کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 48
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض نوشته های عرفان نظر اهاری

    سلام نمیدونم قبلا داشتیم این موضوع رو یا نه راستش حوصلم نشد بگردم به خوبی خودتون ببخشید کتابای خانم نظر اهاری حتما معرف حضورتون هست سعی میکنم تمامش براتون بذارم
    ليلي خودش رابه آتش كشید
    خداگفت: زمين سردش است چه كسي مي تواند زمين راگرم كند؟
    ليلي گفت من
    خداشعله اي به او داد.ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
    سينه اش آتش گرفت.خدالبخندزد. ليلي هم.
    خداگفت شعله راخرج كن . زمينم رابه آتش بكش.
    ليلي خودش رابه آتش کشید. خداسوختنش راتماشاكرد.
    ليلي گرمي گرفت. خداحظ مي كرد.
    ليلي مي ترسيد. مي ترسيدآتشش تمام شود.
    ليلي چيزي ازخداخواست خدااجابت كرد.
    مجنون سررسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
    آتش زبانه كشيد. آتش ماند زمين خداگرم شد.
    خداگفت اگرليلي نبود زمين من هميشه سردش بود.
    ویرایش توسط tayhar : یکشنبه ۲۴ دی ۹۱ در ساعت ۱۰:۰۵

  2. 6 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ليلي تشنه ترشد
    ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است.زيادي تند است.
    خاكسترليلي هم دارد مي سوزد،امانتي ات را پس ميگيري؟
    خداگفت : خاكسترترا دوست دارم،خاكسترترا پس ميگيرم.
    ليلي گفت :كاش مادرمي شدم،مجنون بچه اش رابغل مي كرد.
    خداگفت : مادري بهانه عشق است،بهانه سوختن؛توبي بهانه عاشقي،توبي بهانه ميسوزي.
    ليلي گفت: دلم زندگي ميخواهد؛ساده،بي تاب،بي تب.
    خداگفت : امامن تب وتابم،بي من مي ميري ...
    ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيزاست،مرگ من،مرگ مجنون،پايان قصه ام راعوض میکنی؟
    خداگفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست؛
    درياتشنگي است ومن تشنگي ام،تشنگي وآب . پاياني ازاين قشنگ تربلدي؟
    ليلي گريه كرد . ليلي تشنه ترشد . خداخنديد.
    ویرایش توسط tayhar : یکشنبه ۲۴ دی ۹۱ در ساعت ۰۹:۴۷

  4. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ليلي زيردرخت انار
    ليلي زيردرخت انارنشست.
    درخت انارعاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
    گلهاانارشد،داغ داغ . هراناري هزارتادانه داشت .
    دانه هاعاشق بودند،دانه هاتوي انارجا نمي شدند .
    اناركوچك بود . دانه هاتركيدند . انارترك برداشت.
    خون انارروي دست ليلي چكيد .
    ليلي انارترك خورده راازشاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد .
    خداگفت : رازرسيدن فقط همين بود .
    كافي است اناردلت ترك بخورد
    ویرایش توسط tayhar : یکشنبه ۲۴ دی ۹۱ در ساعت ۱۰:۰۸

  6. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    لیلي نام تمام دختران زمين است
    خدامشتي خاك برگرفت.ميخواست ليلي رابسازد.
    ازخود دراودميد. وليلي پيش ازآن كه باخبرشودعاشق شد.
    ساليانيست كه ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايدعاشق باشد.
    زيراخدادراودميده است وهركه خدادراوبدمدعاشق مي شود.
    ليلي نام تمام دختران زمين است. نام ديگرانسان.
    خداگفت: به دنيايتان مي اورم تاعاشق شويد.
    آزمونتان تنهاهمين است. عشق. وهركه عاشق ترآمد نزديكتراست پس نزديكترآييد نزديكتر.
    عشق كمند من است كمند ي كه شمارا پيش من مي آورد. كمندمرابگيريد.
    وليلي كمندخداراگرفت.
    خداگفت: عشق فرصت گفتگوست. گفتگوبامن.
    بامن گفتگوكنيد.
    وليلي تمام كلمه هايش رابه خداداد. ليلي هم صحبت خداشد.
    خداگفت عشق همان نام من است كه مشتي خاك رابدل به نورميكند.
    وليلي مشتي نورشد دردستان خداوند.
    ویرایش توسط tayhar : یکشنبه ۲۴ دی ۹۱ در ساعت ۱۰:۱۴

  8. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شيطان ازانتشارليلي مي ترسد
    خدابه شيطان گفت ليلي راسجده كن. شيطان غرورداشت سجده نكرد. گفت: من ازآتشم وليلي ازگل.
    خداگفت: سجده كن زيراكه من چنين مي خواهم.
    شيطان سجده نكرد. سركشي كرد ورانده شد وكينه ليلي رابه دل گرفت.
    شيطان قسم خورد كه ليلي رابي آبروكندوتا واپسين روزحيات فرصت خواست.
    خدامهلتش داد اما گفت: نميتواني . هرگزنميتواني . ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است ودستش در
    دست من.
    گمراهي اش رانمي تواني حتي تاواپسين روزحيات.
    شيطان ميداند ليلي همان است كه ازفرشته بالاترم يرود. ومي كوشدبا ل ليلي را زخمي كند. عمريست شيطان
    گرداگرد ليلي مي چرخد.
    دستهايش پرازحقارت ووسوسه است.
    اوبدنامی ليلي راميخواهد. بهانه ي بودنش تنهاهمين است.
    مي خواهد قصه ي ليلی را به بيراهه بكشد.
    نام ليلي رنج شيطاناست. شيطان ازانتشارليلي مي ترسد.
    ليلي عشق است. وشيطان ازعشق واهمه دارد.
    ویرایش توسط tayhar : یکشنبه ۲۴ دی ۹۱ در ساعت ۱۴:۴۱

  10. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ليلي رفتن است
    خداگفت: ليلي يك ماجراست. ماجرايي آكنده ازمن.
    ماجرايي كه بايد بسازيش.
    شيطان گفت تنها يك اتفاق است. بنشين تابيفتد.
    آنان كه حرف شيطان راباوركردن دنشستند.
    وليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
    مجنون اما بلند ش درفت تا ليلي رابسازد.
    خداگفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
    شيطان گفت: آسودگيست. خياليست خوش.
    خداگفت: ليلي رفتن است. عبوراست ورد شدن.
    شيطان گفت : ماندن است. فرورفتن درخود.
    خداگفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است وبخيشدن.
    شيطان گفت: خواستن است گرفتن وتملك.
    خداگفت: ليلي سخت است. ديراست ودورازدست.
    شيطان گفت: ساده است همينجايي ودمدست.
    ودنيا پرشد ازليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
    ليلي هاي نزديك لحظه اي.
    خداگفت: ليلي زندگي ست. زيستني ازنوعي ديگر.
    ليلي جاودانگي شد وشيطان ديگرنبود
    مجنون زيستني ازنوع ديگررابرگزيد. وميدانست كه ليلي تاابدطول مي كشد.
    ویرایش توسط tayhar : دوشنبه ۲۵ دی ۹۱ در ساعت ۱۳:۱۱

  12. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۰۲
    محل سکونت
    ش ی ر ا ز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 3,480
    سطح : 36
    Points: 3,480, Level: 36
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 575
    تشکر شده 563 در 149 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خوب درباره ی شخصیتشون و این کی هستنم بگید
    و فقط نوشته هاشون درباره ی لیلی هست؟

  14. کاربر روبرو از پست مفید پریناز تشکر کرده است .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "ایمان ، ترانه ی آدمی" عرفان نظرآهاری
    ترانه ای روی زمین افتادهبود . قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت . ترانه در قناری جاری شد، با او درآمیخت . ترانه آب شد ، ترانه خون شد ، ترانه نفس شد و زندگی .
    قناری ترانه را سر داد . ترانه از گلوی قناری به اوج رسید . ترانه معنا یافت ، ترانه جان گرفت ، قناری نیز .
    و همه دانستند که از این پسترانه ، بودن است . ترانه ، هستی است . ترانه ، جان قناری است .
    ایمان ، ترانه ی آدمی ست . قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  16. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "خدا چراغی به او داد" عرفان نظرآهاری
    روزقسمت بود . خداهستی را قسمت می کرد .
    خداگفت :
    - چیزیاز من بخواهید . هر چه که باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است .
    و هرکه آمد چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن و دیگری پاییبرای دویدن. یکیجثه یی بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمانرا .
    دراین میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :
    - من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نهدریا. تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودترا به من بده .
    و خداکمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد .
    خداگفت :
    - آنکه نوری با خود دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .
    و رو به دیگران گفت :
    - کاش می دانستید که این کرم کوچکبهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .
    هزارانسال است که او می تابد. رویدامن هستی می تابد . وقتی ستار ه ای نیست چراغ کرم شب تابروشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچکبخشیده است .

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  18. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "سیاه کوچکم ! بخوان" عرفان نظرآهاری
    کلاغ لکه ای بود بر دامنآسمان و وصله ی ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورتاحساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست . صدایش اعتراضی بودکه در گوش زمین می پیچید .
    کلاغ خودش را دوست نداشت ،بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت .
    کلاغ فکر می کرد در دایره یقسمت نازیبایی تنها سهم او ست .
    کلاغ غمگین بود و با خودشگفت :
    - کاش خداوند این لکه ی زشترا از هستی می زدود .
    پس بال هایش را بست و دیگرآواز نخواند .
    خدا گفت :
    - عزیز من ! صدایت ترنمی استکه هر گوشی شنوای آن نیست اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .
    ولی کلاغ هیچ نگفت .
    خدا گفت :
    - تو سیاهی . سیاه چونانمرکب که زیبایی را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی ، آبی منچیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمانم دریغ نکن .
    و کلاغ باز خاموش بود .
    خدا گفت :
    - بخوان ، برای من بخوان . این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را .
    و کلاغ خواند ، این بارعاشقانه ترین آوازش را .
    خدا گوش داد و لذت برد وجهان زیبا شد .

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  20. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "شیطان مسئول فاصله ها ست" عرفان نظرآهاری
    گفت :
    - کسیدوست ام ندارد. می دانی چقدر سخت است این که کسیدوست ات نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتیتو هم بدون دوست داشتن ... !
    خداهیچ نگفت .
    گفت :
    - بهپاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشمها را آزار می دهم. دنیارا کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند. مرامی کشند برای این که زشت ام . زشتی جرم من است .
    خداهیچ نگفت .
    گفت:
    - ایندنیا فقط مال قشنگ ها ست . مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدکها ، مال من نیست .
    خداگفت :
    - چرامال تو هم هست . دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یکپروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتنتو کاری دشوار است . دوست داشتن کاری است آموختنی و همهرنج آموختن را نمی برند . ببخش کسی را که تو را دوست ندارد . زیراکه هنوز مؤمن نیست . زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموختهاو ابتدای راه است .
    مؤمندوست دارد . همهرا دوست دارد . زیراهمه از من است . و من زیبایم .
    منزیبایی ام ، چشم های مؤمن جز زیبا نمی بینند. زشتیدر چشم ها ست . دراین دایره هر چه که هست ، نیکو ست. آنکه بین آفریده های من خط کشید شیطان بود. شیطانمسئول فاصله ها ست . حالا قشنگ کوچک ام! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
    قشنگکوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیبا ست .

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  22. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "بهشت برپا شد" عرفان نظرآهاری
    ماهی کوچک دچار آبی بی کرانبود . آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره ی آن را باز کند وچه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود ؛ عاشق دریای بزرگ . ماهی همیشه و همه جادنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد .
    هر روز و هر شب می رفت امابه دریا نمی رسید . کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هرچه بیشتر می گشت ،گم تر می شد و هرچه که می رفت ، دورتر .
    ماهی مدام می گریست ؛ ازدوری و از دلتنگی . و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد . همیشه با خود می گفت :
    - این جا سرزمین اشک ها ست . اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند چون هیچ وقت دریا را ندیدند .
    و فکر می کرد شاید جایی دوراز این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است .
    ماهی یک عمر گریست و در اشکهای خود غرق شد و مرد ، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطهمی خورد .
    قصهکه به این جا رسید ، آدمیگفت :
    - ماهی در آب بود و نمیدانست . شاید آدمی هم با خدا ست و نمی داند و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم، تنها یک اشتباه باشد .
    آن وقت لبخند زد ، خوشبختیاز راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد .

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  24. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  25. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "خدا فرشته های امید را فرستاد" عرفان نظرآهاری
    قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا . اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .
    پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید ؛ ریسمان ناامیدی را . ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ، دور قلب و استواری و دعاهایش . ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی .
    خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد . دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :
    - نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .
    شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید . شیطان بود که می گفت :
    - نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .
    خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند .
    پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود ، گرفتار در پیله ای . اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند .
    خدا گفت :
    - نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را .
    دختر نخستین گره را باز کرد ...
    و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی .
    هنگامی که دختر از پیله های ناامیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود .

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  26. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  27. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "کمک به عشق ، کمک به خدا " عرفان نظزآهاری
    می خواستند سرش را ببرند . خودش این را می فهمید . او معنی کاسه ی آب و چاقو را می فهمید . با مادرش هم همینکار را کردند ، آبش دادند و سرش را بریدند .
    ترسیده بود ، گردنش را گرفتهبودند و می کشیدند . قلب قرمزش تند تند می زد . کمک می خواست ، فریاد می زد وصدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .
    خدا فرشته ای فرستاد تاگوشفند بی تاب را آرام کند .
    فرشته آمد و نوازشش کرد وگفت :
    - چه قدر قشنگ است این کهقرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند . آدم ها سپاس گزار تو اند . قوت و قدم های شان از تو ست ، تاب و توان شان هم . تو به قلب های شان کمک می کنیتا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند . پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند . تو کمک می کنی تا آدمی امانت بزرگی را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته ، بر دوشکشد . تو و گندم و نور ، تو و پرنده و درخت ، همه کمک می کنید تا این چرخ بچرخد ،چرخی که نام آن زندگی است .
    گوشفند آرام شد و اجازه دادتا چاقو گلویش را ببوسد . او قطره قطره بر خاک چکید اما هر قطره اش خشنود بود ،زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود .

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  28. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  29. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-آبان-۱۷
    محل سکونت
    امامزاده!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,374
    امتیاز : 28,668
    سطح : 99
    Points: 28,668, Level: 99
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 1,332
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 30,145
    تشکر شده 8,654 در 2,667 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    عالیه!
    ادامه بدین!
    کم کم مخاطب پیدا میکنه!
    نگران نباشین!
    خانم جان، هنوز به اندازه ی تمام قرن ها با شما فاصله دارم که در برابر تمام عظمتتان شرمسار شوم از این که بگویم فرزندی از فرزندان شمایم...
    اقامتگاه

    السلام علیک یا ابا صالح المهدی
    بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
    انت الهی و سیدی و مولای! اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا واشغلهم عن اذانا و اظهر کلمة الحق واجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل واجعلها السفلی انک علی کل شیء قدیر...
    خدایا به امید تو...!!!

  30. کاربر روبرو از پست مفید bangeghanari تشکر کرده است .


  31. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان "سوگند به اسب و زیتون و ماه" عرفان نظرآهاری
    خداوند گفت :
    - سوگند به اسبان دونده ای که نفس نفس می زنند . سوگند به اسبانی که به سم از سنگ آتش می جهانند .
    اسبان شنیدند و چنین شد که بی تاب شدند و چنین شد که دویدند ، چنان که از سنگ آتش جهید .
    اسبان تا همیشه خواهند دوید از اشتیاق آن که خدا نام شان را برده است .
    خداوند گفت :
    - سوگند به انجیر و سوگند به زیتون .
    و زیتون و انجیر شنیدند و چنین شد که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد و چنین شد که دانه شکفتن آموخت و خاک رویاندن . و چنین شد که انجیر جوانه زد و زیتون میوه داد .
    خداوند گفت :
    - سوگند به آفتاب و روشنی اش . سوگند به ماه چون از پی آن برآید . سوگند به روز چون گیتی را روشن کند و سوگند به شب چون فرو پوشد و سوگند به آسمان و سوگند به زمین .
    آن ها شنیدند و چنین شد که آفتاب بالا آمد و ماه از پی اش . و چنین شد که روز روشن شد و شب فروپوشید . و چنین شد که آسمان بالا بلند شد و زمین فروتن .
    و انسان بود و می دید که خداوند به اسب و به انجیر قسم می خورد ، به ماه و به خورشید و به هر چیز بزرگ و هر چیز کوچک . و آن گاه دانست که جهان معبدی مقدس است و هر چه در آن است متبرک و مبارک .
    پس انسان مومنانه رو به خدا ایستاد و تقدس کرد اسب و زیتون و ماه را ، آفتاب و انجیر و آسمان را ...

    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "

  32. 4 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  33. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شعر "خوش خیال کاغذی" عرفان نظرآهاری
    دستمال کاغذی به اشک گفت :
    قطره قطره ات طلا ست
    یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟
    عاشقم
    با من ازدواج می کنی ؟
    اشک گفت :
    ازدواج اشک و دستمال کاغذی !
    تو چقدر ساده ای
    خوش خیال کاغذی !
    توی ازدواج ما
    تو مچاله می شوی
    چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
    پس برو و بی خیال باش
    عاشقی کجا ست !
    تو فقط
    دستمال باش !
    دستمال کاغذی دلش شکست
    گوشه ای کنار جعبه اش نشست
    گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
    در تن سفید و نازکش دوید
    خون درد
    آخرش
    دستمال کاغذی مچاله شد
    مثل تکه ای زباله شد
    ولی او شبیه دیگران نشد
    چرک و زشت مثل این و آن نشد
    رفت اگرچه توی سطل آشغال
    پاک بود و عاشق و زلال
    او
    با تمام دستمال های کاغذی
    فرق داشت
    چون که در میان قلب خود
    دانه های اشک کاشت
    عرفان نظرآهاری
    از کتاب " روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس "

  34. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


  35. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ليلي نام ديگرآزادي
    دنياكه شروع شد زنجيرنداشت. خدادنياي بي زنجيرآفريد. آدم بود كه زنجيرراساخت شيطان كمكش كرد.
    دل زنجيرشد. زن زنجيرشد. دني اپراززنجيرشدوآدمهاهمه ديوانه زنجيري.
    خدادنيارابي زنجيرمي خواست.نام دنياي بي زنجيراما بهشت است.
    امتحانآ دم همين جابود. دستهاي شيطان اززنجيرپربود.
    خداگفت: زنجيرهايتان راپاره كنيد. شايدنام زنجيرشماعشق است.يك نفرزنجيرهايش راپاره كرد. نامش را
    مجنون گذاشتند.
    مجنون اما نه ديوانه بو دونه زنجيري. اين نام راشيطان براوگذاشت.
    شيطان آدم رادرزنجيرمي خواست.
    ليلي مجنون رابي زنجيرمي خواست.
    ليلي مي دانست خداچه مي خواهد. ليلي كمك كرد تامجنون زنجيرش راپاره كند. ليلي زنجيرنبود. ليلي نمي
    خواست زنجيرباشد.
    ليلي ماند زيراليلي نام ديگرآزادي است.
    ویرایش توسط tayhar : شنبه ۳۰ دی ۹۱ در ساعت ۰۹:۴۹

  36. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  37. #19
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۸
    محل سکونت
    شیراز بوده دیگه نیست!!!!!!!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    140
    امتیاز : 3,052
    سطح : 34
    Points: 3,052, Level: 34
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 354
    تشکر شده 391 در 98 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ممنون من که خیلی نوشته هاشونو دوست دارم
    گاهی انگار دقیقا اون چیزی رو میگه که مدتها
    تو دلته و خودت نمی دونی چیه!!!!!
    الان مدتیه دنبال کتاب نامه های خط خطی
    میگردم پیدا نمی کنم شما اطلاعی ندارین کجا می تونم گیربیارم؟


    علمدارم
    سپهدارم
    گره خورده بی تو بر کارم

    امید حرم شکسته پرم پس از تو تنها و بی یارم
    یاحسین

  38. 2 کاربر از پست مفید امیدوار خسته تشکر کرده اند .


  39. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط امیدوار خسته نمایش پست اصلی
    ممنون من که خیلی نوشته هاشونو دوست دارم
    گاهی انگار دقیقا اون چیزی رو میگه که مدتها
    تو دلته و خودت نمی دونی چیه!!!!!
    الان مدتیه دنبال کتاب نامه های خط خطی
    میگردم پیدا نمی کنم شما اطلاعی ندارین کجا می تونم گیربیارم؟
    در اولین فرصت همین جا میزنم فعلا چند تا از کتاباشو دارم میذارم

  40. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    خدا هیچ وقت دیر نمی کند
    یک استکان به یاد خدا بنوشید
    شیطان/ اندازه یک حبّه قند است/ گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما/ حل می شود آرام آرام/ بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم/ و روحمان سر می کشد آن را/ آن چای شیرین را/ شیطان زهرآگین ِدیرین را/ آن وقت او
    خون می شود در خانه تن/ می چرخد و می گردد و می ماند آنجا/ او می شود من...
    ویرایش توسط tayhar : شنبه ۳۰ دی ۹۱ در ساعت ۱۳:۳۳

  41. 3 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  42. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    در سینه ات نهنگی می تپد
    اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
    ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
    ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
    و بوی دریا هوایی اش کرده است.

    قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
    اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!!

    آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند
    و قلب ها را در سینه ...

    ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست
    و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

    هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد
    تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

    و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود
    و وقتی دریا مختصر می شود
    و وقتی قلب خلاصه می شود
    و آدم، قانع.

    این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد
    و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد
    و این آب ته خواهد کشید.

    تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی
    و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

    کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی
    و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
    کاش ...

    بگذریم ...
    دریا و اقیانوس به کنار
    نامنتها و بی نهایت پیشکش
    کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی
    این آب مانده است و بو گرفته است

    و تو می دانی آب هم که بماند می گندد
    آب هم که بماند لجن می بندد
    و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد
    و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

  43. 3 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  44. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هيچ كس وسوسه اش نكرد
    هيچ كس فريبش نداد
    او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت
    او خودش از بهشت بيرون رفت ووقتي به پشت دروازه بهشت رسيد ،ايستاد
    انگا ر مي خواست چيزي بگويد ،چيزي اما نگفت
    خدا دستش راگرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت :برو زيرا كه اشتباه كردي
    اما اينجا خانه توست هر وقت كه برگردي
    و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست
    او رفت وشيطان مبهوت نگاهش كرد
    شيطان كوچكتر ازآن بود كه او را به كاري واداركند
    شيطان موجود بيچاره اي بود كه دركيسه اش جز مشتي گناه چيزي نداشت
    او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند
    او رفت تا كودكانه اشتباه كند
    او به زمين آمد و اشتباه كرد بارها وبارها.اشتباه كرد
    مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بي اجازه باز مي كند ،يا دستش به چيزي مي خورد و آن را مي اندازد
    فرشته اي سر به هوا كه گاهي سر مي خورد،مي افتد و دست و بالش مي شكند
    اشتباه هاي كوچك او مثل لباس نا مناسبي بود كه گاهي كسي به تن مي كند
    اما ما هميشه لباسش را ديديم و قلبش را نديديم كه زير لباسش پنهان بود
    ما از اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرت كرديم
    سنگ هاي ما روحش راخط خطي كرد ومانفهميديم
    اما يك روز او بي آنكه چيزي بگويد لباسهاي نامناسبش را درآورد و اشتباه هاي كوچكش را دور انداخت
    وما ديديم كه او دوبال كوچك نارنجي دارد
    دو بال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود
    و پر زد مثل پرنده اي كه به آشيانه اش بر مي گدد
    او به بهش برگشت وحالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي كند
    صدايش را مي شنويم
    زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشتان خدا آواز مي خواند
    "عرفان نظر آهاري"

  45. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  46. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.
    نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند....
    او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
    به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
    فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
    شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.
    عرفان نظر آهاری

  47. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


  48. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ماهمسایه خدا بوده ایم
    شايد مرا به ياد نياوري
    اما من تو را خوب مي شناسم ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما
    و همه مان همسايه خدا
    يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي ومن همه آسمان را دنبالت مي گشتم
    تو مي خنديدي و من از پشت خنده پيدايت مي كردم
    خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي
    توي دستت هميشه قاچي از خور شيد بود
    نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد
    راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند
    يادت مي آيد؟
    گاهي شيطنت مي كرديم و ميرفتيم و ميرفتيم سراغ شيطان
    تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او كفرش در مي آمد اما زورش نمي رسيد
    فقط مي گفت:
    همين كه پايتان به زمين برسد
    مي دانم چطور از راه به درتان كنم
    تو شلوغ بودي آرام و قرار نداشتي
    آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي
    اما هميشه خواب زمين را مي ديدي آرزويي روياهاي تورا قلقلك مي داد
    دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي
    و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيا آورد
    من هم همين كار را كردم
    بچه هاي ديگر هم
    ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
    تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را
    ما ديگر نه همسايه هم بوديم نه همسايه خدا
    ما گم شديم و خدا را گم كرديم
    دوست من
    همبازي بهشتي ام
    نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده
    هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ مي زند
    از قلب كوچك تو تا قلب من يك راه مستقيم است اگر گم شدي از اين راه بيا
    بلند شو
    از دلت شروع كن
    شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم


  49. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


  50. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    واین آغاز انسان بود.
    از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
    فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
    انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
    خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...
    و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
    و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
    انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
    خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
    عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

  51. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


  52. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فرشته فراموش کرد.
    فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
    خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
    خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
    فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
    خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
    فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
    فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.
    روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
    فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
    فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

  53. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


  54. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.
    پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
    پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.
    پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
    پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
    پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
    من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
    امروز انگار اینجا بهشت است.
    خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

  55. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


  56. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    زیر گنبد کبود
    جز من و خدا
    کسی نبود

    روزگار روبه راه بود
    هیچ چیز
    نه سفید و نه سیاه بود
    با وجود این
    مثل اینکه چیزی اشتباه بود

    زیر گنبد کبود
    بازی خدا
    نیمه کاره مانده بود
    واژه ای نبود و هیچ کس
    شعری از خدا نخوانده بود

    تا که او مرا برای بازی خودش
    انتخاب کرد
    توی گوش من یواش گفت
    تو دعای کوچک منی
    بعد هم مرا مستجاب کرد

    پرده ها کنار رفت
    خود به خود
    با شروع بازی خدا
    عشق افتتاح شد

    سالهاست
    اسم بازی من و خدا
    زندگی ست

    هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
    عجیب نیست
    بازی ای که ساده است و سخت
    مثل بازی بهار با درخت

    با خدا طرف شدن
    کار مشکلی ست
    زندگی
    بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

    عرفان نظر آهاری

  57. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


  58. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خلقت انسان
    سالها پیش از این
    زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
    من فقط یک کمی خاک بودم همین
    یک کمی خاک که دعایش
    پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
    آرزویش همیشه
    دیدن آخرین قله کهکشان بود
    خاک هر شب دعا کرد
    از ته دل خدا را صدا کرد
    یک شب آخر دهایش اثر کرد
    یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
    و خدا تکه ای خاک برداشت
    آسمان را در آن کاشت
    خاک را
    توی دست خود ورز داد
    روح خود را به او قرض داد
    خاک توی دست خدا نور شد
    پر گرفت از زمین دور شد
    راستی
    من همان خاک خوشبخت
    من همان نور هستم
    پس چرا گاهی اوقات
    این همه از خدا دور هستم؟!

  59. کاربر روبرو از پست مفید tayhar تشکر کرده است .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1