کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 25 , از مجموع 25
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض خلاصه و نقد کتاب هایی که مطالعه کردید

    بعضی از ماها تعریف یه کتابی رو از دوستانمون خیلی می شنویم و بعد که خوندیمش می بینم این قدرها هم که تعریفشو می کردن جالب نبود. این مبحث باشه یه جور خلاصه کتاب.
    هم واسه اون هایی که مورد بالا واسشون پیش می یاد و هم برای کسایی که به کتاب خوندن علاقه دارن ولی وقت اینو که ساعت های زیادی رو بشینن و بخونن ندارن به زبون خودمون حوصلشوووووون نمیشه.

  2. 7 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض من قاتل پسرتان هستم






    من قاتل پسرتان هستم
    نوشته احمد دهقان
    انتشارات افق


    بلیت
    از بانک که آمدم بیرون، بارش برق شروع شده بود. شانس آوردم توانستم چک را زود نقد کنم. حالا مطمئنم قبل از این که برای وصول چک ما بیایند، پول را می ریزم به حساب. دانه های درشت برف می ریزند روی زمین، آن دو سه ماه تجربه خوبی بود حالا با یک نگاه به آسمان می فهمم ابرها دنباله دارند یا این که سنگ درشت علامت نزدن است. پاکت پول را زیرنیم تنه ام قایم می کنم تا خیس نشود. بی انصاف گفت هنوز برایمان پول نیاورده اند و هر چه اسکناس زهوار دررفته داشت کرد توی پاکت و داد دستم.
    ـ آقا، آقا ... فرامرز
    سر برمی گردانم و لحظه ای خوب نگاش می کنم. ابیابانی توئی؟!
    بیابائی آن طرف جوی پر از لجن ایستاده، لخت می آید این طرف انگار کمی گوشت اضافه آویزان کرده*اند به بدنش بالاپوش بلند خاکی رنگ پوشیده. ریشش جوگندمی شده. به سر و گردنم می چسبد و می بوسدم.
    رمضان بیابائی را در سال های جنگ می شناختم. کارمند ساده ای که کمی به خل وضعی می زد. عاشق جبهه بود عاشق جنگ و تیر. نه ،عاشق بچه های جبهه بود. با داشتن زن و چهار بچه قد و نیم قد اعزام می شد به جبهه در هر اعزام بجای سه ماه مدت اعزام نیروهای داوطلب 7، 8 ماه می ماند. عضو دسته و گروهانی نبود. می گذاشتندش تا مواظب چادرها و وسایل باشد.
    ـ تاکسی ... تاکسی مستقیم. ماشین مسافرکش جلوتر می ایستد. پابه پا می کنم: «بیابانی کاری نداری، راستی توام می آیی» بی آنکه کلامی بگوید پشت سرم راه می افتد. صندلی عقب پر است می چپیم جلو، من بغل دست راننده، بیابانی کنار در و پاکت پول روی زانوانم. می پرسم: «حالا کجا کار می کنی بیابانی؟» می گوید:« حکم تعلیق برام زدن بیکارم» ماشین توی راهبندان می ماند می پرسم: «چرا؟» انگار منتظر همین یک کلمه باشد. سر دلش باز می شود «می دونید آقا فرامرز، من 29 سال سابقه کار دارم، یه روز خواهرم اومد اداره گفت آشنا دارم و می توانم برای همه تلویزیون زیرقیمت بگیرم. با کارمندها صحبت کرد آخه بیشتر کارمندهای اداره ما زن هستن مردای اونا منم و چند تادیگه به اعتبار من اعتماد کردن. یک ماه بعد تلویزیون ها را تحویل گرفتن توی هر تلویزیون هم 20، 30 هزارتومن سود کردن». یک راهبندان دیگر. خوب شد همین یکدانه بلیت ته جیبم مانده مجبور نیستم بروم آن طرف میدان بلیت بگیرم وقتی رسیدیم به میدان سوار اتوبوس شرکت واحد می شویم.
    خواهرم دوباره اومد شرکت. کارمندا همون طوری پولاشون رو تحویل دادند. چند نفرم پولاشونو دادن من برسونم، خجالت کشیدم بگم از عید به این طرف خانه شان نرفتم. رفتم پولهارو تحویل دادم خندید. بغلم کرد. گفت «مرسی داداش» درست 73 نفر پول داده بودند بعد یکی دو ماه، کارمندها اومدن سراغم گفتند از خواهرت چه خبر؟ یک روز رفتم در خانه شان وقتی سراغ خواهرمو گرفتم شوهرش با غیظ و تشر گفت«خبر ندارم دو هفته است که رفته» فهمیدم پولارو برداشته و رفته از دستم شکایت کردند به جرم شراکت در کلاهبرداری سه ماه زندان شدم می دانستند بی گناهم به عنوان طعمه نگهم داشتند.» از تو آینه نگاهش می کنم. گریه می کند، مثل همان وقتی که خبر شهادت بچه ها را می شنید «وثیقه گذاشتند اومدم بیرون. بعد هم حکم تعلیق برام زدن. یک سال و سه ماهه که بیکارم هم وسایل خونه رو فروختم بیش همه دست دراز کردم می دونی الان از کجا می یام؟ از پیش عباس کیان»
    داشتم نعره می زدیم و جلو می رفتیم یکی از نیروهای دشمن توی خندقی موضع گرفته بود. نارنجکی پرت کرد طرفمان فریاد عباس بلند شد، ترکش خورده بود به سر عباس کیان سرش را باندپیچی کردم گفتم ماندنی نیست. در همان هیر و بیر رمضان بیابانی را دیدم اولین بار بود آورده بودنش عملیات. افسار یک قاطر را داده بودند دستش.
    «میدونی عباس کیان را انداختم پشت قاطر. گفتم زودتر برسانش عقب وسط راه قاطر ترکش خورد. کیان را خودم کول کردم هیچ جا را بلد نبودم از سر شب تا سحر راه رفتم وقتی رسیدم بیمارستان دکتر گفت اگر نیم ساعت دیرتر می رسید...
    رفتم پیش کیان گفت چی شده؟ گفم 100 هزار تومان قرض بده. دراومد که وضع بازار خوب نیست کساده و آخر سر 2 هزار تومان داد گفت نمی خواد برگردونی مال خودت، پسش دادم»
    اشک می ریزد با همان دستی که پاکت پول را گرفته ام سقلمه اش می زنم که صدایش را بیاورد پایین. آرام می گوید: «یعنی جونش 100 هزارتومان، 50 هزار تومان، حتی 20 هزار تومان ارزش نداشت اگه من اون شب ...» می رسیم به میدان به راننده می گویم پیاده می شوم. بیابانی در گوشم نجوا می کند:«اگه را دستت هست، یعنی ... فقط قرض ... ایشالا... وقتی برگشتم سر کار...
    نگاهم به آن طرف خیابان است اتوبوس پر شده...
    ـ آره حتما تلفن که داری، به ات زنگ می زنم همین فردا یا فوقش پس فردا. جیبهایم را می گردم کاغذی پیدا نمی کنم می گم بیا پشت این بلیت بنویس. اتوبوس شرکت واحد گاز می دهد. «هر کاری می توانی برام بکن» این چه حرفیه وظیفمه حداحافظی می کنم و می دوم قبل این که درهای اتوبوس بسته شود خودم را پرت کنم بالا.


    پری دریایی
    هر سه با ترکشهای یک توپ زخم برداشته بودیم و با هم آورده بودندمان به آن بیمارستان. ترکش شکمم را پاره کرده بود و مجبور شده بودند نیم متر از روده هایم را کوتاه کنند. میرزا هر دو پایش از زیر زانو قطع شده بود. و داوود چشمانش ترکش خورده بود. هر سه روی تخت افتاده بودیم و نمی توانستیم بیرون برویم تنها سرگرمی مان نگه کردن از درنیمه باز اتاق ودیدن زخمی ها بود کنار راهروها تخت گذاشته بودند و بدنهای تکه پاره از تیر و ترکش را روی آن خوابانده بودند.شماره اتاق 324 اول و آخر دنیا بود. اول ها هیچ کداممان به صدای دخترانه ای که هر چند دقیقه یکبار پشت بلندگو پخش می شد، توجهی نمی کردیم که دکتری را به اورژانس می خواند یا از ملاقات کننده ها می خواست بیمارستان را ترک کنند. اما کم کم آن صدا در دل هر سه مان جا باز کرد. به هم چیزی نگفتیم ولی وقتی حرف می زدیم و صدای او با آن لطافت و بغض پنهان در راهرو و اتاق ها می پیچید، سکوت می کردیم. کم کم از نقل خاطرات قبل از مجروحیت دست کشیدیم و سعی کردیم موضوع را به او بکشانیم هر کدام قیافه ای از او در ذهن ساخته بودیم. من می گفتم چشمانش سیاه است. با صورت کوچک و چهره معصوم. میرزا میگفت باید زیر لبش یک خال داشته باشد و داود با همان چشمان باندپیچی شده از ابروی کمانی و چشمان خمار آن فرشته می گفت. هر کدام رقیب دیگری بودیم و این را تازه متوجه شده بودیم. پس از آن مسابقه ای در نهانمان شروع شد که کدام زودتر او را ببینیم. با پرس و جو از پرستارها درآوردیم که اطلاعات بیمارستان ته راهروی طبقه اول است. جایش که مشخص برود اما نمی دید. پاهای میرزا هم جوری نبود که بتواند روی ویلچر بشنید دکترها میگفتند آنجایی را که بریده اند چرک کرده و حالا ها حالاها باید روی تخت بماند. فقط من مانده بودم با آن شکم پاره و آن لکستوی لغنتی که بعد کوتاه کردن روده هایم مدفوع را هدایت می کرد به ظرف پلاستیکی... من باید این مسابقه ر می بردم. آن روز صبر کردم تا صدایش از بلندگو پخش شود که مطمئن شوم هست. غروب بود به داوود و میرزا گفتم می خواهم راه بروم فهمیدند مقصودم کجاست. داوود لبخند گنگی زد و میرزا نگاه تندی به ام انداخت.
    آرام برخاستم نشستم. درد توی شکمم پیچید. انگار لوله کلستوی چاقوی قصابی بود که میان روده هایم پیچ می خورد آرام سرک کشیدم می دانستم اگر ببینندم، جلویم را می گیرند و برم می گردانند. می دانستم کنار دفتر پرستاری پلکانی است که می بردم تا طبقه اول فقط روز آمدن ام آنجا را دیده بودم. از پله ها که خواستم پایین بروم درد در دلم پیچید خواستم برگردم خیس عرق شده بودم اما باز صدای او را از بلندگو پخش شد. دستم را گرفتم به لبه آهنی و راهرو راه افتادم. صدا مرا بسوی خود می کشید. رفتم طرف اتاقک شیشه ی اطلاعات. او آن طرف بود پشت دیوار شیشه ای مات. سایه بلندگوی جلوی رویش افتاده بود روی شیشه مات قلبم تند می زد. فرشته من آن پشت بود و سایه اش را می دیدم.
    اما... نمی توانستم جلوتر بروم و او را ببینم. آن فرشته متعلق به خیال هر سه مان بود. به دور از اخلاق سربازی بود من او را تنها ببینم. هر سه از یک جهنم برگشته بودیم. من نمی توانستم این رفاقت را تباه کنم. آرام برگشتم. در اتاق را که باز کردم هر دو گفتند: «هان!»
    از تمام بدنم عرق شره می کرد. خسته بودم دراز کشیدم روی تخت هر دو منتظر بودند آران گفتم: «پری دریایی» میرزا سرخ شد و داوود دراز به دراز افتاد روی تخت.
    روز بعد میرزا ویلچر خواست گفت می رود توی راهرو تا هوایی عوض کند. رفت منتظر بودیم اول صدای هق هقش را از راهرو شنیدیم. با ویلچر آمد تو خودش را کشاند روی تخت و ملحفه سفید را کشید روی سرش وقتی آرامتر شد سر از زیر ملحفه بیرون آورد و ملتمسانه پرسید: «تو توانستی او را ببینی؟» پس از آن دوباره سر حرف باز شد و بیشتر روی صحبتمان با داوود بود که بیش تر از او ما منتظر بودیم تا زودتر چشمانش را باز کند و بتوانیم فرشته را ببینیم. ولی به آرزویمان نرسیدیم. هفته بعد ما را از بیمارستان مرخص کردند جنگ شدت گرفته بود و جا کم آمده بود میرزا برای همیشه 2 پای مصنوعی همراهش شد. کمی بعد من لکستوی را برداشتم و هنوز که هنوز است. داوود گمان میکند آن فرشته ابروی کمانی و چشمان خمار داشته. داوود دیگر هیچ وقت جایی را ندید.


  4. 5 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    من قاتل پسرتان هستم
    با سلام به آقای رضا جبارزاده. امیدوارم حالتان در همه حال خوب باشد. من فرامرز بنکدار هستم. نمی دانم این اسم را به جای می آورید یا نه. ولی من شما را می شناسم. این شناخت مربوط به چند مراسم ختمی است که در آن شرکت کرده ام. راستش در مراسم روز چهلم من زودتر از شما به مزار شهیدان رسیدم. می دانستم قبر محسن کجاست چون از روزی که از مرخصی آمده بودم بارها و بارها آنجا می رفتم و به هم رزمم سر می زدم. هر بار که می رفتم بعضی عجیب گلویم را می گرفت. و می خواست خفه ام کند. آنقدر که مجبور می شدم مثل دیوانه ها دهانم را تا آنجا که می توانم باز کنم تا شاید راه نفس کشیدنم باز بماند. بعضها فکر می کردند دیوانه ام. روز چهلم بالاخره خودم را راضی کردم که جلو بیایم و در میان دیگر عزاداران قرار بگیرم. آمدم ولی خیلی سخت. نمی دانستم اگر بدانید من قاتل پسرتان هستم چه برخوردی می کنید. آری محسن به دست من به قتل رسید نه به دست سربازارن دشمن. آن هم قتلی که از روی اجبار بود نه اختیار. بله، از روی اجبار. من مجبور شدم محسن را به قتل برسانم در این مورد توضیح خواهم داد...
    آن شب پس از غروب خورشید وارد آب شدیم، من، محسن و دیگر نیروهای گروهان غواصی می بایست طبق نقشه مواضع اولیه دشمن را در کنار رود اروند به تصرف درمی آوردیم و سپس نیروهای آماده در ساحل خودی با قایق پیشروی کرده و به عمق خاک دشمن رخته کنند. آنچنان که بعدها گفتند، در اوایل حرکت، دشمن مشکوک شده بوده. لذا پس از ورودمان به آب شروع به ریختن آتش روی اروندرود کرد دستهایمان را داده بودیم بهم و جلو می رفتم. دست چپ محسن در دست راست من بود. آتش دشمن زیاد و زیادتر شد. کمی جلوتر اجسم سیاهی را دیدم که روی آب شناور بودند و به سوی خلیج فارس می رفتند. دقت کردم جنازه غواصان را دیدم که متعلق به لشگری بودند که بالاتر از ما عمل می کرد. سیصد تا چهارصد متر با ساحل دشمن فاصله داشتیم که پسرتان محسن جیغ کوتاهی کشید مثل ماهی ای که از آب بیرون افتاده باشد. شروع کرد به بال بال زدن. مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. زبربغلش ر گرفتم تا در سیاهی شب گمش نکنم. فرمانده دستور داد محسن را به همراه گروه غواصان جلو ببرم. تیرخورده بود به گلوی فرزندتان. دست دور کمرش انداختن و شناکنان جلو رفتم. به ساحل دشمن رسیدیم جلوی ریمان پر بود از سیم خاردار و مین و نی و چولان. سربازان دیده بان دشمن ما را ندیده بودند پشت سیم خاردار ها خپ کردیم. بی سیم زدیم گفتند باید بمانید تا لشکرهای بعدی هم به محلهای تعیین شده برسند. خرخر گلوی محسن از همنجا شروع شد. هوا از محل برخورد تیر در گلو، داخل و خارج می شد و صدای زیادی ایجاد می کرد. فرمانده گروهان شناکنان آمد کنارم و گفت صدایش را ببرم. محسن را جابجا کردم. اینطرف و آنطرف گرداندم تا شاید خر خر گلویش قطع شود اما نشد.یکی از سربازان دشمن آمده بود روی دژی که پشتش سنگرماشان بود مشکوک شده بود. باز هم فرمانده مان آمد نزدیکتر و با تحکم گفت صدایش را خاموش کنم. پرسیدم چطور؟ گفت سرش را بکن زیر آب. اولش باورم نشد ولی وقتی با ماندن و سکوتش متوجه شدم که گفته اش جدیست محسن همچنان خرخر می کرد موج می زد و آب می ریخت توی سوراخ گلویش و فواره جاری جوشید.
    همانطوری که مچ دست محسن را گرفته بودم کشیدمش زیر آب. لحظات سختی بود. لحظه به لحظه آشنایی 6 ماهه ام با محسن در نظرم آمد. او را بالا آوردم و قبل از اینکه سر از آب بیرون ببرم سر او را بیرون بردم تا هم رزمم بتواند نفس بکشد. فرمانده مان رفته بود جلوتر تا صدای خر خر گلوی محسن را شنید، تند آمد. فرمانده مان سرش را آورد نزدیک گوشم. و با صدایی که در نهایت آهستگی شدت یک فریاد را داشت گفت نمی بینی کجا هستیم؟ اگر لو برویم همه قتل عام می شوند نه تنها ما غواصان لشگرهای دیگر هم. فرمانده مان گفت سرش را بگیر و خودش چسبید به هر دو پای محسن. با هم رفتیم زیر آب محس اول آرام بود. ولی بعد شروع کرد به تقلا و دست و پا زدن. وقتی که محسن از تقلا افتاد آمدیم روی آب. جنازه پسرتان را گیر انداختم میان سیم خاردارها تا جز و مد او را به سمت دریا نکشاند. فرزندتان همچون مسیح مصلوب میان سیم خاردارها مانده بود. دستانش به دو طرف کشیده شده و سرش کج افتاده روی شانه اش.
    من دیگر محسن را ندیدم. این واقعیت ماجرایی بود که برای پسرتان رخ داد، حال برای هر گونه مجازاتی آماده هستم. من قاتل محسن هستم هرچه تصمیم بگیرید به آن گردن خواهم نهاد. می توانید مرا در همان گردانی که فرزندتان توی آن بود پیدا کنید. نشانی اش پشت پاکت است.


    بازگشت
    یک لشکر جمع شده بودیم روی ریل و منتظر بودیم تا بیایند و ما کهنه سربازان داوطلب این جنگ پایان یافته را به شهر ما و خانه هامان برگردانند. غروب بود که جمع مان کردند پشت سیم خاردار پادگان و به این بهانه که باید بازرسی شویم دار و ندارمان را پخش زمین کردند. چیزی نداشتیم جز یک مشت لباس خاکی کهنه و پوتینهای رنگ و رو رفته و همه غنیمتمان از جنگ همین بود. فرمانده جمع مان کرد یکجا 150 تفر بودیم. آستینهای خاکی فرمانده ریش ریش بود. در حمله آخری با پای محروح 5 کیلومتر سینه خیز عقب آمده بود. محکم گفت بنشینیم اما نه به دستور که دیگر وقت خودمان بودن هم نبود بعد دست به کمر زد و آرام گفت:«خب اینهم آخرین روز جنگ، قرار شده وقتی رسیدیم مردم بیایند استقبال. کلی گاو و گوسفند آماده کرده اند. گل فروشیها خالی شده. قرار است برای استقبال سنگ تمام بگذارند و از شماها تجلیل کنند»
    دستور آزاد باش که داد ولو شدیم رو خاکها و حرفها گل کرد. گیج بودیم بعد جنگ چه کنیم عده ای می خواستند بروند پی درس. عده ای پی کار و زندگی و ... صحبتها گل انداخته بود که یکی گفت: «آمد، آمد»
    موج افتاد توی لشکری که منتظر بودیم. قطار نفس نفس می زد و می آمد. کوله ها را برداشتیم و منتظر ماندیم قطار که ایستاد بریزیم تو و جا بگیریم برای هم. قطار تند آمد. و بی آنکه سرعتش را کم کند تند گذشت. و ما تنها مسافرانش را دیدیم که از پشت شیشه ها زل زده بودند به دریای آدم و بعضی هاشان می خندیدند و بعضی دیگر دست تکان می دادند . برگشتیم سر جامان خورشید در حال غروب بود و زانو بغل گرفتیم به همدیگر زل زدیم و گذشته هامان را در دیگری دیدیم همه اش جنگ بود ... یکی فریاد زد«قطار قطار آمد» عده ای از خودشان را انداختند وسط که مثلا دیگران را از روی ریل دور کنند و زودتر سوار شویم که در شهر ها منتظرمان هستند. قطار هو هو کنان آمد و جمعیت حیران را دو شقه کرد و تند گذشت.
    آفتاب غروب کرد. خواستیم برگردیم پشت سیم خاردار نمازمان را بخوانیم که راهمان ندادند و گفتند روی برگه هاتان مهرخروج خورده و حق برگشت ندارید فقط یکی شیلنگی انداخت این طرف هوا تاریک شده بود یکی یکی کوله ها را بالش کردیم و دراز کشیدیم. همهمه جمعیت فروکش کرد و دیگر کسی توجه نمی کرد به قطارهایی که از جنوب می آمدند و مقصدشان شهرهای مرکزی بود. می دانستیم اینها برای ما نمی آیند. لشکر به خواب رفت در بیداری و خواب صدایی ایی برمی خواست «قطار آمد» وقتی چشم باز کردیم در روشنایی واگن ها مردم را دیدیم که میخ شده اند و ما را نگاه می کنند تا یکی فریاد کشید «اذان صبح»
    خورشید که درآمد. جمعیت از کوره در رفت. مانده بودیم آنجا و کسی توجهی به ما نمی کرد. فرمانده گروهان فریاد کشید:«بس است. از دیروز همه اش می گویند قطار می فرستیم استقبال و گل نمی خواهیم زن و بچه هامان منتظرهستند. از پارسال تا حالا از گوهان من فقط 15 نفر باقیمانده من دیگر تحمل ندارم. اگر قطار نمی فرستند خودمان جلوی قطارها را می گیریم.
    لشکر جمع شد روی ریل. همه نگاها به روبرو بود. قطار از دور مانند مارزخمی پیچ می خورد و در سراب می شکست و می آمد از جامان جنب نخوردیم قطار بوق کشید و آمد جلوی پای اولین نفر ترمز کرد. بعد از آن بود که ریختیم بالا. بچه ها با عصا شیشه را شکستند و فرمانده در را از جا کند صدای خود شدن شیشه از همه جا می آمد. قطار پر شد از کهنه سربازان دواطلب جنگ که ما بودیم مردم را از کوبه ها بیرون ریختیم و جایگزین شدیم. اما باز قطار حرکت نکرد. تا اینکه فرمانده گفت با رییس قطار توافق کرده اند توی راهرو بنشینیم جمع شدیم بین دو واگن و زانو بغل گرفتیم. و کنار ساکها و کیسه های انفرادی مان نشستیم.
    قظار به راه افتاد. سکوت بود و سکوت تنها صدای تلق و تلق را می شنیدیم در خودمان غرق بودیم که مامور لباس آبی قطار جمعیت تو سالن را کنار زد و آمد بالای سرمان ایستاد بر سرمان فریاد کشید. :«آهای چرا اینجا نشستید؟ بلند شوید، مردم می خواهند بروند مستراح.» همه مان برخاستیم اما نمی دانستیم کجا باید بنشینیم .

  6. 5 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,735 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فکر می کنم باید خیلی خلاصه تر از این حرفها بنویسی . ضمن اینکه کتابهایی که انتخاب می کنی و داستان کوتاه هستند امکان خلاصه کردنشون خیلی کمه .. تقریبا نیست . چون داستان کوتاه رو نمی شه خلاصه کرد مثل همین کتابی که معرفی کردید ...

  8. کاربر روبرو از پست مفید ستايش تشکر کرده است .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فرمایشات شما کاملا درسته. اما من تازه کارم دیگه...

  10. کاربر روبرو از پست مفید ماه بانو تشکر کرده است .


  11. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,735 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نفرمائید، شما استاد مایید

  12. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام.
    گفتم شما دوتا هستين، منم بيام!!!

  13. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,735 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    به به !
    سلام علیکم
    یکی دوتای دیگه هم بودن گروه تکمیل می شد

  14. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام. خوش آمدی.

  15. کاربر روبرو از پست مفید ماه بانو تشکر کرده است .


  16. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ^
    خیلی ممنون.

    خب میگفتین؟!

  17. #11
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-بهمن-۲۸
    محل سکونت
    برازجون!
    سن
    -1991
    نوشته ها
    25
    امتیاز : 4,690
    سطح : 43
    Points: 4,690, Level: 43
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 60
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکر کردن : 12
    تشکر شده 48 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض نقد و معرفی کتاب- برای تبلیغات

    از عوامل اصلی کتاب نخوانی توی کشور، آشنا نبودن مخاطب با کارها هست. این مبحث اختصاص داره به نقد کتاب هایی که خوندید، از زوایای مختلف و همچنین معرفی کتاب.
    این نقدها، انشالله در طراحی پوسترهای معرفی کتاب و انواع دیگه ی تبلیغات و معرفی کتاب که ممکنه بشه استفاده کرد به کار گرفته خواهد شد. البته این می طلبه که نقدها، حتی الامکان وارد و به جا باشند. البته نقد لزوماً به معنی نقاط منفی منظورم نیست. کلاً بررسی یک کتاب از جنبه های مختلف: چه به لحاظ محتوایی، چه ادبی و حتی قیمت و طرح جلد و ...
    اگه یکی از قسمت های برگزیده*ی کتاب هم در حد یکی دو بند، کوتاه، نوشته بشه به کیفیت کار کمک می کنه...
    اولینش رو خودم می زنم
    ویرایش توسط Darkwise : دوشنبه ۲۷ تیر ۹۰ در ساعت ۱۴:۳۳

  18. #12
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-بهمن-۲۸
    محل سکونت
    برازجون!
    سن
    -1991
    نوشته ها
    25
    امتیاز : 4,690
    سطح : 43
    Points: 4,690, Level: 43
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 60
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکر کردن : 12
    تشکر شده 48 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض معرفي كتاب- روزگاران10- كتاب پزشكان

    كنجكاوم... كتاب ها را ورانداز مي كنم... با خودم فكر مي كنم چرا اين كتاب ها باقي مانده اند و كسي اين چند تك كتاب را نخريده؛ آن هم بعد از اين همه وقت كه سيد كار نمايشگاه كتاب را توي دانشگاه انجام مي دهد. كتاب ها را با خودم به خانه مي آورم تا به نمايشگاه شماره 2 كتاب=هلو بفرستم.

    كنجكاوم... كتاب را ورانداز مي كنم... «روزگاران؛10؛ پزشكان»... مدت زيادي است كه كتاب را كسي نخريده است؛ اين را به خاطر جلد كتاب كه كمي باد كرده مي توان حدس زد... ضمن اين كه صفحات آخر كتاب به طرز عجيبي لكه ي زرد گرفته اند.

    كنجكاوم... كتاب را ورانداز مي كنم... چند صفحه*ي اول را مي خوانم... نوشته ها، بياني زيبا دارند؛ به گونه اي كه گاهي در دو-سه سطر، ماجرايي را روايت مي كند كه البته همين كوتاه نوشته ها را هر چه بيش تر بخواني، نكات جديدي از زوايا و خفاياي ماجرا به ذهنت مي رسد؛ ماجراهاي جالبي كه حكايت پزشكان دفاع مقدس را به تصوير مي كشند... به قول كتاب، چه پزشكان «نظامي»، چه «داوطلبي»ها و چه «موظفي» ها... خاطرات از هر سه گروه است و اين، تنوع را به دنبال دارد. بعضي قسمت ها را كه مي خوانم و غالباً اوج ايثار را روايت مي* كنند، ناخودآگاه خنده اي در گلويم مي پرد و گاهي با اشك همراه مي شود...

    كنجكاوم هنوز... متعجبم... كتاب را ورانداز مي كنم و هر چند صفحه اي را كه مي خوانم به جلد و برگ هاي آن نگاه مي كنم... درون جلد، ردي خاكي از نام كتاب حك شده؛ جلد برجسته ي خاك گرفته كه البته حالا كتيبه شده!
    كنجكاوم... كتاب ها را ورانداز مي كنم... چرا اين ها را كسي نخريده؟!

    * اين كتاب در تاريخ 23/10/89، ساعت 14:30 بعد از ظهر، طي حدود يك ساعت مطالعه شد.

    قسمت هايي از كتاب كه خيلي به دلم نشست:

    37:

    گفتم:« اين خون ريزيش خيلي شديده. خون مي خواد.»
    - خون نداريم اين جا.
    - من نمي دونم، ولي اين، اين جوري يك ساعت هم دَووم نمي آره.
    - حالا گروه خونيش چي هست؟
    - A.
    - بذار ببينم چي كارش مي تونم بكنم.
    ...
    - شده بوديم بانك خون. من گروه خونيo، عليA، مرتضيAB...
    رنگ همه مان گچ.

    44:
    استخوان هاي مچش زده بود بيرون. دو تا انگشتش هم قطع شده بود. گفتم:«اون طرف را نگاه كن تا دستت رو بشورم.» خنديد. گفت:«نه. مي خوام ببينم چه جوري مي شوري.»
    شستم. وسطش طاقت نياوردم. گفتم:« مگه دردت نمي آد؟» گفت:«دردش هم لذته. نيست؟»

    89:

    بچه ها معتقد بودند بهتر است اورژانس تعطيل شود. مسئول اورژانس از روي نقشه يك كم حساب و كتاب كرد. گفت:«فكر نكنم.» بعد به قرارگاه بي سيم زد كه «منطقه را شيميايي كرده اند. بهتره اورژانس را تخليه كنيم.» جواب دادند:«اون جا اورژانس اصليه. نمي شه»

    مسئول اورژانس يك نگاه به بچه ها كرد. بعد سرش را انداخت پايين. گفت:«من يكي مي مونم.» بقيه هم ماندند. عمليات كه فروكش كرد، اورژانس را تعطيل كردند. يك جا رفتند بيمارستان مريوان، بستري شدند. از آن جا هم سنندج. بعد هم تهران. بخش مصدومين شيميايي.

    پیوند مطلب در بلاگ من
    ویرایش توسط Darkwise : دوشنبه ۲۷ تیر ۹۰ در ساعت ۱۴:۳۴

  19. 3 کاربر از پست مفید Darkwise تشکر کرده اند .


  20. #13
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-بهمن-۲۸
    محل سکونت
    برازجون!
    سن
    -1991
    نوشته ها
    25
    امتیاز : 4,690
    سطح : 43
    Points: 4,690, Level: 43
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 60
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکر کردن : 12
    تشکر شده 48 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض معرفي كتاب- سفر به قبله

    حتی در دوران سیاه اختناق که هر روحانی با معرفت و بی*معرفتی، با رغبت و یا حتی از سر سیری، آسان می*توانست در خط حج قرار بگیرد، من نمی*توانستم! یا بهتر بگویم: هیچ حمله*دار و رییس کاروانی از ترس ساواک شاه، نمی*توانست و جرات نمی*کرد نام مرا در فهرست حاجی*های خود بگذارد.

    به گزارش خبرآنلاین، چاپ چهارم کتاب «سفر به قبله» نوشته هدایت الله بهبودی که گزارش این سفر معنوی به عنوان نحستین سفر حج بعد از کشتار ایرانیان در سال 1366 است توسط سوره مهر منتشر شد. بهبودی در ابتدا ضمن شرح بیان ناباوری خود را از تشرف به این سفر، گزارش روزانه سفر خود را جزء به جزء نقل می کند.

    نویسنده در این کتاب دو نوع نگاه سیاسی و معنوی به مراسم حج دارد. نگاه سیاسی اشاره به برخورد صعودی ها با ایرانی ها و سیاست های آنها در کمرنگ جلوه دادن جنبه های مذهبی و در عوض رونق دادن بازاریابی محصولات اروپایی و امریکایی و چینی و... دارد.



    نگاه مذهبی به توصیف لحظه های ناب عرفانی، رنگ باختن تعلقات دنیوی و برابری انسان ها اعم از فقیر و غنی و رئیس و مرئوس و زن و مرد، وعده ها و شروط با خدا، توصیف جز به جز لحظات احرام، برائت از شیطان و وسوسه هایش دارد که انسان را مشتاق سفر به آن دیار می کند.

    بهبودی در مقدمه کتاب می نویسد: «این نخستین مراسم حج پس از کشتار ایرانیان در مکه به سال 1366 بود و نیز نخستین نگاه من به این مراسم و از آنجا که جمع این دو نخستین تازگی هایی در برداشت به شنیدن و دیدنش می ارزید...سفر حج، برای من، غیر از نوشته*هایی که بر صفحه دل ماند کتاب سفر به قبله را هم به همراه آورد. این کتاب فقط یک بار روی چاپخانه را دید؛ نه من پیگیر چاپ دوباره آن بودم و نه حوزه هنری روالی برای تجدید چاپ داشت. ماند تا امروز و این دوره که موها یکی در میان سیاه و سفید شده و به گذشته بیشتر چشم دوخته می*شود تا آینده



    در بخشی از این کتاب می*خوانیم: «مغرب بود که برای نماز جماعت جذب جمعیت شدیم. روزی 5 بار مسجد پیامبر مثل آهن*ربایی براده*های مسلمان را به سوی خود می*کشد. صف نمازخوان*ها صحن و شبستان را ـ اگر بشود این اسم*ها را به این مکان نسبت داد ـ خط*کشی کرده بودند. باتوم *به *دست*های سعودی با کلاه*کاسک سفید مسلسل و بعضا به همراه ماسک ضد شیمیایی سیخ شده بودند در اطراف آن، حتی توی قبرستان بقیع.»


    بنا بر این گزارش، رهبر فرزانه انقلاب در تاریخ 1370.12.10 بعد از مطالعه این کتاب یاداشتی بر آن نوشته*اند: «این کتاب مرا باز در شور و حال حسرت *آلود زیارت خانه خدا و حرم رسول*الله (ص) فرو برد. شور و حال و اشتیاقی که دیگر امیدی هم با آن نیست. تا به یاد دارم ـ از سالهای دور جوانی ـ هرگز دل خود را از آتش این اشتیاق، رها نیافته*ام. اما حتی در دوران سیاه اختناق که هر روحانی بامعرفت و بی*معرفتی، با رغبت و یا حتی از سر سیری، آسان می*توانست در خط حج قرار بگیرد... و من نمی*توانستم! یا بهتر بگویم: هیچ حمله*دار و رئیس کاروانی از ترس ساواک شاه، نمی*توانست و جرأت نمی*کرد نام مرا در فهرست حاجی*های خود ـ چه رسد به عنوان روحانی کاروان ـ بگذارد. بله، حتی در آن دوران سخت هم دلم از امید زیارت کعبه و بوسه *زدن بر جای پای پیامبر(ص)* در مکه و مدینه، خالی نمانده بود... و این امید، اگرچه با حج ده* روزه* سال 58 که به فضل شهید محلاتی قسمتم شد، برآورده گشت، اما آتش آن شوق سوزنده*تر و مشتعل*تر شد... در سالهای ریاست *جمهوری چشم امید به پس از آن دوران دوخته بودم... اما امروز...؟ شور و اشتیاقی بی*سکون و امیدی تقریباً فرو مرده...تنها تسلا به خواندن اینگونه سفرنامه*ها یا شنیدن آنها است که خود بازافزاینده*ی شوق نیز هست. این کتاب، شیرین، موجز،* با روح و هوشمندانه نوشته شده است. زیارت قبول؛ عزیز نویسنده! زیارت قبول...»
    ویرایش توسط Darkwise : دوشنبه ۲۷ تیر ۹۰ در ساعت ۱۴:۳۵

  21. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام.
    ممنون بابت مبحث خوبتون و شروع فوق العاده تون.
    فقط این آدرس ها به دردتون نمی خورد و نیاز به مبحث جدید بود؟
    http://www.rahpouyan.com/vc/showthread.php?t=138
    http://www.rahpouyan.com/vc/showthread.php?t=614

  22. #15
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-بهمن-۲۸
    محل سکونت
    برازجون!
    سن
    -1991
    نوشته ها
    25
    امتیاز : 4,690
    سطح : 43
    Points: 4,690, Level: 43
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 60
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکر کردن : 12
    تشکر شده 48 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط عروسك پارچه اي نمایش پست اصلی
    سلام.
    ممنون بابت مبحث خوبتون و شروع فوق العاده تون.
    فقط این آدرس ها به دردتون نمی خورد و نیاز به مبحث جدید بود؟
    http://www.rahpouyan.com/vc/showthread.php?t=138
    http://www.rahpouyan.com/vc/showthread.php?t=614
    سلام...
    راستش اونا رو نیگا کردم... ولی اونی که میخواستم نیستند این دو تا... در واقع ما این جا نه خلاصه*ی کتابو لازم داریم، و نه اسم کتاب به تنهایی...
    اون چیزی که مورد نیازه، معرفی کتابه... از زبون کسی که خونده*تش... چیزی مثل نقدهای امام خامنه ای که توی کتاب "من و کتاب" و یا "کتاب باید هلو باشد" ذکر شده... مخصوصا من و کتاب... سبک بسیار زیبایی داره...
    لذا من فکر می کنم وجود یه مبحث جدید ضرورت داشت...
    همین!
    راستی... منتظر قلم زنی تون توی این مبحث هستم...
    یه تذکر هم به اون دوستانی که می خوان توی این مبحث مطلبی رو بزنن این که:
    قرار نیست یه سری مطالب روتین که توی تبلیغاتها درج میشه اینجا بنویسیم... البته ممکنه برخی از اونا مطابق نیاز ما باشه... ولی ما به نقدی نیاز داریم که مخاطب رو به سمت کتاب جذب کنه و باعث بالا رفتن فرهنگ کتاب خوانی بشه...
    پیشاپیش از همه ی افرادی که توی این مبحث کمک می کنند متشکرم...

  23. #16
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-مهر-۱۹
    نوشته ها
    9
    امتیاز : 3,189
    سطح : 34
    Points: 3,189, Level: 34
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 4
    تشکر شده 13 در 9 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض وبلاگ كتاب

    ضمن تشكر از كليه دوستان، علي*الخصوص داركوايز گرامي:
    بلاگ كتاب و كتابخواني شبكه فرهنگي كتاب=هلو، آدرسش اينه:

    www.holoobook.blogfa.com


    صرفاً جهت اطلاع و همكاري بيشتر

  24. کاربر روبرو از پست مفید سفــــــا تشکر کرده است .


  25. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,130
    امتیاز : 24,425
    سطح : 95
    Points: 24,425, Level: 95
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 925
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,506
    تشکر شده 15,177 در 2,895 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 14 در 14 پست

    پیش فرض

    محمدرضا بایرامی
    پل معلق

    داستان جوانی که دوست نداشت به زندگی ادامه دهد!
    حتی حاضر بود دفترچه خاطرات خود را پاره کند ، دفتری که پر از خاطرات خواهر عزیزش بود...
    گرم یادم کنی یا نه، من از یادت نمیکاهم...

  26. کاربر روبرو از پست مفید heaven_reza تشکر کرده است .


  27. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1986
    نوشته ها
    3,040
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,965
    تشکر شده 9,308 در 2,470 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 62 در 34 پست

    پیش فرض

    بالاخره کتاب بسیار ارزشمند "شب هاب پیشاور " تالیف سلطان الواعظین شیرازی " رو به پایان رسوندم
    کتابی مشتمل بر 1038 صفحه .
    این کتاب شامل مناظراتی بین سلطان الواعظین شیرای و عده ای از افغانی هاس!! درست دیدی افغانی!!
    قضیه از این قراره که ایشون می رن طرف های پیشاور پاکستان و به مدت 10 شب به مناظره با سنی ها می پردازه و ضمن بحث های شدید و طولانی بالاخره پایان 10 شب تعدادی از اونها شیعه می شوند.

    این کتاب کتاب بسیار عالی از حیث پاسخه . چرا از حیث پاسخ؟ چون طرف های سوال کننده تعدادی از براردان افاغنه پاکستان بوده و و اصولا فاقد علمی برای مناظره بودن . ولی در عین حال پاسخ ها بسیار حامع و دقیق بوده .
    و جالب اینجاست در هیچ جای این کتاب حتی یک منبع از اهل شیعه اورده نشده و فقط و فقط منبع اهل سنت بوده

    مقایسه کتاب المراجعات و شبهای پیشاور


    کتاب المراجعات که فکر می کنم از کتب مرجع باشه نیز شبیه همینه .منتها از نظر شخص بنده که هر دوشو خوندم کتاب المراجعات بسیار بسیار ارزشمند تره چرا؟
    چون اون مناظره با یه عالم مصریه و واقعا عالم و دانشمنده .اما در کتاب پیشاور اونا فقط فقط می گن چرا ؟ کی گفته ؟ کجا اومده ؟ کِی گفته ؟ و تماما از سر عناد و لجاجت و تعصب بسیار شدید و دیوانه کننده هست

    اونقدر لجاجت و سرسختی و ایرادهای الکی تو این کتاب زیاده که شما وقتی می خونی احساس می کنی تو جلسه هستی . و ناخوداگاه و قتی ایراد الکی و گیر بی خود وبدون پشتوانه می شنوی اعصابت می ریزه به هم طوری که من دقیقا سه بار که داشتم کتابو می خوندم ناخوداگاه حواسم نبود و محکم داد و نعره زدم و فحش دادم .بعد خونه که منو معولا اروم می بینن اینجوری شده بودن

    و نکته دیگه اون کتاب اینه که مدام تکرار مکررات می شه . یعنی همش این بنده خدا با دلیل روشن و واضح میاد می گه می گه می گه استدلال می کنه منطقی دوباره یه افغانی یه سوال می پرسه بی ربط بعد این دوباره باید ازا ول همشو شرح بده

    در کل کتاب بسیار عالی ییه


    تردید در واقعی بودن جلسه مناظره

    اما اما اما

    به نظرم یه خورده ای کتاب مشکوک می اد .
    از چه نظر؟

    ایون در بیان منابع به شدددددددددددت دقیقن . ونکته مشکوک همینه . از اول تا خر بحث ، شاید تقریبا قریب به 200 250 صفحه از کتاب 1000 صفحه ای رو بذارید کنار هم ،فقط منابع هست
    بعد ایشون تک تک منابع رو با جزییات تماااااااااااااااام ص محل انتشار و... رو تو اوردن هر منبع ذکر می کنه و این خیلی عجیبه

    مثلا بری هر مبحث شاید 10 تا منبع دقیق و با ذکر شماره صفحه و.... میاره .که به حافظه سپردن این هممممممه منابع با این جزیئات واقعا کمی مشکوکه .کسانی که کتاب رو خوندن می دونن چی می گم .
    مگر ادم چقدر باید حافظه داشته باشه که مثلا همه دلالپئل رو از کتاب های متعدد اونها بخواد بیاره اون هم به این تعداد زیاد واون هم با ذکر دقیق
    دو سه جای کتاب حدود 50 40 تا منبع برای سند حرفش میاره . می گه فلانی در کتاب فلان صفحه فلان بعدی همین جور و الی لاخر

    و از این بابا من می گم کتاب مشکوکه . چون تقریبا غیر ممکنه کسی این همممممممممممه جزئیات تو ذهنش بمونه .کما اینکه نقدهای وارد شده به همین کتاب هم از این دسته .بخونید متوجه میشید

    اگر دلیل قانع کننده ای نباشه .این شبهه به ذهن می رسه که این یه مناظره کذایی و ساختگی باشه .
    در کتاب المراجعات نامه نگاری مکتوبه و می شه فرض کرد طرف می ره لابه لای تک تک کتب بگرده و منبع ذکر کنه .اما اون که تو اون شرائزط و جو و فاصله زمانیی که احتمالا از خوندن کتب داشته و ، وتعداد زیاد اونها ، اینطور واضح وشفاف منبع بیاره ،از نظر من قابل قبول نیست .مگر این که ایشون از اولیا بوده باشن و کراماتی داشته باشن. والا برای یه فرد عادی خیلی دور از ذهنه

    و نکته دیگه حلم این ادمه س که اون هم شاید از نظر من خیلی اغراق امیز باشه. یه سوال رو از هر کی 10 بار بپرسی عصبی میشه .یازدهمی ش با مشت می کوبه تو دهن طرف ولی اینجا این اتفاق بارها و باررها و بارها می افته و اون واقعا ریلکی "همه چی ارومه من چقدر خوشبختم "هست

    لبته بالایی دلیل نمی شه . چون ممکنه با حلم خودم مقایسه کرده باشم .کما اینکه اولیا و خیلی از اطرافیان هم حلم خاصی دارن ولی اگر این شبهه در کنار بالایی قرار بگیره ، یه جورایی بودار می شه قضیه .
    به هر حال کتاب بسیار عالییه و من خوندش رو توصیه می کنم. منتها برای انتخاب من المراجعات رو ترجیح می دم. بر شب های پیشاور

    وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ

    وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلأٌ مِّن قَوْمِهِ سَخِرُواْ مِنْهُ




    • کشتی را زير نظر و الهام ما بساز و در باره اين ستمکاران با من سخن مگوی ، که همه غرقه اند
    • نوح کشتی می ساخت و هر بار که مهتران قومش بر او می گذشتند مسخره اش می کردند...


  28. 2 کاربر از پست مفید نوح تشکر کرده اند .


  29. #19
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۱۴
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,487
    امتیاز : 11,054
    سطح : 69
    Points: 11,054, Level: 69
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteranTagger Second ClassOverdrive
    تشکر کردن : 4,289
    تشکر شده 12,112 در 1,505 پست
    حالت من : Shad
    مخالفت
    53
    مخالفت شده 61 در 40 پست

    پیش فرض

    ^
    من به اسم افغانی حساسم. هر جا یکی بنویسه تو تالار سریع خودمو میرسونم !
    احسنت بر تو

  30. کاربر روبرو از پست مفید s-a-h تشکر کرده است .


  31. #20
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,558
    امتیاز : 68,357
    سطح : 100
    Points: 68,357, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,141
    تشکر شده 22,703 در 4,108 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    حتی افغانی بسیجی...
    رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ؟

  32. کاربر روبرو از پست مفید رهرو تشکر کرده است .


  33. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1986
    نوشته ها
    3,040
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,965
    تشکر شده 9,308 در 2,470 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 62 در 34 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط s-a-h نمایش پست اصلی
    ^
    من به اسم افغانی حساسم. هر جا یکی بنویسه تو تالار سریع خودمو میرسونم !
    احسنت بر تو
    البته این کلمه از افتخارات بنده در تلمذ در درگاه همایونی و از افاضات شما بر این حبه و ذره ناچیز می باشد . والا حقیر از خودم چیزی ندارم . برای سلامتی معظم له صلوات .

    وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ

    وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلأٌ مِّن قَوْمِهِ سَخِرُواْ مِنْهُ




    • کشتی را زير نظر و الهام ما بساز و در باره اين ستمکاران با من سخن مگوی ، که همه غرقه اند
    • نوح کشتی می ساخت و هر بار که مهتران قومش بر او می گذشتند مسخره اش می کردند...


  34. #22
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,558
    امتیاز : 68,357
    سطح : 100
    Points: 68,357, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,141
    تشکر شده 22,703 در 4,108 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    دینگ دانگ

    پیام بازرگانی
    به جمعی انسان پای کار جهت راه اندازی یک سرویس ویژه کتاب علاقمندیم

    دانگ دینگ
    رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ؟

  35. 2 کاربر از پست مفید رهرو تشکر کرده اند .


  36. #23
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۷
    محل سکونت
    جسم در زمین روح در آسمان
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,809
    امتیاز : 9,149
    سطح : 64
    Points: 9,149, Level: 64
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 201
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 768
    تشکر شده 3,474 در 1,088 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یکم راهنمایی کنید شاید ما هم بتونیم
    ای که حاجت طلبی از ارباب........پرچم شاه بسوی حرم عباس ع است


  37. کاربر روبرو از پست مفید امیر حرم تشکر کرده است .


  38. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1986
    نوشته ها
    3,040
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,965
    تشکر شده 9,308 در 2,470 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 62 در 34 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط رهرو نمایش پست اصلی
    دینگ دانگ

    پیام بازرگانی
    به جمعی انسان پای کار جهت راه اندازی یک سرویس ویژه کتاب علاقمندیم

    دانگ دینگ
    واا؟!! چقدرم ربط به این مبحث دااشتت .ادمیننننننن تخلف منتقل شود
    ضمن این که گنگ بود

    وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ

    وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلأٌ مِّن قَوْمِهِ سَخِرُواْ مِنْهُ




    • کشتی را زير نظر و الهام ما بساز و در باره اين ستمکاران با من سخن مگوی ، که همه غرقه اند
    • نوح کشتی می ساخت و هر بار که مهتران قومش بر او می گذشتند مسخره اش می کردند...


  39. کاربر روبرو از پست مفید نوح تشکر کرده است .


  40. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1986
    نوشته ها
    3,040
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,965
    تشکر شده 9,308 در 2,470 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 62 در 34 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط نوح نمایش پست اصلی


    تردید در واقعی بودن جلسه مناظره
    ظاهرا قضیه خیلی جدیه .روش کتابی نوشتن به نام روزهای پیشاور
    بگردید متوجه جدل طرفداران دو کتاب می شید . الان دریافتش کردم

    وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ

    وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلأٌ مِّن قَوْمِهِ سَخِرُواْ مِنْهُ




    • کشتی را زير نظر و الهام ما بساز و در باره اين ستمکاران با من سخن مگوی ، که همه غرقه اند
    • نوح کشتی می ساخت و هر بار که مهتران قومش بر او می گذشتند مسخره اش می کردند...


  41. کاربر روبرو از پست مفید نوح تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1