، پیش بردن ستون نفرات و تجهیزات در اوضاع جنگی و در منطقه تحت پوشش توپخانه دشمن بود. باید یاد می گرفتیم چگونه ستون را بدون جلب توجه دشمن، به خط مقدم درگیری پیش ببریم و آنجا مستقر کنیم. از این تجربه بعدها خوب استفاده کردم که جای خودش شرح آن را خواهم داد. رزم و عملیات صحرایی هم داشتیم که معمولاً دو تا سه روز ادامه داشت.





    آنچه خوانده بودیم را باید عملی اجرا می کردیم.





    خردادماه 1354 بود و اواخر دوره ما در دانشکده پیاده شیراز و من باید امتحان سروانی به سرگردی می دادم. در شیراز قرعه به نام من افتاد که بروم و در لشکر رضائیه (ارومیه) امتحان بدهم. فرمانده این لشکر، سرلشکر صانعی بود. قبلاً زمانی که سرتیپ و فرمانده تیپ بود، فرمانده خودم بود. به خوبی او را می شناختم؛ افسری سختگیر ولی متبحر و باسواد بود.





    آن موقع دو دختر داشتم. یکی پریسا، که آبان 1350 و دیگری پریا در اردیبهشت 1352 متولد شده بود. هر دو کودک بودند. برایم سخت بود که از شیراز به رضائیه بروم و امتحان بدهم.




    هر طور بود خانواده ام را برداشتم و رفتیم رضائیه. راه طولانی و خسته کننده بود اتاقی در باشگاه افسران گرفتم و فردای آن روز خودم را به لشکر معرفی کردم.





    همان روزی که برای معرفی خودم به لشکر ارومیه رفته بودم، تازه گردانی از این لشکر از جولان برگشته بود. فرمانده این گردان سروان عزیز هوشنگی بود. لشکر برای تقدیر از این گردان صبحگاه عمومی گذاشته بود. گردان آمد و با تمام تجهیزات رژه رفت و چقدر عالی هم رژه رفت.



    برای آزمایش ما چند نفر، یک تیپ از لشکر رضائیه با تجهیزات و مهمات و پرسنل آماده حرکت شدند. من به عنوان اولین نفر آماده آزمایش به فرماندهی گردان یک تیپ یک لشکر رضائیه منسوب و عهده دار فرماندهی آن شدم. آزمایش از همین جا شروع شد. من فرمانده گردان در قالب یک تیپ آماده دریافت دستور عملیاتی از فرماندهی تیپ شدم. عملیات کلاً در پنج مرحله و به مدت سه شبانه روز به طور عملی انجام شد. با دریافت دستور عملیاتی از فرمانده تیپ عملیات آغاز شد و مراحل پشت سر هم انجام و در پایان روز سوم خاتمه پذیرفت.









  19. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب




    فصل سوم- قسمت سیزدهم





    . مستشاران آمریکایی هم برای بازدید آمده بودند. انورسادات به شدت تحت تأثیر قدرت نظامی ارتش ایران قرار گرفت. این مانور در خلیج فارس هم بازتاب خوبی داشت و کشورهای حوزه خلیج فارس را متوجه قدرت و توان نیروی زمینی ایران کرد. آن سال ها ایران قدرت اول دریایی خلیج فارس و دریای عمان بود. البته ارتش و نیروی زمینی ایران در منطقه خوزستان هم سالانه دو مانور اجرا می کردند. درآن منطقه لشکر 92 زرهی اهواز مستقر بود که در مانورها شرکت می کرد؛ یکی در تابستان و دیگری زمستان. عراق در غرب و جنوب ایران، از دشمنان ما به شمار می رفت و از اواخر دهه چهل چند درگیری مرزی هم پیش آمده بود که تعدادی از نیروهای طرفین کشته، زخمی و اسیر شده بودند.
    مدتی بود که سروان شده بودم و باید درجه سرگردی می گرفتم. برای ارتقای درجه از سروانی به سرگردی، باید دوره عالی پیاده را طی می کردم. این بود که در شهریورماه 1353 برای طی دوره عالی به مرکز پیاده در شیراز منتقل شدم. ده سال پیش در همان مرکز دوره مقدماتی دیده بودم و حالا دوره عالی را می دیدم.



    مهرماه همان سال دوره آموزش های نظری و عملی ما شروع شد. درس ها برای فرماندهی گردان و تیپ بود و درس هایم هم درباره عملیات ستاد، تاکتیک های رزم روزانه، شبانه و مرکب، توپخانه لشکر و تیپ ها، فرماندهی، لُجستیک، تدارکات، مخابرات و جنگ های الکترونیک و ... استادان هم از افسران عالی رتبه ارتش بودند. یکی از آن ها سرهنگ کلارستاقی بود که من ده سال قبل هم شاگردش بودم. استادان همه باسواد در خارج از کشور تحصیل کرده و مسلط به دروس بودند.



    یکی از درس هایی که به طور نظری و عملی آموختیم، پیش بردن ستون نفرات و تجهیزات در اوضاع جنگی و در منطقه تحت پوشش توپخانه دشمن بود. باید یاد می گرفتیم چگونه ستون را بدون جلب توجه دشمن، به خط مقدم درگیری پیش ببریم و آنجا مستقر کنیم. از این تجربه بعدها خوب استفاده کردم که جای خودش شرح آن را خواهم داد. رزم و عملیات صحرایی هم داشتیم که معمولاً دو تا سه روز ادامه داشت. آنچه خوانده بودیم را باید عملی اجرا می کردیم.



    خردادماه 1354 بود و اواخر دوره ما در دانشکده پیاده شیراز و من باید امتحان سروانی به سرگردی می دادم.



    در شیراز قرعه به نام من افتاد که بروم و در لشکر رضائیه (ارومیه) امتحان بدهم. فرمانده این لشکر، سرلشکر صانعی بود. قبلاً زمانی که سرتیپ و فرمانده تیپ بود، فرمانده خودم بود. به خوبی او را می شناختم؛ افسری سختگیر ولی متبحر و باسواد بود.



    آن موقع دو دختر داشتم. یکی پریسا، که آبان 1350 و دیگری پریا در اردیبهشت 1352 متولد شده بود. هر دو کودک بودند. برایم سخت بود که از شیراز به رضائیه بروم و امتحان بدهم. هر طور بود خانواده ام را برداشتم و رفتیم رضائیه. راه طولانی و خسته کننده بود اتاقی در باشگاه افسران گرفتم و فردای آن روز خودم را به لشکر معرفی کردم.



    همان روزی که برای معرفی خودم به لشکر ارومیه رفته بودم، تازه گردانی از این لشکر از جولان برگشته بود. فرمانده این گردان سروان عزیز هوشنگی بود. لشکر برای تقدیر از این گردان صبحگاه عمومی گذاشته بود. گردان آمد و با تمام تجهیزات رژه رفت و چقدر عالی هم رژه رفت.



    برای آزمایش ما چند نفر، یک تیپ از لشکر رضائیه با تجهیزات و مهمات و پرسنل آماده حرکت شدند. من به عنوان اولین نفر آماده آزمایش به فرماندهی گردان یک تیپ یک لشکر رضائیه منسوب و عهده دار فرماندهی آن شدم. آزمایش از همین جا شروع شد.


    من فرمانده گردان در قالب یک تیپ آماده دریافت دستور عملیاتی از فرماندهی تیپ شدم. عملیات کلاً در پنج مرحله و به مدت سه شبانه روز به طور عملی انجام شد. با دریافت دستور عملیاتی از فرمانده تیپ عملیات آغاز شد و مراحل پشت سر هم انجام و در پایان روز سوم خاتمه پذیرفت.







  20. #16
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بخش اول از تولد تا انقلاب


    فصل سوم و چهارم - قسمت چهاردهم



    در ارتش و نیروی زمینی چند نوع آماده باش وجود داشت که عبارت بودند از: آماده باش کبک، آماده باش کبوتر، آماده باش پلنگ و آماده باش شیر. در آماده باش شیر، لشکر، تیپ یا گردان باید محلی که در آن است ترک کند و به محل دیگری برود و آماده درگیری با دشمن بشود.


    من پیش از این در مانورهای بسیاری شرکت کرده بودم و همه چیز را مثل کف دستم می شناختم، اما چون باید «امتحان» می دادم، اضطراب و استرس خاصی داشتم که البته طبیعی بود و همه افرادی که مثل من امتحان داده بودند، چنین وضعیت روحی را تجربه کرده بودند.





    گردان تجهیزات و بار و بُنه را گرفت و به طرف محل اولیه استقرار حرکت کرد. در محل استقرار دستورالعمل عملیاتی از طرف فرماندهان لشکر و تیپ به من داده شد. دستورالعمل را خواندم و با اساس آن طرح عملیات را ریختم و وارد عمل شدم. عملیات پنج مرحله داشت. مرحله اول حرکت به طرف لبه جلویی منطقه نبرد، مرحله دوم تک روزانه یا شبانه و مرحله سوم موضع دفاعی بود. مراحل چهار و پنجم را هم مو به مو عمل کردم.




    در این سه روز عملیات، سختی و استرس کشیدم. اما هر طور بود تحمل کردم، چون برای خودم هم آزمایش و امتحان خوبی بود و توانم را در فرماندهی گردان آزمودم. مانور که تمام شد نفس راحتی کشیدم.



    به باشگاه افسران برگشتم و منتظر دوستانم شدم تا آن ها هم امتحان بدهند. در کل حدود هشت تا ده روز در رضائیه بودیم و بعد به شیراز برگشتیم.



    دوره عالی افسری در دانشکده پیاده شیراز یک سال طول کشید. در این یک سال مرحله اول زندگی کار و خدمت من در ارتش و نیروی زمینی به پایان رسید و مرحله دوم آغاز شد.





    فصل چهارم





    اواخر مرداد یا اوایل شهریور 1354، یعنی در اواخر دوره ام در دانشکده پیاده در شیراز از رتبه بندی علمی و تقسیم شدیم. لشکر یک مرکز در تهران، افسرانی را که خودش به شیراز اعزام کرده بود برای خدمت می خواست. قرار بود من هم به تهران و لشکر یک برگردم.



    یک روز افسری با کلاه بره سبز و لباس پلنگی آمد و به دانشکده پیاده در شیراز.

    او سرگرد جهانبانی از نیروی دریایی بود. برای گردان تکاوران نیروی دریایی، داوطلب می خواست. کنجکاو شدم. رفتم و با ایشان صحبت کردم.


    گفت: «گردان تکاوران در نیروی دریایی یک واحد جدیدالتأسیس است،


    چیزی شبیه سازمان «مورین» در انگلستان. یک نیروی واکنش سریع است در نیروی دریایی ایران. این واحد در سال 1348 پایه گذاری شده اما عملاً سال 1352 آموزش خود را شروع کرده و محل استقرارش هم در پادگان منجیل است. ما چند افسر و درجه دار را به انگلیس فرستاده ایم که دوره دیده اند و برگشته اند و امور آموزشی این یگان را به عهده دارند.»



    سرگرد جهانبانی آمده بود تا چند افسر در حد فرماندهی گردان را انتخاب بکند و با خودش برای تشکیلات گردان تکاوران به منجیل ببرد. من از دوران خدمتم در منجیل خاطرات خوشی داشتم. ضمناً دلم می خواست در زمینه گردان تکاوران هم تجربه تازه ای داشته باشم.


    این بود که داوطلب ورود به گردان تکاوران نیروی دریایی شدم.



    تکاوران نیروی واکنش سریع و رزمی بودند که با ورزیدگی جسمی و آموزش های سختی که می دیدند، از چابکی و توان خاصی برخوردار می شدند و توان رزمی بالایی داشتند. آموزش های زیاد و متنوعی چون چتربازی، غواصی، رزم در صحرا، عملیات در کویر، رزم در جنگل و کوهستان، عبور از رودخانه، قایقرانی در دریا، پیاده شدن از هلی کوپتر و ناو جنگی، پیاده شدن در ساحل، شناسایی ساحل، انفجارات، جنگ در شهر و سرکوب شورش و اغتشاش های شهری می دیدند و آبدیده می شدند. این آموزش ها هم به صورت انفرادی بود هم جمعی و عمومی.



    این نیروی واکنش سریع را شاه برای حضور پررنگ ایران در خلیج فارس، دریای عمان و اقیانوس هند می خواست.



    من از ابتدای دوره افسری دلم می خواست در یک واحد رزمی و عملیاتی حضور داشته باشم و متوجه شدم تکاوران همان واحدی است که می خواستم. این بود که داوطلب شدم.


    حدود 48 افسر داوطلب شدیم و قرار شد در یک آزمون عملی ورزشی و یک مصاحبه شرکت کنیم. در همان پادگان باغ تخت شیراز یک اردوی سخت عملی برای ما گذاشتند. همیشه ورزش می کردم و در طول این سال ها آمادگی جسمی خودم را حفظ کرده بودم. از ورزش هایی چون بارفیکس، شنای سوئدی، بشین پاشو، دراز و نشست و یک دویدن پنج مایلی امتحان گرفتند که همه را قبول شدم. چند نفری در این مرحله افتادند و قبول نشدند. پذیرش نهایی بعد از مصاحبه حضوری اعلام می شد.







  21. #17
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی




    قسمت پانزدهم



    پس از امتحان ورزش، نوبت به مصاحبه حضوری رسید. مصاحبه با حضور سرگرد جهانبانی و یک عده افسران رنجر مرکز پیاده شیراز انجام می شد. روز پنجشنبه بود که امتحان ورزش من تمام و قرار شد دوشنبه هفته بعد مصاحبه انجام شود.



    رفتم منزل. در یکی از محلات شهر شیراز یک منزل ویلایی یک طبقه اجاره کرده بودم و حیاط و دیوار خانه پر از گیاه و عشقه بود. جای دلپذیر و مناسبی بود. به خانه که رفتم، برق خانه یک دفعه قطع شد.



    کنتور در حیاط بود. رفتم برق را وصل کنم. دور کنتور را گیاه گرفته بود و تا دستم را داخل کنتور بردم، یک دفعه تعداد زیادی زنبور ریختند رویم. یک زیر پیراهن و شلوار تنم بود. زنبورها ریختند روی سر و صورتم نیش زدند. با دو خودم را به داخل خانه رساندم. همسرم هم که هراسان شده بود، به کمکم آمد. تا زنبورها را دور کردیم، نیش مفصلی خوردم و تمام سر و صورت و گردن و سینه و حتی دست هایم را زنبور نیش زده بود. چند ساعتی تحمل کردم. صورتم ورم کرده بود، طوری که چشمانم به زحمت باز می شد.


    ساعت حدود هفت یا هشت شب بود که احساس کردم دارد سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم. رفتم بیمارستان. دکتر آمد و معاینه ام کرد و گفت: «خوب کاری آمدی، و گرنه دچار مشکل می شدی! زنبورها خیلی مسمومت کرده اند!»



    چند آمپول به من زد و مقداری هم قرص و دارو داد. اواخر شب بود که به خانه برگشتم. جمعه و شنبه را در خانه خوابیدم و استراحت کردم. صورت و گردنم چنان ورم کرده بود که غبغب آورده بودم.



    چشمانم به زور باز می شد. در آیینه که خودم را دیدم، به وحشت افتادم. حسابی از ریخت و قیافه افتاده بودم. با همان وضع و قیافه به دانشکده رفتم. بچه ها وقتی مرا دیدند علت را پرسیدند.



    ماجرا را گفتم. یکی از افسرها گفت: «جناب سرگرد جهانبانی اگر تو را با این وضع ببیند، قبولت نمی کند!»



    - چرا؟



    - فکر نمی کنم قبول کند.



    اما رفتم. سرگرد جهانبانی هم مرا دید و رفت. اما به یکی از افسران رنجر گفته بود: «این از آن آدم های شروراست! دوره ما خیلی سخت است، با مربی ها درگیر می شود!»



    و آن افسر گفته بود: «جناب سرگرد! دعوا نکرده، زنبور او را به این روز انداخته!»



    هر طور بود مرا برای مصاحبه قبول کردند. رفتم و نشستم و شروع کردند به پرسیدن. اما آخرین سوالی که از من کردند هیچ وقت از یاد نمی برم.



    ناخدا پرسید: «اگر در دفاعاز یک منطقه بسیار حساس در حلقه محاصره دشمن بیفتی و از طرف واحد خودی هم کمکی به تو نرسد و دشمن تو را تحت فشار سنگین قرار بدهد و ضمناً تو را تطمیع هم بکند، تو چه می کنی؟»




    کمی فکر کردم و گفتم: «جناب ناخدا! جواب نستعلیق و کلیشه ای بدهم یا جواب حقیقی؟»



    - نه! جواب حقیقی بده!



    - جواب کلیشه ای این است که بگویم: نه، تطمیع نمی شوم! ولی تا آدم در موقعیت قرار نگیرد، نمی تواند تصمیم بگیرد. درست مثل ماجرای سپهبد فرخ نیا!



    ماجرای تیمسار سپهبد هم چنین بود که شاه سپهبد فرخ نیاز را فرمانده ژاندارمری کرده بود تا جلوی ارتشا و دزدی در ژاندارمری ایران را بگیرد، اما کمی بعد گند خودش هم بالا آمد و به جرم دزدی و ارتشا بازداشت و زندانی شد. گفتم: «شاهنشاه آریامهر ایشان را به این کار گذاشتند تا جلوی دزدی ها را در ژاندارمری بگیرد، اما خودش گیر افتاد! من هم تا در آن موقعیت قرار نگیرم، نمی دانم می خواهم چه کنم!»




    جواب را پسندید و در مصاحبه هم قبول شدم. از مجموع 48 نفر داوطلب، تنها شش نفر قبول شدیم، من، محمدرضا خلیل زاده، سعید یزدانی، داریوش ضرغامی، رحمان بابازاده و اشکبوس محمدیان.



    مقر تکاوران نیروی دریایی در منجیل بود. من و دوستان همدره ام، پس از یکی دو هفته استراحت، اوایل مهر 1354 به منجیل رفتیم و خودمان را به فرمانده تکاوران معرفی کردیم. دوره تکاوری عملاً از سال 1352 در نیروی دریایی ایران راه افتاده بود. البته اصل این دوره از سال 1348 شروع شده بود. اما تا مربی ها و آموزش دهندگان به انگلستان رفته و دوره های لازم را دیده و برگشته بودند، چندسالی طول کشیده بود. سازمان و اساس تیم تکاوران نیروی دریایی ایران نیز همانند سازمان مورین انگلستان بود. همه دروس و آموزش ها هم بر همان پایه بود.



    پایان قسمت پانزدهم









  22. #18
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی




    قسمت شانزدهم





    دوره های مقدماتی تکاوری در ایران برای افسران ودرجه دارانی که قبلاً دوره های آموزش نظامی را در ارتش یا در نیروی دریایی دیده بودند و عموماً نظامی بودند، کوتاه مدت و حدود 36 هفته بود؛ ولی برای پرسنلی که قبلاً غیرنظامی بوده و مستقیم به استخدام تکاوران در می آمدند حدود دو سال بود. دوره مشکل و طاقت فرسایی بود. البته این دوره برای افسران و درجه دارها بیشتر شامل ورزیدگی و مقاومت جسمانی بود چرا که قبلاً دوره های نظامی گری را طی کرده بودند و در حقیقت برای مقاومت در عملیات در وضعیت سخت و بحرانی باید ورزیدگی لازم را احراز می کردند.



    سال 1354 که وارد دوره تکاوری نیروی دریایی شدم، حدود 36 سال داشتم. با وجود این، با نشاط در همه ورزش ها و تمرین های بدنی ودوره های سخت عملی شرکت می کردم. حداقل روزی پنج تا نه مایل می دویدیم. تازه پس از چهارده- پانزده کیلومتر دویدن، نرمش، شنای سوئدی و بارفیکس شروع می شد که حسابی شیره آدم را می کشید! عبور از موانع هم بود که کار دشواری بود.
    آخرین مرحله آموزشی ما سی مایل دویدن بود. یعنی پنجاه و چند کیلومتر! آن هم با کل تجهیزات انفرادی شامل کلاه آهنی، کوله پشتی، قمقمه، فانوسقه، سرنیزه، تفنگ و پوتین.



    از روی سد سفیدرود تا نزدیکی زنجان دویدیم. ساعت پنج و نیم صبح شروع کردیم به دویدن و حوالی ساعت دوازده ظهر سی مایل را طی کرده بودیم.




    دوره ما با 65 نفر شروع شد و در پایان حدود 30 نفر باقی ماندند. دیگران دوره را رها کردند و رفتند. در دوره آموزشی من حدود 18 کیلو وزن کم کردم. پس از طی ایندوره سخت و طاقت فرسا در اسفند 1354 موفق به دریافت کلاه سبز تکاوری شدم و دیگر افسر تکاور نیروی دریایی ارتش شاهنشاهی ایران محسوب می شدم.



    پس از پایان دوره، در همان پادگان منجیل ماندم و به عنوان فرمانده پشتیبانی مرکز آموزش تکاوران نیروی دریایی مشغول شدم.



    فرمانده تکاوران ناخدا رضا دهقان بود که اولین افسر تکاور در ایران به شمار می رفت. افسر غواص بود که در انگلستان دوره دیده و کلاه سبز گرفته بود. در پادگان ما دو نفر مستشار انگلیسی (یکی سرگرد و دیگری درجه دار) بودند که در کارهای آموزشی و برنامه نویسی به ما کمک می کردند.



    ناخدا داریوش ضرغامی، که همدوره ای من بود، رئیس بخش آموزش تکاوران بود. کتاب های لازم را از انگلستان وارد می کردند و مترجمان آن کتاب ها را از انگلیسی به فارسی ترجمه می کردند. همه متون آموزشی تکاوران از انگلستان می آمد. ضمناً یزدانی، محمدیان و بابازاده هم به بندر بوشهر و منطقه دوم دریایی منتقل شدند.
    آنجا تازه گردان تکاوران تشکیل شده بود. اولین نیروهای تکاور را در منجیل سال 1352 جذب کرده بودند که سال 1354 دوره آموزش آن ها تمام شده و وارد خدمت در گردان بوشهر شده بودند.



    تا اواسط سال 1355 در منجیل مانده و خدمت کردم.



    مهرماه سال 1355 قرار شد برای طی دوره عالی فرماندهی به انگلستان اعزام شوم. انگلستان سالانه دوره هایی در زمینه فرماندهی عالی داشت که از 32 تا 35 کشور دنیا افسر می گرفت. ارتش ایران مرتب به این دوره افسر اعزام می کرد.



    افسری که آمد و جانشین من در منجیل شد یک سال از من ارشدتر بود. در یک سال و نیمی که در واحدم کار کرده بودم، شناخت خوبی نسبت به توانایی ها و ضعف های پرسنل زیردستم پیدا کرده بودم. برای همین پس از مراسم معارفه آن افسر، یک جلسه خصوصی و دو نفره برایش گذاشتم و همه زیر و بم های کار و ضعف و قوت نیروهایی را که با آن ها کار می کردم به او گفتم. دلم می خواست کارش را با اقتدار شروع کند. مثلاً به او گفتم: «فلان پرسنل خیلی مسئولیت شناس و خودکار است، اما فلانی زیرکار دررو است و باید مواظبش باشی و از او کار بکشی!» او هم همه موارد را نوشت اما فردای همان روز با کمال تعجب دیدم که درست عکس آن چه که به او گفته ام عمل می کند!



    در دوره دبیرستان و دانشکده زبان فرانسه خوانده بودم و برای اعزام به انگلستان باید زبان و ادبیات انگلیسی یاد می گرفتم. نیروی دریایی برای من و جمعی از افسران ایرانی دیگر، در تهران در خیابان بهار، دوره های فشرده آموزش زبان انگلیسی گذاشت. دوره خوبی بود و من با تلاش زیادی که کردم، وضع زبان انگلیسی خودم را تا اندازه زیادی بهبود بخشیدم.




    پایان قسمت شانزدهم





  23. #19
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی





    قسمت ;هفدهم





    آن سال از تکاوران و نیروی دریایی ایران برای شرکت در این دوره مخصوص، تنها من به انگلستان اعزام شدم. در شهر بکنس فیلد، که نزدیک لندن بود، ساکن شدیم. خانه ای آنجا گرفتم و خانواده ام را مستقر کردم.


    دو دخترم هم در همان شهر به مهدکودک رفتند. مهد کودک آن ها نزدیک خانه بود، طوری که پیاده می رفتند و برمی گشتند.



    ما از 32 کشور اعزام شده بودیم. بیش از صد افسر از کشورهای مختلف جهان دور هم جمع شده بودیم. از کشورهای عربی هم عده زیادی آمده بودند. البته از کشورهایی مانند امریکای لاتین، استرالیا، فرانسه، اسکاتلند و خود انگلستان هم حضور داشتند. مردهای اسکاتلندی دامن می پوشیدند که برای من جالب بود. سه- چهار ماه اول در همان شهر بکنس فیلد انگلیسی آموختیم. در همان وقت صدام حسین هم از عراق به انگلستان و شهری که ما در آن بودیم آمده بود و دوره اطلاعات می دید.


    یک سروان عراقی همدوره من بود. او به من گفت که صدام آمده و دارد دوره اطلاعات می بیند. یک بار هم او را نشانم داد و گفت این صدام حسین است! وقتی به زبان انگلیسی مسلط شدیم، آموزش های اصلی شروع شد.



    برای آموزش های اصلی دوره عالی فرماندهی از شهر بکنس فیلد به بندر اگستر رفتیم. مانورهای دریایی هم در بندر پلیموت انجام می شد. ما را روی ناو هواپیمابر هم بردند. در آنناو همه چیز بود، از هلی کوپتر و هواپیما تا تانک و توپخانه. طبقه زیرین ناو هم مرکز تعمیرات تانک بود.



    در این مانور ما یک گردان تکاور را باید در ساحل دشمن پیاده می کردیم. مانور سنگینی بود حدود 45 روز روی آن ناو بودیم. در ساحل هم مانور «ش.م.ر.» (شیمیایی، میکروبی و رادیواکتیو) انجام دادیم.



    در انگلستان دوره های تئوری و عملی کاملی گذارندیم. در چند مانور صحرایی و دریایی مشترک شرکت کردیم که برایم جالب و آموزنده بود. در بخش عملی از فاصله ده متری، انفجار گلوله های توپ و خمپاره را دیدیم. در دل کوه یک تونل بزرگ کنده و یک محفظه شیشه ای برای دیدن ترکش گلوله ها تعبیه شده بود.



    منطقه ترکش گلوله ها را کنار منبع آب، آدمک چوبی، آدمک لاستیکی، کامیون، ساختمان و ... قرار داده بودند. جلوی محوطه هم شیشه های کلفت ضد انفجار کشیده بودند. من با چشمان خودم انفجار گلوله توپ 105 میلی متری را دیدم. همچنین عبور از میدان مین را هم عملاً تجربه کردیم. فقط به جای مین، چاشنی زیر پایمان منفجر می شد.




    در انگلستان یک افسر انگلیسی با درجه سروانی را به عنوان افسر راهنما در اختیارم گذاشته بودند که همه جا همراهم بودم و در درس ها یا موارد دیگر کمکم می کرد، اما فارسی بلند نبود اگر درسی را خوب یاد نمی گرفتم، برایم چند بار تشریح می کرد تا یاد بگیرم. حتی در مهمانی ها هم همراهم بود.



    افسر انگلیسی دیگری به نام میجر وورد هم همدوره ای ام بود. وورد آدم مرموزی بود. خودش ادعا می کرد زبان فارسی را نمی داند، اما بعدها فهمیدم در شیراز بوده و در دانشگاه پهلوی شیراز، زبان و ادبیات فارسی خوانده است.

    دوره که تمام شد از طرف فرمانده دانشکده دوره عالی فرماندهی، که سرلشکر (میجر جنرال) هم بود، مهمانی خداحافظی گذاشتند. مهمانی بزرگ و مجللی بود. در آن مهمانی شام اتفاق جالبی افتاد. وارد سالن که شدم دیدم میزها را چیده اند و برای هر یک از ما جایی مخصوص در نظر گرفته و اتیکتی هم گذاشته اند. آن موقع سرگرد بودم. روی اتیکت من به انگلیسی نوشته بود: «میجر صمدی». روی صندلی خودم نشستم. بغل دستم هم یک صندلی برای افسر راهنمایم گذاشته بودند. جای من درست روبه روی فرمانده دانشکده بود. سر میز شام متوجه شدم سه گیلاس گذاشته اند. از افسر راهنمایم پرسیدم: «این سه گیلاس برای چیست؟»



    - دوتای آن برای آب، آبمیوه و مشروب سر شام است. به لیوان سوم هم نباید دست بزنی!


    - چرا؟


    - لیوان سوم برای شراب آخر مهمانی است!


    - یعنی چی؟


    - باید به سلامتی ملکه انگلستان در آخر مهمانی شراب خورد.



    پایان قسمت هفدم









  24. #20
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی


    قسمت هجدهم


    من از زمانی که ازدواج کرده بودم شراب نخورده و لب به هیچ مشروبی نزده بودم. به سروانی که راهنمایم بود گفتم من مشروب نمی خورم. افسر گفت: «من نمی دانم، نخوردن شراب در آخر مهمانی، توهین به ملکه انگلستان است!»


    در بد مخصمه ای افتاده بودم. اگر شراب می خوردم که گناه کرده بودم و اگر نمی خوردم به ملکه انگلستان توهین کرده بودم. در طول شام و مراسم مهمانی دچار استرس بودم. نمی دانستم چه کنم.

    بعد از شام میز را جمع کردند و فقط همان یک گیلاس مشروب را گذاشتند.

    سپس دو نفر گارسون از دو طرف آمدند و گیلاس ها را پر از شراب کردند.

    از سروان راهنما پرسیدم: «مراسم چطوری است؟»


    - فرمانده بلند می شود، بقیه هم همراه او بلند می شوند. گیلاس های شراب را دستشان می گیرند. فرمانده گیلاسش را می برد بالا و می گوید: «به سلامتی ملکه!» و همه شراب هایشان را بالا می گیرند و یک صدا می گویند: «به سلامتی ملکه!» و بعد گیلاس شراب را سر می کشند.


    مراسم همان طور انجام شد. من گیلاس شراب را بالا بردم و گفتم: «به سلامتی ملکه» و اما شرابم را نخوردم و گذاشتم روی میز. مراسم شام و مهمانی تمام شد. وقتی داشتم از سالن خارج می شدیم، آجودان سرلشکر آمد و گفت: «میجر صمدی!»




    - جناب فرمانده شما را احضار کرده اند!


    به سروان راهنمایم گفتم: «چه خبر است؟»


    - نمی دانم، اما می دانم از دست شما خیلی عصبانی است! قیافه اش این را نشان می دهد!


    با سروان رفتیم دفتر فرمانده. سروان دم در ایستاد و من رفتم داخل. احترام گذاشتم.

    فرمانده هم مرا که دید، بلند شد و احترام گذاشت. گفت: «شما به سلامتی ملکه مشروب نخوردید!»


    - من مسلمانم، مشروب نمی خورم. قبل از آن همراه غذا هم مشروب نخوردم.


    میجر جنرال گفت: «شما به سلامتی شاهنشاه هم مشروب نمی خورید>»


    - نه نمی خورم.


    - من دیده ام ایرانی ها در برخی مجالس مشروب می خوردند.


    - دیگران را نمی دانم، اما من نمی خورم.


    - به غیر از شما در این دوره مسلمان های زیادی بودند. پس چرا آن ها به سلامتی ملکه خوردند؟


    منظورش افسران کشورهای عربی بود که همه به اصطلاح مسلمان بودند. گفتم: «شاید عقاید با هم فرق بکند. عقیده یکی سست است و عقیده دیگری محکم!»
    - شما در کشور خودتان هم نمی خورید؟


    - نه نمی خورم.


    چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: «ولی اینجا به سلامتی ملکه باید می خوردید!»


    - من به احترام ملکه بلند شدم و جام شراب را هم بلند کردم. فکر می کنم همین کار برای ادای احترام کافی باشد.


    فرمانده این را که شنید گفت: «بسیار خوب.»


    اجازه مرخصی خواستم. اجازه داد و تا دم در اتاقش بدرقه ام کرد.


    مردادماه 1356 دوره شش ماهه ما در شهر اگستر تمام شد. با خانواده به لندن رفتم و خودم را به سفارت ایران در لندن رساندم. وابسته نظامی ما در سفارت انگلستان ناخدا فیوضی بود. از من پرسید چطوری می خواهم به ایران برگردم و من هم به او گفتم می خواهم زمینی به ایران برگردم.


    مدتی که انگلستان بودم، نیروی دریایی به من فوق العاده آموزشی می داد که مبلغ خوبی بود و زندگی ام در آنجا به راحتی می گذشت. پوند را به ما یازده تومان و دو ریال می فروختند. هنگام برگشت به ایران حدود 28 هزار پوند داشتم.

    در همان انگلستان یک ماشین فورد زرشکی رنگ به مبلغ 22 هزارتومان خریده بودم ودلم می خواست با آن دوری در کشورهای اروپایی بزنم و دنیا را ببینم. با کشتی از انگلستان به فرانسه رفتم و پس از عبور از چند کشور اروپایی مثل آلمان، ایتالیا، سوئیس و بلغارستان، از راه ترکیه به ایران برگشتم.


    در ایران با پولی که در انگلستان جمع کرده بودم، در تهران و خیابان تهران نو یک خانه ویلایی نسبتاً خوب به مبلغ شصت هزار تومان خریدم.





    پایان قسمت هجدهم








    http://http://1.irartesh.ir/dl/uploads/%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C%20%D8%A7%D8%A 8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C%20%D8%B3%D8% B9%DB%8C%D8%AF/1555837223765611.jpg

  25. #21
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    271
    امتیاز : 29,882
    سطح : 99
    Points: 29,882, Level: 99
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience PointsTagger First Class
    تشکر کردن : 252
    تشکر شده 65 در 60 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خاطرات ناخدا یکم هوشنگ صمدی




    بخش اول از تولد تا انقلاب




    فصل پنجم- قسمت نوزدهم




    اوایل شهریور 1356 در تهران بودم. خودم را به ستاد نیروی دریایی وفرماندهی تکاوران معرفی کردم. گفتند باید به بوشهر بروم و فرماندهی گردان یکم تکاوران را به عهده بگیرم. در تمام ایران تنها جایی که واحد گردان تکاوران داشت، پایگاه دوم نیروی دریایی بوشهر بود. قبل از من فرمانده گردان یکم تکاوران، ناخدا علی سیامک بود. او سه سال از من ارشدتر بود.




    تا آن روز به بندر بوشهر نرفته بودم و هیچ شناختی از محیط و به خصوص آب و هوای آن نداشتم. کلاً با گرما میانه خوبی نداشتم و در مدت خدمتم هم هیچ وقت به مناطق گرمسیر منتقل نشده بودم.




    اواخر شهریورماه بود که به اتفاق همسر و دو فرزندم با هواپیمای (130C) به بوشهر رفتیم. بچه ها و همسرم تا آن روز سوار هواپیمای باری نشده بودند. هواپیما اول به بندرعباس رفت.



    آنجا وقتی از هواپیما پیاده شدیم، از فرط گرما، احساس خفگی می کردیم، حتی دو دخترم که هنوز کوچک بودند و به دبستان هم نمی رفتند، لخت شدند. از کولر هم خبری نبود.



    حدود یک ساعت و نیم در آن هوای گرم و مرطوب منتظر ماندیم.




    هواپیما از بندرعباس به بوشهر رفت. وقتی وارد بوشهر شدیم، گرما و شرجی بیداد می کرد؛ مثل حمام سونا بود. ناخدا سیامک برایمان ماشین پیکانی فرستاده بود تا ما را به پایگاه ببرد. سعید یزدانی که قبل از من به بوشهر آمده بود،در پایگاه منزل سازمانی داشت.

    خودش و خانواده اش مرخصی بودند. قرار شد من در بدو ورود به بوشهر به منزل او بروم. از فرودگاه بوشهر تا پایگاه نیروی دریایی و منازل سازمانی راه زیادی بود. هوا به شدت گرم بود. من به روی خودم نمی آوردم، اما همسرم و دو دخترم داشتند از گرما هلاک می شدند. سعید کولرهای منزلش را خاموش نکرده بود و وقتی وارد خانه شدیم، انگار وارد بهشت برین شده بودیم.




    همان روز یا فردای آن روز، خودم را به فرماندهی منطقه دوم دریایی معرفی کردم و مشغول به کار شدم.



    فرمانده پایگاه تحصیل کرده آمریکا بود.



    آن موقع درجه من ناخدا سوم بود. گردان را در کمتر از یک هفته از فرمانده قبلی آن، ناخدا دوم علی سیامک تحویل گرفتم. گردان یکم تکاوران نیروی دریایی در پایگاه دوم هنوز کامل نشده بود. فقط دو گروهان آن آماده بود و باید سه گروهان دیگر و یک گروهان اس بی اس هم آموزش می دیدند و به گردان اضافه می شدند.




    گردان تکاوران نیروی دریایی جدیدالتأسیس بود، برای همین مرتب تغذیه می شد و هرچه که می خواستیم، سریعاً فراهم می شد. مثلاً یادم است برای آموزش های صحرایی، قطب نما کم داشتیم. به تهران بیسیم زدیم که بلافاصله با هواپیما برایمان فرستادند. پشتیبانی عالی بود.



    چون شهریار شفیق که پسر خواهر شاه بود و در بندرعباس سکونت داشت، به تکاوران و نیروی دریایی اهمیت می داد و مدام برای بازدید از واحد ما به بوشهر می آمد. شفیق نمی گذاشت دچار هیچ کمبودی بشویم و هوای ما را داشت. اگر امروز چیزی را می خواستیم، فردا دستمان بود.




    مرکز آموزش تکاور در منجیل بود و بوشهر از منجیل تغذیه می کرد. کسانی که دوره آموزشی را می گذراندند، به واحد ما در بوشهر منتقل و مشغول به کار می شدند.




    برنامه های تفصیلی گردان و گروهان از انگلیسی به فارسی ترجمه و مدون شده بود. باید طبق همان برنامه و جدول زمان بندی شده عمل می کردیم.



    مثلاً نوشته بودند در فلان تاریخ گروهان برای اردوی تابستانی و دوره کوهستان باید به یاسوج برود. طبق نوشته و برنامه از پیش مدون، همه چیز را می دانستیم و براساس برنامه عمل می کردیم.




    پس از چند روز یک منزل سازمانی دو طبقه که سه خوابه بود، تحویل گرفتم و خانواده ام را مستقر کردم.




    فرمانده گروهان یکم من ناوسروان پرویز زینالی (تعداد نفرات در هر گروهان 138 نفر بود). و فرمانده گروهان دوم ناوسروان جهانگیر محمدی بودند که هر دو دوره های لازم ا در ایران و انگلستان گذرانده بودند. فرماندهان دسته ها تا آنجا که یادم هست ستوان علی صالحی، ستوان احمد مهرابی (که در حوادث پس از انقلاب در کردستان شهید شد)، ستوان ناصر فراهانی و ... بودند که افسران تکاور قدیمی که مسئول آموزش تکاورانبودند هم می توانم از ناخدا عسکری، ناخدا رحمتی، ناخدا سارنگ، ناخدا محیطی، ناخدا صفایی، ناخدا شهابیان زاده، ناخدا علی دهقان و ژاله نام ببرم.



    در واحد تکاوران همه پرسنل درجه دار و افسر بودند. درجه داران از مهناوی دوم (گرهبان دوم) شروع می شد تا استوار. افسران هم از ناویان سومی شروع می شد تا ناخدا.




    پایان قسمت نوزدهم






اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فدایی امام حسن مجتبی(ع) مهندس شهید محمد مهدوی
    توسط آبشار در انجمن شهدای کانون
    پاسخ ها: 496
    آخرين نوشته: سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۷, ۱۳:۴۴
  2. ظرایف فنی - محتوایی سخنرانی حجت الاسلام انجوی نژاد
    توسط راحل در انجمن حجت الاسلام انجوی نژاد
    پاسخ ها: 53
    آخرين نوشته: شنبه ۲۳ فروردین ۹۳, ۱۴:۲۵
  3. راههایی برای راه رفتن روی اعصاب دیگران
    توسط اشنای غريب در انجمن سرگرمي و طنز
    پاسخ ها: 82
    آخرين نوشته: شنبه ۲۹ تیر ۹۲, ۰۹:۰۸
  4. نوا و نمای کربلایی / مرتبط با سفر معنوی کربلا
    توسط رهپوی وصال در انجمن نوا و نمای مذهبی
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: شنبه ۲۷ آبان ۹۱, ۰۳:۰۷
  5. نوا و نمای کربلایی / مرتبط با سفر معنوی کربلا
    توسط رهپوی وصال در انجمن محرم و صفر
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: یکشنبه ۰۵ شهریور ۹۱, ۱۲:۵۸

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1