کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 19 , از مجموع 19

موضوع: کمی دیرتر

  1. #1
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض کمی دیرتر

    به نام خدا

    جایی برای 267 صفحه از رمان مذهبی و شیرینه مهدی شجاعی.

    مطمئن باشید ارزش داشتن یه مبحث اختصاصی و داره.

    فقط یه خواهش دارم بین پستهایی که میزارم پست دیگه ای نباشه من فقط می خوام بخونیدش

    امیدوارم منظورم و درک کنید

    به امید خدا...

    یاحق
    ویرایش توسط گل نسا : سه شنبه ۲۷ تیر ۹۱ در ساعت ۰۳:۰۴
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.


  2. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بسم الله الرحمن الرحیم
    خدا می داند که باطن آدم ها را بهتر می شناسد و از نیت قلبی همگان خبر دارد خودش شاهد است که من در مجلس شرکت نکردم که

    سوژه ای برای نوشتن پیدا کنم یا اصلا به فکر داستان و رمان و این حرف ها باشم.

    من اگرچه شغل و حرفه ام نویسندگی است ولی این طور نیست که همه آدم ها و حوادث اطرافم را با این نگاه ببینم یا همه برنامه های

    زندگی ام را بر اساس شغل و حرفه ام طراحی کنم.

    پس اگر شب نیمه شعبان در جشن سالروز ولادت امام زمان شرکت کردم صرفا به دلیل اعتقادات و باورهای شخصی ام بوده نه برای یافتن


    سوژه و نوشتن قصه و داستان.

    ولی بعضی از حوادث و وقایع و اتفاقات هستند که ذهن یک آدم عادی-یعنی غیر نویسنده-را هم ناخودآگاه در گیر می کنند،به نحوی که انگار

    اگر آنها را بطور تمام و کمال برای کسی نقل نکند دلش آرام نمی گیرد.

    شب نیمه شعبان،در مجلس امام زمان ،درست زمانی که همه ی عاشقان و شیفتگان،یک صدا و با شور و حرارت فریاد می زنند:آقا بیا!آقا بیا!

    اگر یک نفر از میان جمعیت باهمان شور و حرارت و حتی با شدت و حدت بیشتری فریاد بزند:آقا نیا!آقا نیا!تعجب آور و غیر منتظره نیست؟

    شما فکر می کنید که صدای آن یک نفر در میان جمعیت گم می شود یا شنیده نمی شود. ولی این طور نیست. یعنی این طور نبود. یا به

    تعبیری دقیق تر،اینطور نشد. چرا؟

    صدای شعار یا فریاد:آقا نیا!آقا نیا!را ابتدا اطرافیان جوان شنیدند،یعنی کسانی که نفس به نفس با او سینه می زدند مثل حاج احمد و حاج

    عباس و...

    البته بعد ها هم حاج اصغر مداح ادعا کرد که او این جمله آقا نیا!را حتی از آنها هم زودتر شنیده و ماجرا دستش آمده و سعی هم کرده که با

    تجربه و ترفندهای خاصّ خودش سر و ته کار را هم بیاورد اما خامی و بی تجربگی اطرافیان باعث شده که مجلس بهم بخورد و ماجراهای

    بعدی پیش بیاید. کارهایی مثل تهدید با ایما و اشاره و چشم و ابرو و چسباندنِ بلندگو به دهن و بالا بردن بیش از حدّ صدا و تشدید شور و

    حال ملت و...

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    ویرایش توسط گل نسا : جمعه ۲۳ تیر ۹۱ در ساعت ۲۳:۱۵
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  3. 5 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  4. #3
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...
    و اگر همین دوستان نزدیک و اطرافیان وا نمی دادند و از سینه زدن و دم گرفتن و جواب دادن دست نمی کشیدند یقینا حاج اصغر مجلس را

    با آبرومندی جمع می کرده وآب از آب تکان نمی خورده. ولی مداح بی همراه،به فرمانده ی بی سپاه می ماند. چاره ای ندارد جز اینکه

    صحنه را خالی کند و میدان را در اختیار رقیب بگذارد.البته دوستان و اطرافیان هم مقصر نبودند. آنها از کجا می توانستند بفهمند که حاج

    اصغرچه فکر و نقشه و برنامه ای در سر دارد و اصلا حفظ مجلس با چه شیوه ای عملی تر می شود.

    می شود گفت که آنها با شنیدن این شعار نامربوط اصلا به هیچ چیز فکر نکردند ابتدا مبهوت و متحیر شدند و بعد بی اختیار یا نا خودآگاه

    دست از ادامه ی سینه زنی کشیدند یا به تعبیر درست تر رمقشان را برای ادامه دم گرفتن و سینه زدن از دست دادند و مثل چراغی که

    در آخرین لحظات پیش از خاموشی پت پت می کند جوهره صدایشان ته کشید وبه زمین نشستند و با دهان باز به جوانکِ آقا نیا خیره

    ماندند.

    با سکوت و سکون سردمداران طبیعی بود که بقیه هم حلقه به حلقه دست از دم گرفتن و سینه زدن بکشند و تک خوانی جوان با شعار آقا

    نیا کاملا بر مجلس غلبه پیدا کند.

    هرچند که مدت تکخوانی یا پخش شعار آقا نیا در مجموع به یک دقیقه هم نرسید اما همان مدت کوتاه حال مجلس را دگرگون کرد و باعث

    تعطیلی مجلس شد.


    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    ویرایش توسط گل نسا : جمعه ۲۳ تیر ۹۱ در ساعت ۲۳:۳۱
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  5. 4 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  6. #4
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه....

    اگر آدم بخواهد مرحله به مرحله و با رعایت تقدم و تاخر اتفاق را روایت کند می تواند بگوید:

    از میان صدای مداح که با بیشترین ولوم از بلندگو پخش می شود و صدای حدود صد نفر سینه زن که همه یکصدا و هماهنگ با مداح شعار

    آقا بیا سر داده اند،صدای یک جوان که با حس و حالی شبیه بقیه سینه می زند و بجای شعار آقا بیا پیوسته شعار اقا نیا را با فریاد تکرار

    می کند ابتدا به گوش اطرافیانش می رسد یعنی چند نفری که در نزدیکی جوان مشغول دم گرفتن و سینه زدن هستند ابتدا یک شعار

    ناسازگار آقا نیا به گوششان می خورد

    با تعجب و ناباوری سر می گردانند تا منشا صدا را پیدا کنند . متوجه می شوند که گوینده این شعار جوانی بیست و شش ساله با چهره

    ای نسبتا زیبا اما پریشان و آشفته.از شدت تعجب دچار بهت و در نتیجه سکوت می شوند سکوت این حلقه اولیه دور جوان سبب می شود

    که صدایش روشنتر و مفهومتر به حلقه بعدی جمعیت برسد و حلقه بعدی هم دچار عکس العمل شبیه حلقه بعدی جمعیت برسد و حلقه

    بعدی هم دچار عکس العمل شبیه حلقه اول می شود یعنی دستهایشان از سینه زدن باز می ماند و زبان در دهانشان از حرف زدن و دم

    گرفتن و شعار دادن و این ماجرا همینطور به حلقه های بعد ی تسری پیدا می کند تا جایی که همه مردان حاضر در مجلس کاملا ساکت و

    بی حرکت می مانند و بر زمین می نشیند.

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  7. 4 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  8. #5
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...
    در این فاصله مداح هم که از رفتار جوان و سکوت دیگران حسابی عصبی و کلافه شده از منبر دوپله ای تابه حال روی پله دوم آن ایستاده بوده پایین می آید و بلندگوی بی سیمش را روی همان پله دوم منبر می گذارد و کنار منبر به زمین می نشیند و مثل بقیه پشم و گوش به رفتار و گفتار جوان می سپارد.حدود یک دقیقه طول می کشد تا جوان به خود بیاید و متوجه موقعیت خود و و ضعیت پیرامون خود شود و شعار دادن و سینه زدنش را با انفعال و شرمندگی قطع کند و نگاهش را با خجالت به زمین بدوزد و سکوتی سرد و سنگین بر مجلس سایه بیندازد.
    اکنون تنها فرد ایستاده در مجلس همین جوان است و بقیه حضار همچنان که بر زمین وارفته اند نگاه تحقیر آمیز و شماتتبار خود را به جوان دوخته اند تا شاید از او توضیح یا توجیهی در مورد شعار و رفتار نامعقولش بشنوند.
    اما جوان به هیچ وجه قصد توضیح یا توجیه ندارد و اگر هم چنان ایستاده برجا مانده شاید به این دلیل است که در زیربار این همه نگاه شماتت آمیز روی نشستن ندارد. جنس نگاه افراد مجلس به جوان شبیه نگاه اصل یک محله است به دزد غریبه ای که دستگیر شده و در انتظار تعیین مجازات ایستاده و نگاهش را در پرهیز از تلاقی با نگاه اهالی بر زمین دوخته.
    غریبه بودن جوان در میان بقیه اهل مجلس کاملا به چشم می آید. نوع نگاه و کیفیت ارتباط آدم ها با یکدیگر نشان می دهد که هم هیاتی بودن بخشی از مجموعه مناسبات و رفاقتهای میان آنها است. درحالی که همه ی شناخت از این جوان تنها به یک اسم محدود می شود که آن هم با روداری امیر پسر صاحبخانه به دست آمده است. جوان با دیدن نام امام زمان و پرچم و چراغ و درباز به گمان اینکه مجلس عمومی است سرش را پیین انداخته و وارد خانه شده. ابتدا در مواجهه با حیاط بزرگ و استخر و باغچه های متعدد دچار سردرگمی شده و...
    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    ویرایش توسط گل نسا : یکشنبه ۲۵ تیر ۹۱ در ساعت ۰۱:۳۲
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  9. 4 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  10. #6
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه....
    تی لحظه ای میان ماندن و بازگشتن مردد مانده و بعد که چشمش به تجمع کفشها در ایوان انتهای حیاط و ابتدای عمارت افتاده دل را یک دله کرده و به سمت ایوان را افتاده و وقتی حیاط را پشت سر گذاشته و در آستانه پله های ایوان قرار گرفته بطورکاملا اتفاقی رخ به رخ با امیر پسر صاحبخانه مواجه شده
    و بی آنکه بشناسدش به او سلام کرده.امیر جواب سلامش را داده ولی به دلیل چهره ی نا آشنایش از او پرسیده:
    -ببخشید شما؟
    جوان از شنیدن این پرسش کمی جا خورده به این دلیل که براساس باز بودن در و وجود پرچم و چراغ تلقی مجلس عمومی از این هیات داشته و این پرسش را برای ورود به چنین فضایی غیر ضروری و حتی خلاف ادب تلقی کرده ولی در عین حال سوال امیر را بی پاسخ نگذاشته و با رگه هایی از تعجب در لحن و بیان گفته:
    من؟منظورتون از سوال،اسممه؟اسمم اسده.-
    و به رسم ادب دست دراز کرده و پرسیده:
    شماچی؟اسمتون؟
    امیر جواب داده:
    من پسر صاحبخانه ام.-
    جوان با خنده گفته:
    این که اسم نیست. تعریف نسبت و مالکیته. اسمتون چیه؟
    و دستش همچنان روی هوا مانده. وکلی زمان برده تا امیر مفهوم متلک آمیز حرف جوان را بفهمد و با جوان دست بدهد و بگوید:
    اسم من امیره. امیر شهرانی.
    ولی غریبه بودن جوان همچنان برایش حل نشده.تا جایی که پرسیده:
    مطمئنین اشتباه نیومدین؟!
    وجوان به جای پاسخ دادن با تعجب پرسیده:
    مگه این مجلس متعلق به آقا اما زمان نیست؟یعنی مجلس ولادتشون؟
    و امیر جواب داده:
    چرا.
    و جوان محکم و قاطع گفته:
    پس اشتباه نیومدم.
    و امیر که به تعبیر خودش در مقابل طرف کم اورده ادب به خرج داده و از جلوی راهش کنار رفته و گفته:
    بعله خوب. از اون نظر خیلی هم خوش اومدین. از این طرف بفرمایین.
    و بااحترام به داخل مجلس راهنمایی اش کرده

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد....
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  11. 5 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  12. #7
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه....
    البته این حرفها بعدا گفته شده چیزی که قبل از شروع مجلس مشخصا اتفاق افتاده سوال صاحبخانه یعنی آقا ماشاالله از پسرش در مورد

    جوان-آن هم نه با کلام که با اشاره چشم و ابرو-بوده و پاسخ خلاصه و فشرده و در گوشی امیر که:غریبه است. می گه اسمش اسده.

    اعتبار اسم آقا و پرچم و چراغ و در باز اومده.

    و سر تکان دادن آقا ماشاالله به نشانه ی اینکه:طوری نیست.یا عیبی نداره. یا چاره چیه؟حالا دیگه شده!

    البته حالا و در این موقعیت این حرفها چندان مهم نیست.

    آنچه درگذشته پیش آمده گذشته و پیدا کرن مقصر هم دردی را درمان نمی کند.الان مهمترین و اصلی ترین مساله این است که مجلس

    زمین نشسته را چطور می شود از جا بلند کرد وآبروی رفته را چگونه می توان برگرداند.

    هم صاحبخانه و هم هیاتی های با سابقه -چه بروز بدهند و چه ندهند- همگی چشم امیدشان به حاج اصغر.

    باورگفته یا نگفته همگان این است که حاج اصغر طی این همه سال تجربه مداحی به شکل حرفه ای یقینابا مسائل مشکلاتی از این

    دست مواجه شده و راه خروج از چنین بن بستهایی را فرا گرفته. اما اتفاقا همان تجربیات حاج اصغر به او گوشزد می کند که در چنین

    شرایطی هر تلاشی بی ثمر می ماند و هر تحرکی مجلس را بیش از پیش به سوی قهقرا می کشاند.

    به خصوص که عده ای مجلس را در همین وضعیت ترک کرده اند و عده ای دیگر هم به گونه ای پا به راه رفتن اند که با هیچ ترفندی ماندگار

    نمی شوند و وقتی شانس موفقیت تا این حد پایین آمده هر حرکتی احتمال ضایع شدن بیشتر را افزایش می دهد و گذشته از همه ی این

    مسائل، آنها که کارشان بیرون بردن اخبار مجلس و رساندنش به گوش رقبا بوده تا این لحظه وظیفه شان را به نحو احسن انجام داده اند و

    طشت این مجلس و مداح و بانی و مستمع را از بام انداخته اند.

    ولی از طرفی ساکت نشستن و دست روی دست گذاشتن و از کنار ماجرا بدون هیچ عکس العملی گذشتن هم صحیح نیست. چرا که

    باعث خفت و خواری دوستان و جری شدن دشمنان می شود....

    پ ن:از توجه و حضورتون واقعا متشکرم.

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    یاحق
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  13. 2 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  14. #8
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    حاج اصغر یک«یا علی» کشیده قرّا می گوید و از جا بلند می شود. اگرچه سی و پنج سال را به زحمت دارد اما رفتارش به آدم های شصت -هفتاد ساله می ماند. واین

    رفتار بیش از آنکه خبر از متانت و پختگی بدهد یک بزرگمنشی تصنعی را به ذهن متبادر می کند.

    «یاعلی»حاج اصغر تقریبا توجه همه افراد باقی مانده در مجلس را به او جلب می کند و همه نگاه ها را به سمت او می گرداند و شاید همه انتظارها و توقعات را تقویت یا

    تثبیت می سازد.

    حاج اصغر کتش را می پوشد و با سنگینی و وقاری که چاشنی ای از تکبر هم با خود دارد به سمت اسد راه می افتد و در چند قدمی او می ایستد. اسد اگرچه همچنان

    نگاهش دوخته بهزمین است اما سایه ی سنگین حاج اصغر را در چند قدمی خود احساس می کند.
    پ ن:درحال تایپ...
    ادامه دارداگر خدا بخواهد...
    یاحق
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  15. 2 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  16. #9
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...
    حاج اصغر شروع می کند؛با لحنی که هم می خواهد شفقتی پدرانه را القا کند و هم بر غرور جرحه دار شده اش مرهمی بزرگتر از اصل زخم بگذارد؛که این دومی به

    کلامش رنگی از تکبر اغراق شده می بخشد:

    پسرجون!می دونم کار کجایی!

    برو بهشون بگو اگر حرمت مجلس آقا ماشاالله نبود نشونشون می دادم که شکستن حرمت آقا توئونش چقدر سنگینه!

    بگو!حاج اصغر گفت:کور خوندین!اینجوریا نیست که آقا اگه اینجا نیاد یه در بست بگیره بره حسینیه حاج اکبر آقا.

    اونایی که آهنگ نوحه هاشونو از شعرهای ترکیه کُپ می زنن اونایی که به جای اشعار ندیّر و عمان و محتشم با ابراهیم تاتلیس حال می کنن اونیی که با ریتم پاپ دم

    حسین حسین می گیرن بایدم مخالف ظهور آقا باشن بایدم راه ظهور آقارو سد کنن بایدم آقا نیا!آقا نیا!بگن.دِ اگه آقا بیان اول از همه این جوازای تقلبی رو باطل می کنن.

    از قول من بهشون بگو:به کوری چشم اونام که شده آقا می آد.بدجوری ام می آد. آقا همچین ظهور می کنه که موتور اونا در دم پیاده می شه. آنقدی که فرصت نمیکنن دو

    خط شعر واسه مراسم ظهور راست وریس کنن. اون موقع معلوم می شه کی منتظر ظهور بوده کی نبوده.

    اون موقع معلوم می شه کی این عجل علی ظهورک رو از اعماق وجودش می گفته. کی فقط لقلقه زبونش بوده.

    بگو حاج اصغر گفت:اون موقع دیره واسه متنبه شدن و برگشتن و توبه کردن.از ما گفتن.عزت زیاد!

    اگرچه حاج اصغر منتظر جواب نمی ماند سرش را پایین می اندازد و بی خداحافظی از همگان به سمت در خروجی راه می افتد اما از چهره و حالت و نگاه جوان هم

    پیداست که قصد جواب دادن ندارد و اگر حاج اصغر بماند هم به هیچ پاسخی دست پیدا نمی کند.

    حضار که اکنون به زحمت تعدادشان به هفتاد نفر می رسد یک چشم به جوان دارند تا عکس العملی از او ببینند و با چشم دیگر حاج اصغر را دنبال می کنند به توقع یا

    احتمال اینکه حرفهای بیشتری از او بشنوند


    ادامه دارد اگر خدا بخواهد
    ...
    یاحق
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  17. 2 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  18. #10
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه....

    حاج اصغر می رود وجوان همچنان ساکت و مغموم و سر در گریبان به جا ماند.
    بلافاصله بعد از رفتن حاج اصغر حاج آقای حسینی پیش نماز مسجد محل عصایش را از جلوی پتوی زیر پایش بر می دارد و با تکیه بر آن به زحمت از جا بلند می شود.انگار که پیش از این قصد رفتن داشته و این چند دقیقه را هم به احترام مجلس یا حاج اصغر تا پایان حرفهای او صبر کرده. با برخاستن حاج آقای حسینی همه سرها به سمت او می گردد و همه چشم ها به دهان او خیره می ماند تا او هم جوابی در خور شایسته به جوانک بدهد.
    ولی او علیرغم این احتمال یا توقع و انتظار بی هیچ کلام و سخنی و حتی مکث و تاملی عصازنان به سمت در خروجی را می افتد.نه تنها صورت و محاسنش کاملا از گریه تر شده که تتمه اشک در حلقه چشمهایش باقیمانده به گونه ای که وقتی برای خداحافظی بی کلام با حضار،چشم بر هم می گذارد و سرتکان می دهد ،باقی اشک از دو چشم به روی گونه هایش می غلطد و به اشکهای داخل محاسنش می پیوندد.
    حاج آقای حسینی علیرغم داشتن هشتاد و دوسال سن و جثه نحیف و سپیدی تمام محاسن و ابرو وحتی مژه ها نسبتا قبراق به نظر می رسد. عبای سبک و نازکش را دور خود جمع می کند و همچنانکه سرتاسر مسیر تا در خروجی را برای حضار سرتکان می دهد و زیر لب خداحافظی می کند در مزانی کمتر از حاج اصغر به انتهای مسیر می رسد.
    شاید تعبیر خماری یا دمغ شدن در مورد حضار کمی اغراق آمیز باشد ولی برآورده نشدن تو قع چیزی است که به وضوع در چهره حضار به چشم می خورد.شاید بقیه افراد حاضر در مجلس هم مثل خود نویسنده تصور نمی کردند که حاج آقای حسینی بدون هیچ عکس العمل در قبال اتفاق به این مهمی مجلس را ترک کند.چرا که او هم به لحاظ سن و سال و هم جایگاه و مقبولیت و اعتبار و هم از حیث تاثیر و نَفَس، مناسبترین فرد برا ی انجام امر به معروف و نهی از منکر به شمار می رود.

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد
    ...
    یاحق
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  19. 2 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  20. #11
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...

    پس طبیعی است که بی توجهی او به این مساله پر اهمیت یا شانه خالی کردنش از زیر بار این فریضه و مسوولیت به چشم مردم ناخوش بیاید و خلاف توقع و انتظار به شمار رود.
    خوشبختانه طعم تلخ این ماجرا در ذائقه ها خیلی دوام نمی آورد و آقای نورانی شخصیت وزین و معتبر و مورد احترام مجلس از جا بلند می شود.
    من –یعنی نویسنده یا راوی ماجرا-این آقای نورانی را شخصا و از نزدیک نمی شناسم و جمعا شاید دو-سه بار و آن هم در همین مجلس او را دیده باشم.
    ولی اینطور که از گفته ها و شنیده بر می آید آدمی است باسواد و اهل مطالعه و نسبت و به مسائل سیاسی و اجتماعی حساس و پیگیر . و کسی است که ظاهرا دو دوره نماینده مجلس بوده و بعد از آن معاون وزیر و بعد نماینده مجلس شده. در مورد تقدم وتاخر این دو مساله تردید از من است. والبته فرق چندانی هم نمی کند.سنش حدود پنجاه و دو –سه سال به نظر می رسد. موها و ریش مرتب و آنکاردره اش جو گندمی شده و عینک بدون فریم و کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفیدش هیاتی متشخص به او بخشیده.
    وقتی او از جا بر می خیزد و به سمت جوان حرکت می کند امید و خرسندی در چهره حضار متبلور می شود. نورانی اما کاملا رو در روی جوان قرار نمی گیرد. دو-سه ثدمی او می ایستد و لحظاتی با چهره غمزده و نگاه تاسف بار به جوان خیره می ماند.
    اگر قصد نورانی از این نگاه طولانی و تاسفبار در سکوت این بوده که توجه بیشتر حضار را بر انگیزد موفق شده وحتی نفس را هم در سینه حضار حبس کرده اما اگر قصدش این بوده که جوان سرش را بلند کند و چشمش به چشم نورانی بیفتد تا او بتواند تاثیر بیشتری بر جوان بگذارد به نتیجه نرسیده یعنی جوان نگاهش را حتی به اندازه یک وجب هم از فرش زیر پایش بالاتر نیاورده و خود را به نگاه تاسف بار و تحقیر آمیز نورانی نسپرده.
    بنابراین نورانی هم به طور مشخص جوان را مخاطب حرفهای خود قرار نمی دهد .گویی با خودش و حضار حرف میزند تا از این رهگذر جوان هم متنبه و هشیار شود و بهره ای ببرد:
    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    یاحق
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  21. 2 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  22. #12
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه....
    عجب! یک قربانی دیگه! روزی نیست که این جناح رقیب یک نفر رو به دام نندازه و قربانی مطامع خودش نکنه.
    و صد افسوس که بیشترین اغفال شدگان جوونها هستند. به دلیل روح ساده و بی آلایش و بلاهت آمیزشون
    عجب!پس تورو هم فریب داده ان؟!
    عزیزدلم!سربسته بهت بگم که مراقب باش!اونها بد آشی برات پخته ان.مطمئن باش که این تازه شروع برنامه شونه.امروز تو رو مقابل امام زمان واستوندن پس فردا ازت می خوان که مقابل خدا و پیغمبر بایستی مقابل تمام مظاهر حق و حقیقت بایستی.
    من پیش این جماعت باهات شرط می بندم؛اگر اونا دست آخر ازت نخواستن که مقابل ما بایستی و جناح مارو تخطئه کنی من اسممو عوض می کنم.
    سعی کن تا دیر نشده خودتو از سیطره اون جناح بیرون بکشی خودت و رو دریابی و حقیقت رو پیدا کنی.البته من از یک جهت خوشحالم. این که اونها بلاخره حاضر یا ناچار شدن نقاب فریب و تظاهر رو کنار بزنن و مخالفتشونو با امام زمان و ظهورش علنی کنن اتفاق خوشایندیه.
    حالا مردم بهتر می تونن حق رو از باطل و سره رو از ناسره تشخیص بدن. می تونن بفهمن که منتظران حقیقی امامزمان چه کسانی هستند.
    وقتی که رقبای مکار میدان رو خالی کنن. مردم تازه می تونن بفهمن که عنایات خاصه حضرت ولی عصر تابه حال شامل حال کدام جناح می شده و از این به بعد هم کدام جناح می تونه منتظران آقا رو مدیریت و رهبری کنه.
    حالا دیگه مردم بهخوبی می تونن بفهمن که کدام جناح بناسب حکومت رو تحویل آقا بده.
    خب!حالا که به برکت مجلس حاج ماشاالله و به خاطراخلاص و صفای این بانی عاشق و پاکباخته ماهیت خادمین و خائنین ب اسلام و مسلمین برملا شد برای تعجیل در ظهور آقا امام زمان یک صلوات بلند ختم کنین.
    همه حضار صلوات بلند ختم می کنند و نورانی هم زیر لب صلوات می فرستد و عزم رفتن می کند اما نمی رود. با لحنی گلایه آمیز حضار را مورد خطاب و عتاب قرار می دهد که:
    -نه نشد.این صلوات مال این جمعیت نیست. یه صلواتی بفرستین که گوش جناح های مخالف حضرت برسه و دلهاشونو بلرزونه.
    مردم صلوات بلندتری می فرستند و نورانی از سر تشکر و تواضع دستی به سینه می گذارد و دست دیگر را به علامت خداحافظی برای حضار تکان می دهد و راه خروج را در پیش می گیرد

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    یاحق
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  23. کاربر روبرو از پست مفید گل نسا تشکر کرده است .


  24. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...

    آرامش چهره و استحکام قدمهایش نشان می دهد از محصول جلسه راضی و خرسند است. و ضمنا هنگام عبور از کنار جوان با مهربای دست بر شانه اش می گذارد و می گوید:
    - -همه دوستان آدرس و تلفن منو دارن. اگه کاری از دستمون بر بیاد مضایقه نمی کنیم.
    جوان همچنان نگاه از زمین بر نمی دارد و از یک تعارف و تشکر خشک و خالی هم مضایقه می کند
    هرچه می گذرد سکوت و خاموشی جوان بیشتر به چشم می آید و سوال برانگیزتر می شود.اما ذهن مهندس یکان درگیر مساله ای بسیار عمیق تر از سکوت جوان است.و این درگیری ذهنی به حدی او را بی تاب و قرار کرده که در طی سخنرانی نورانی بارها جابهجا و نیم خیز شده و تصمیم به قطع صحبت نورانی گرفته ولی بلافاصله منصرف شده و صبوری به خرج داده و سرجای خود نشسته. و حالا که نورانی رفته و سکوت بر مجلس حاکم شده بهترین فرصت است که از جا برخیزد و رسته سخن را به دست بگیرد و ذهن مردم را از تحلیلهای نادرست و بی مبنا پاک کند و اخبار و گزارشهای صحیح و واقعی را محصول سالها تحقیق و پزوهش میدانی و کتابخانه ای در اختیار مردم بگذارد.
    و البته گفتن ندارد که دلیل اطلاع نویسنده از این مسائل و درگیری های ذهنی مهندس یکان ارتباط با عالم غیب نیست.دلایل متعدد دیگری است که مهمترینش نشستن کنار مهندس یکان در مجلس است و عادت او به بلند فکر کردن و اطرافیان را در واگویه های ذهنی خود شریک ساختن.
    و گواه این مساله هم سه –چهار نفر دیگری هستند که در نزدیکی نویسنده و مهندس یکان نشسته اند و به اندازه نویسنده در جریان این قضایا قرار گرفته اند.
    البته آشنایی و شناختن من نسبت به مهندس یکان محدود و منحصر به این مجلس نمی شود.بله اگرچه من اکثر اهل مجلس را نمی شناسم و اگر با عده ای هم به دلیل آشنایی چهره سلام علیک می کنم اسمشان را نمی دانم و چند اسمی را هم که شنیده ام با چهره شان تطبیق نمی کنم ولی مهندس یکان کاملا متفاوت است و شاید یکی از دلایل حضور من در آن مجلس
    اگرچه حاج ما شاالله نزدیکترین مجلس به منزل ما محسوب می شود و سخنران و مداح های نسبتا با سواد و گلچین شده دارد و آدم می تواند امید داشته باشد که فارغ از هر ادا و اطوار و اتلاف وقتی چهار کلمه حرف حساب بشنود و عشق و صفایی بکند ولی اگر هیچ کدام از اینها هم نمی بود صرف معرفی مهندس یکان امشب هم مثل همیشه می توانست معیار و ملاک من برای انتخاب مجلس نیمه شعبان قرار بگیرده. چراکه از زمان دبیرستان که آغاز آشنایی و رفاقت ما محسوب می شود هیچکس را نمی شناسم که به اندازه ی او در مورد هیاتها و سخنرانها و منبریها و مداحها اطلاع و شناخت داشته باشد. طبیعی است که او هم مثل هر آدم دیگری همزمان نقاط ضعف و قوت مختلف و متفاوت داشته باشد. یعنی به همان اندازه که پرتحرک است عجول و کم طاقت باشد و به همان میزان که برای آموختن حریص است برای انتقال آموخته هایش به دیگران ولع داشته باشد.
    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
    یاحق
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  25. کاربر روبرو از پست مفید گل نسا تشکر کرده است .


  26. #14
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...

    مهندس یکان نگاهی به در خروجی یعنی مسیر رفتن حاج اصغر و آقای نورانی می اندازد و رو به جمعیت می گوید:

    -کاش عزیز دلمون حاج آقای نورانی و نور چشممون حاج اصغر آقا هم تشریف می داشتند تا من در محضرشون این نکته رو عرض می کردم.

    و انگار که ناگهان برگشته باشند یا در آستانه در ایستاده باشند رو به سمت در می کند و می گوید:

    _حاج اصغر آقاجون!شما نور چشم مایی! بلبل سینه سوخته ی آقا ابا عبداللهی! .ما یه عمره اشکهامونو پای نفس شما ریختیم با شمع

    وجود شما پروانه ی آقا شدیم آتیش عشق آقا بادم گرم شما مشتعل شد و خاکسترمون کرد.

    اسکلت تفکرت درسته ولی تو این یک مورد اشتباه می کنی!


    مهندس یکان رویش را به سمت حضار بر می گرداند وبا تاسف سرش را تکان می دهد و می گوید:

    _کاش مشکل ما در حد هیات رقیب و جناح مخالف بود.کاش دشمن ما داخلی بود!.ساده و دم دستی بود آشکارا و علنی بود. ولی تحقیقات

    میدانی و کتابخانه ای و اسناد متقن و خدشه ناپذیر نشون میده که مساله عمیق تر و پیچیده تر از اونه که حتی در تصور و تخیل ما بگنجه.

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...

    پ ن:تاخیر ناگهانی و زیاد بود. اما کار رو باید تموم کرد.
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  27. کاربر روبرو از پست مفید گل نسا تشکر کرده است .


  28. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...
    من که عمر ناقابلم رو صرف تحقیق در ماهیت و عملکرد دشمنان قسم خورده ی قرآن و عترت کرده ام من که ردپای

    استعمار نو و کهنه رو در تشکیل فرقه های ضاله و مکتبهای مضله با چشم های خودم دیده ام من که در بستر پژوهش

    های طاقت فرسا با موارد حیرت افزایی دست و پنجه نرم کرده ام -مقصود این که با این پدیده شگفت انگیز جا نمی

    خورم-در مواجهه با این پدیده دچار شوک شدم. این جوان عزیز متعلق به همین آب و خاکه و هیچ فرقی با برادر من و

    پسر شما و پدر دیگری نداره. این جوان از خارج برای ما پست نشده ولی ببینید دشمن با چه برنامه ریزی عمیق و دقیق

    و پیچیده و حساب شده ای تونسته اونو تعذیه کنه بهش خوراک فکری و غرهنگی بده که اولا خودش نیاز به ظهور رو

    احساس نکنه و ثانیا به این حد از جسارت و گستاخی برسه که در یک جمع عاشق و شیفته ولایت این عدم نیازشو با

    صدای بلند اعلام کنه.
    ادامه دارد اگر خدا بخواهد....
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  29. کاربر روبرو از پست مفید گل نسا تشکر کرده است .


  30. #16
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...

    این خیلی وحشتناک تر از اون چیزی است که ما بتونیم به راحتی تحلیل کنیم. یقینا همه شما بیش از بنده استحضار دارید.

    مساله ظهور فرآیند صدها و بلکه هزار ها عامل و پارامتر است و منوط و موکول به تحقق مقدمات عدیده که اینجا جای

    بحثش نیست. می خوام عرض بکنم این طور نیست که آقا نشسته باشن منتظر -نعوذبالله-دستور یا درخواست ما که اگر

    بگیم بیا!بیان و اگر نگیم نیا!نیان.

    و مطمئنا دشمن بیش از من و شما به این امر واقفه. ولی با طرح شعار آقا نیا! چه هدفی و دنبال می کنه؟

    پاسخ به این سوال اون چیزی است که من علاقه مندم اذهان محترم شما بهش توجه و تمرکز پیدا بکنه.

    دشمن با طرح شعار آقا نیا!ابتدا زمینه های انکار نیاز به مهدویت رو در اذهان آماده می کنه. یعنی چه؟

    می خواد بگه آقا!جهان امروز با این پیشرفت هاش در عرصه علم و دانش و با این دستاوردهاش در عرصه ی تکنولوژی

    خودش می تونه گلیمشو از آب بیرون بکشه و اساسا نیاز به منجی نداره.

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد....
    ویرایش توسط گل نسا : یکشنبه ۳۰ تیر ۹۲ در ساعت ۰۰:۰۵
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  31. کاربر روبرو از پست مفید گل نسا تشکر کرده است .


  32. #17
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۳
    نوشته ها
    181
    امتیاز : 3,015
    سطح : 33
    Points: 3,015, Level: 33
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 83
    تشکر شده 534 در 161 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...

    خب!نتیجه چیه؟

    کاملا روشنه!وقتی شما نیاز بشر به یک مقوله ای رو منکر شدید به راحتی می تونید وجودش رو هم منکر بشید.

    به تعبیر دقیق تر شما زمانی می تونید وجود یک مساله رو در عالم منکر بشید که ابتدا بی نیازی بشر نسبت به اون

    مساله رو کاملا تبیین کرده باشید.

    بیش از این مصدع اوقات شریفتون نشم.همه ی آنچه عرض کردم صرفا مقدمه بود برای رسیدن به این نتیجه.

    نتیجه رو خلاصه و فشرده در یکی دو جمله به عنوان یادگار تقدیم حضورتون می کنم و عرضم تمام.

    و اما وظیفه ما.من وارد مبحث تکالیف نمی شم اصلی ترین و حیاتی ترین سوال این است که:وظیفه فردی تک تک ما در

    این شراط و با وجود این سیاستهای پیچیده و دشمنان مدبر و مزور چیه؟

    وظیفه ما در یک جمله اینه:

    آمادگی مطلق و پالایش کامل خود از همه معاصی و آلودگی ها و تعلقات آن چنانکه به محض اشاره آقا اگر آب دستمون

    هست زمین بگذاریم و به ایشون ملحق بشیم.

    والسلام

    ادامه دارد اگر خدا بخواهد...

    پ ن: بانگ قناری عزیز چه عادت خوبیه تشکر.متشکر
    گر سودای آمدنت باشد...

    شب از حقیقت تو لبریز می شود.

    و خدا....

    در کلامت شکل می گیرد.

  33. 2 کاربر از پست مفید گل نسا تشکر کرده اند .


  34. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-آبان-۱۷
    محل سکونت
    امامزاده!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,374
    امتیاز : 28,668
    سطح : 99
    Points: 28,668, Level: 99
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 1,332
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 30,145
    تشکر شده 8,656 در 2,668 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    خواهش میکنم!
    تشکر هم اعلام خوندنه هم ایجاد اعتماد به نفس واسه نویسنده ی مبحث هم تشکر بابت این که اتسفاده میکنیم
    :) چشمک
    ویرایش توسط bangeghanari : یکشنبه ۳۰ تیر ۹۲ در ساعت ۰۰:۳۱
    خانم جان، هنوز به اندازه ی تمام قرن ها با شما فاصله دارم که در برابر تمام عظمتتان شرمسار شوم از این که بگویم فرزندی از فرزندان شمایم...
    اقامتگاه

    السلام علیک یا ابا صالح المهدی
    بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
    انت الهی و سیدی و مولای! اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا واشغلهم عن اذانا و اظهر کلمة الحق واجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل واجعلها السفلی انک علی کل شیء قدیر...
    خدایا به امید تو...!!!

  35. #19
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-تیر-۰۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    184
    امتیاز : 3,384
    سطح : 36
    Points: 3,384, Level: 36
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1000 Experience PointsTagger Second Class1 year registered
    تشکر کردن : 72
    تشکر شده 1,190 در 174 پست
    حالت من : Ghati
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شجاعیِ دیروز ، امروز و فردا....

    سلام الله....

    بیست و نهم شهریور ماه سال گذشته مطلبی رو در وبلاگم زدم که بد نیست اینجا هم بیاد...


    شجاعیِ دیروز ، امروز و فردا....

    بنام خدا....

    بعضی اسم ها وزنی را در خود مستتر دارند که به سادگی نمی توان درباره شان صحبت کرد. وزنی که می تواند از اتصال به شخص یا جایگاهی بزرگ باشد یا علم و دانشی قابل توجه و یا عقبه ای آزمون پَس داده. البته همین وزن که نهایتاً یا به کُرنشِ عقلی و یا به محبت قلبی انسان را وادار میکند که درباره رفتار ها و اتفاقات مرتبط با آن اسم ساکت نباشد اما با دقت و احتیاط هم صحبت کند.

    یکی از این اسم های با وزن ، «سید مهدی شجاعی» است.





    قاعدتاً علاقه به سید مهدی شجاعی به قدر وزن و عمق عقبه ی ایشان است. عقبه ای که با نشریه «کمان» پیوند خورده است. با «کشتی پهلو گرفته» ، «آفتاب در حجاب» ، «پدر ، عشق و پسر» با «از دیار حبیب» و حتی با «شکوای سبز» و علی قسم هذا . هرچند وقتی پای «طوفان دیگری در راه است» می آید کمی دل آدم می گیرد. با «سقای آب و ادب» هم. اما همه ی این دل گرفتگی ها موجب نمی شود تا روزشماری برای رمانی از «سید» که گفته اند با موضوع انتظار هم هست در جای جای ایران نباشد. آنقدر که با اینکه خودت یک مرکز عرضه آثار اینچنینی در شیراز داری باز بروی در یک کتابفروشی تهران ،دست در جیبت کنی و کتاب را با قیمت پشت جلد بخری و نرسیده به شیراز هم تمامش کنی.

    «کمی دیرتر» ، آخرین رمان سید مهدی شجاعی با موضوع انتظار منتشر شده است. خیلی وقت هم نیست. شاید چندین ماه. اما تا امروز کمتر کسی را دیده ام که این اثر را تا آخر خوانده باشد و کمتر تر کسی را که بخاطر لذتی که دیگران از خواندنش برده اند ترغیب به خریدن و خواندن شده باشد. چرا؟





    کمی دیرتر چاپ شد. شاید با همان عجله ای که خود سید در مقدمه کتاب گفته است. عجله ای که حتی مانع شده تا سید یک بازخوانی اساسی بر این «رمان»! داشته باشد تا لااقل از نظر ادبی دستی به سر و رویش بکشد . و شاید همین عجله باعث شکافی بزرگ بین قالب و موضوع اثر شده است. شکافی که عده ای را باز می دارد تا بخواهند با نگاه ادبی به یک رمان ! نگاه کنند . از این رو کمی دیرتر را می توان بیشتر به یک خطابه یا منبر دانست تا رمان. هرچند شاید خود همین نوع نوشتن روزی موضوعیت پیدا کند. چرا که لااقل موضوع و هدف اصلی نویسنده در لفاف الفاظ و تکنیک های رمان نویسی که قاعدتاً ریشه در غرب دارد گم نمی شود(لطفا یادداشت های نادر ابراهیمی را در مقدمه کتاب خانه ای برای شب و همچنین مقاله منتشر شده از او در نهمین شماره ماهنامه داستان مراجعه کنید). و همین تجربیات شاید ما را به سبک های نویسندگی واقعاً بومی – نه به زور بومی شده! آن هم با همه ی توی ذوق زدن هایش- برساند.

    از طرف دیگر از باب موضوع رمان ، یعنی «انتظار و مهدویت» ، کمی دیرتر نوعی واقعیت را به شکل عجیبی صریح ، عیان و تا حدودی کاریکاتوری مطرح می کند که اگر بخواهی کمی کم و زیاد کنی شاید بتوانی از واژه هایی چون سیاه نمایی ، غُلُو و زیاده روی ، بی انصافی و شاید هم مغرضانه استفاده کرد. اما باز همه اینها به مفهمومی که سید قصد بیان آن را داشته لطمه نمی زند.

    اینکه انتظار موعود امری است عملی و مقدمات ظهور برای جامعه اسلامی اموری است ساختنی و تنها به گفتن و طلب زبانی نمی توان به مطلوب رسید. و اینکه همین خواستن های زبانی بدون عمل فردی و اجتماعی ، از روی غفلت یا غرض ، موجب سقوط تدریجی و انحراف و گرفتار شدن در دام ریا و تظاهر می شود امری است که اگر مثلاً آقای سروستانی در کتاب هایشان می نوشتند و یا آقای پناهیان بر روی منبرشان مطرح می کردند خوانندگان و مستمعان هم به افسوس بر پشت دستهایشان می زدند و اه می کشیدند که البته مخاطب هایشان هم قشری هستند درگیر اینگونه مسائل و علاقمند. و البته به نظر من باز هم درمیان همان ها کمتر کسی متوجه خود و رابطه اش با این مسئله می شد.

    اما حالا نویسنده ای با تمسک به توانمندی های قلم و قالب های نگارشی همان نگاه را با خلق عینی کاراکترهایی شبیه به افراد مختلف دور و برمان از مدیر اداره تا نماینده مجلس ، از حاجی بازاری تا جوانان هیئتی و از روحانی تا معلمن برایمان بازگو کرده است.

    و البته مسئله همینجاست. مسئله همان عقبه است . مسئله همان موضوع است. مسئله همان قالب ارائه است. و البته مسئله می تواند هیچکدام از اینها نباشد. شاید مسئله ذائقه مخاطب باشد .

    حرفهای خوبی را سید زده است که نهایتاً اساتید و فضلا ممکن است بخواهند به شدت و ضعف و مقدم و مؤخر بودن برخی از موارد ان قُلت بیاورند. مثلاًٌ اینکه همین خواستن های زبانی هم شرط است و می تواند با ارائه شناخت به عمل ختم شود. و یا اینکه تمام جامعه را اگر اینگونه به تصویر بکشیم امید که به نوعی کلید تلاش برای رسیدن به جامعه آرمانی است از بین می رود و ... . اما همه اینها ناقض اصل موضوع که همان عمل به انتظار است ، نیست. و قاعدتاً سید خواسته است قسمتی از آنچه که باید به آن توجه شود را بیان کند و این خواستن با اصل عدم امکان برای بیان همه چیز نیز همخوان است.

    راستش وقتی کمی دیرتر را خواندم آنقدر در ذوقم خورد که در دلم کمی بد و بیراه مؤدبانه هم به سید گفتم که همین جا از ایشان حلالیت می طلبم. و هنوز هم البته در کَتَم نمی رود قلم توانا و ایجاز گونه ای که «کشتی پهلو گرفته » را خلق کرده است حالا برای موضوع انتظار اینگونه کم! بگذارد. اما همین حرف هم خودش جای مناقشه است که آیا همین سبک نگارشی واقعاً اشتباه است؟!! شاید بتوان مقایسه ای ضمنی داشت از این نوشته سید با منبر های سیاسی حاج منصور ارضی که نمی توان راحت درست یا غلط بودنش را بحث کرد. پس در واقع صحبت پیرامون کمی دیرتر ، بحث بر سر مواردی است که اصولش درست است و فروعش بدون معیار.

    کمی دیرتر از نظر ادبی به دل ننشست. لااقل قشر عام مخاطبین و تعداد زیادی از اهالی رمانِ ریشی و چادری این حِس را نسبت به آن دارند. و جدا از اینکه آیا این سبک نگارش درست است یا نه ، همین به دل ننشستن ، موضوع رمان را هم در دل کِدِر کرده است و این چیزی نیست که بتوان با بحث منطقی پیرامون رمان و ادبیات حَلَّش کرد.

    نکته دیگر این است که آیا شجاعیِ «آفتاب در حجاب» باید به سَمتِ منبر برود یا نه؟! شاید این حرفی را که چند کلمه بعدتر می خوام بیاورم از یک جوان کم سن و سال و کم معرفت مانند من نوعی بی ادبی به حساب بیاید، اما به خاطر همان علاقه ای که از «سید» در دل دارم می گویم. من فکر می کنم بالا رفتن سن و سال سید و برخورد های ناخوشایند جامعه به خصوص اهل سیاست با ایشان نوعی حِس را برای نویسنده ی «پدر، عشق و پسر» ایجاد کرده است که می خواهد اندیشه هایش را مانند برخی از بی حُرمتی های اصحاب سیاست ، بی پرده و بدون ظاهر سازی مناسب بیان کند. اندیشه هایی که به قطع جزء ایدئولوژی های مترجم «خطبه متقین » است . و چون سادگی و بی پیرایگی جزء لاینفک شخصیت ایشان است این رویکرد به اتفاقی ناخوشایند و نچسب برای مخاطبین اصلی ایشان یعنی هم سن و سالهای من تبدیل شده است. که البته من این رویکرد را جُدای از اطرافیان ایشان به خصوص بزرگوارانی که در «نیستان» فعلی مشغولند نمی بینم . که این را می شود هم از فضای غرفه نیستان در نمایشگاه کتای و هم از تولیدات این نشر دریافت کرد.

    به هر حال آنچه که بیشتر در باره «کمی دیرتر» می توان گفت حول همین موارد می تواند باشد تا خود اتفاقات کتاب.
    ویرایش توسط سید مهدی موحد : سه شنبه ۲۲ مرداد ۹۲ در ساعت ۰۸:۲۸
    http://www.rahpouyan.ir/signaturepics/sigpic19334_3.gif

  36. 2 کاربر از پست مفید سید مهدی موحد تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1